خانه / پرونده / نوشتن نه کار است نه شُلغ!

نوشتن نه کار است نه شُلغ!

باریکه‌راه خاکی و کج و معوج منتهی به «دیوکلا» را می‌گذرانیم. راه، مرز شالیزارها و دشت‌های عریانی است که برای نشاء برنج آماده می‌شوند. هنوز از هوای دم‌کرده و شرجی شمال، خبری نیست و نهال‌های پرتقال و نارنج، آن‌ها که از سرمای لعنتی زمستان و برف ناخوانده شمال، جان به در برده‌اند، تازه به شکوفه نشسته‌اند. آرام و سیاحانه می‌رانم.
حاج حبیب‌الله، وقتی مردهایی را می‌بیند که پاچه‌هایشان را زده‌اند بالا و توی دشت خیس، زمین شالیزار را زیر چرخ‌های آهنی تیلرهایشان نرم و نرم‌تر می‌کنند، کلی کیف می‌کند. یاد خودش می‌افتد و از افتخاراتش می‌گوید؛ مثل همه پیرمردهایی که زمان رضاشاه و پسرش را دیده‌اند و سختی‌های آن زمانه را درک کرده‌اند. خاطرات پدرزنم از بدبختی‌ها و دشواری‌های جوانی‌اش، همه معطوف کار و یتیمی است.
ـ جوون بودم، روزی بالای هشت هکتار شخم می‌زدم. تلاونگ می‌رفتم سر زمین، هشت، ده، دوازده شب می‌اومدم خونه. یادش بخیر! چه جون و قوه‌ای داشتیم!
«کبریا» از پشت سر می‌گوید: گاهی شبا هم نمی‌اومدی.
فکر می‌کنم مسخره می‌کند؛ اما جدی دارد می‌گوید. از وقتی به جای حبیب، به شوهرش می‌گوید «حاجی» فرق شوخی و جدی‌اش را خیلی نمی‌فهمم. قبلا می‌گفت: «آره شبا هم نمی‌اومدی.» و این یعنی، داری از خودت الکی تعریف می‌کنی.
غروب که از مهمانی خانه یکی از اقوام در حوالی فریدونکنار برمی‌گردیم، یاد مشق‌های ننوشته‌ام می‌افتم؛ یاد کتاب ناتمامی که قول داده‌ام تا آخر عید و نهایتا ۱۵ فروردین تمامش کنم و تحویل ناشر بدهم. حتم دارم از این‌که پول کل کار را یک جا و قبل از شروع نوشتن‌اش داده، حسابی پشیمان است.
ـ خب، من برم به کارم برسم.
زنم، پیاده می‌شود و در ماشین را می‌بندد.
ـ کارت تموم شد بیا خونه مامانم اینا.
حاج حبیب‌الله، اما خیره نگاهم می‌کند. هنوز پیاده نشده. حتی دستش را به دستگیره ماشین نبرده است.
ـ کارِ چی؟
مادربزرگم می‌گفت، پدرش می‌گفته باید تو را به مردی بدهم که وقتی می‌زنی پشت‌اش، خاک بلند شود. اوس ولی‌الله همین‌طوری بود. نه «سه قد» و «نیمه»، یک آجر درسته توی دستش جا می‌شد. در محله معروف بود به «معمار». هر جا بانک صادرات و ملی می‌دید، می‌گفت: اینو من ساختم.
حاج حبیب‌الله منتظر جواب است. در را باز کرده و یک پایش را گذاشته روی آسفالت.
ـ کار نوشتنی دارم.
می‌خندد، اما خنده‌اش تمسخرآمیز نیست.
ـ با کامپیوتر؟
دیده که گاهی میز تاشو می‌گذارم جلویم و با کلیدهای لپ‌تاپ کار می‌کنم.
ـ آره آره، با کامپیوتر.
شب که می‌روم خانه مامان عیال، بدجوری احساس خستگی می‌کنم؛ اما خوشحالم که کار، خیلی خوب پیش رفته است. زنم، یک استکان چای پررنگ می‌آورد و «خسته نباشید» می‌گوید.
حاج حبیب‌الله، همان‌طور که دارد شبکه مازندران را نگاه می‌کند، می‌گوید: «کار به این می‌گن. واقعا خستگی داره.»
در تلویزیون، یک نفر دارد زیر درخت‌های پرتقالش را با «گِرواز» نرم می‌کند و توضیح می‌دهد که اگر می‌خواهید درخت‌ها جان بگیرند، باید خاکش را سالی دو مرتبه زیر و رو کنید.
ـ من صبح تلاونگ می‌رفتم سر زمین….
مادرزنم از آشپزخانه می‌آید. سفره تا شده را دراز می‌کند سمت حاج حبیب‌الله.
ـ خبه حالا. سفره رو بنداز.
محمد میرکیانی، نویسنده می‌گفت: یکی از اقواممان از من درباره شغلم پرسید. گفتم:‌ نویسنده‌ام. به خنده گفت: آخه ممدآقا، نویسندگی هم شُلغه؟

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *