خانه / شعر / تصنع در عاشقانگی

تصنع در عاشقانگی

همانگونه که در ابتدای نوشته آمد صرافان همه ی گونه های شعر را آزموده است. با وجود مواردی که گفته شد از نظر نگارنده شعرهای مذهبی و حتی ترانه های صرافان که برخی محتوایی مناسب  دارند به طور کلی از شعرهای عاشقانه ی صرافان رستگارترند. زیرا شاعر در این نوع شعر به مشکلات دیگری نیز خورده است.
صرافان هر گاه سراغ شعر عاشقانه رفته دچار فانتزی نویسی شده است. شاید این مشکل از ذهنیت او نشات گرفته باشد. ذهنیتی که با شعرهای آیینی شکل گرفته و در مواجهه با شعرهای عاشقانه به مشکل خورده است. گفتنی ست که این دوگانگی یا چندگانگی در حوزه های مختلف الزاما آسیب زننده نیست. کم نیستند شاعرانی که در کنار هم در چند حوزه به خلق اثر پرداخته و با موفقیت کار را به پایان و سامان رسانده اند.
بدون تردید مهم ترین عامل موفقیت شاعرانی که چنان کرده اند این بوده که به قواعد بازی در هر دو زمین مسلط بوده اند و هر گاه وارد میدان می شده اند می دانستند که در این میدان جدید باید با کدام وسیله ها و قانون ها بازی کنند.
اینجا همان نقطه ای است که مشکل شعر صرافان از آنجا آغاز می شود. فانتزی بودن شعرهای عاشقانه ی صرافان و نزدیک شدنش به طنز، ریشه در دو عامل دارد: نخست اینکه او به اندازه ی دنیای شعرهای مذهبی اش دنیای شعرهای عاشقانه را نمی شناسد و به ناچار از روی دست دیگران می نویسد و دوم اینکه او بیش از حد لازم به مضمون سازی رایج در شعرهای صفحه های مجازی دل بسته است.
برای عاشقانه سرودن علاوه بر عاشق بودن، مطالعه درباره ی عشق نیز ضروری به نظر می رسد. حتی اگر تا این حد سخت گیر نباشیم باید بگوییم دست کم مطالعه ی شعر عاشقانه ی موفق و رستگار ضروری است. شاعری که سابقه ی شعر به طور اعم و شعر عاشقانه به طور اخص در ذهن و دل و جانش ته نشین نشده باشد به راحتی از مسیر بیرون می افتد.
آنچه صرافان به عنوان مضمون پردازی عاشقانه به آن روی می آورد در حقیقت بهره گیری از شگردهای روزمره ی کلامی برای جذب مخاطب در دنیای مجازی ست. کاری که شاید هر کس دیگری با اندک بهره ای از ذوق هنری بتواند انجام بدهد. اما چنین آزمونهایی از شاعری با سابقه ی صرافان پذیرفتنی نیست.
دلبر شیرازیم در حافظیه می‌دوید
می‌دوید این سو و آن سو و مرا هم می‌کشید
از نفس افتاده بودم، با نفس‌هایش ولی
داشت جان تازه‌ای در قلب خشکم می‌دمید
شعرها می‌خواند از بر، شورها می‌شد به پا
شورها می‌ریخت در من، شعرها می‌آفرید
بوی نارنج و خم آرنج و زلف پر شکنج
حضرت حافظ هم اینجای غزل، لب می‌گزید
از سمن بویان غزل گفتی، دل ما آب شد
یا لسان الغیب! دیدی نوبت ما هم رسید
با همین خال سیاه ترک شیرازی من
صد سمرقند و بخارا می‌شد از حافظ خرید
حوری باغ ارم شد، لیلی باغ عفیف
دید مجنونم، مرا با گوشه چشمی برگزید
پایبوس حضرت شاه چراغم برد و بعد
شد کنار دستغیب از دیدگانم ناپدید
آن چنان بر پا شد آشوبی که گویی در دلم
یک نفس، لطفِعلی خان داشت قلیان می‌کشید
آمدم بیرون و دیدم شوخِ شیرین کارِ من
شادمان در صحن، دنبال کبوتر می‌دوید
سعدیه، خواندم گلستان و نظر کردم به گل
سکه‌ها انداختم در آب حوضش، با امید
ناگهان با خنده‌ای قلب مرا از جای کند
با همان سرعت که حوا سیب را از شاخه چید
خواستم چیزی بپرسم… تا لبش را غنچه کرد
گفتمش فالوده‌ی شیراز، بانو! می‌خورید؟
بعله را آنقدر شیرین گفت تا در آن سکوت
تاپ، تاپِ قلب من را، روح سعدی هم شنید
حلقه‌ای دیدیم در غوغای بازار وکیل
برق زد چشمان او و برق از چشمم پرید
مثل یوسف رفتم از بازار تا زندان ارگ
داشت عشقش سینه و پیراهنم را می‌درید
دست در دست هم، از دروازه قرآن رد شدیم
من به سر، سودای او و او به سر، تور سفید
راستی مهریه‌ یادم رفت؛ شد یک شاخه گل،
چارده تا سکه و یک جلد قرآن مجید
این غزل یکی از مشهورترین عاشقانه های صرافان است. شاید خواندن این شعر به عنوان نمونه برای پرهیز از بررسی جزء به جزء مناسب باشد. زیرا مخاطب می تواند به راحتی آن را با دیگر عاشقانه های معاصر و شعرهای مذهبی صرافان مقایسه کند و به نکته ای که گفته شد پی ببرد.

 

 

 

درباره‌ی صرافان همچنین بخوانید:

هرکه عاشق شده پای تو وسط می‌آید

سختی سهل‌انگاری

معدل معجون

همچنین ببینید

آوای سوگوار چکش‌ها (۲)

از پشت چادر چهره‌اش را دقیق نمی‌دیدم. صدایش اما واضح بود. خیلی واضح. صدای نفس‌هایم …

یک دیدگاه

  1. ممنون که حرفِ دلِ ما را می‌زنی طریقی جان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *