خانه / پرونده / دوره‌ی تمام‌شده

دوره‌ی تمام‌شده

۱.  پرسید فرآیند تصفیه آب را می‌دانی؟
توضیح دادم. هوش زیادی نمی‌خواست دانستن این موضوع که با چنین سوالی مواجه می‌شوم.
پرسید چرا می‌خواهی کار کنی؟
نوزده ساله بودم؛ چرا باید در این سن کار می‌کردم؟ پرسیدم، شما چرا کار می‌کنید؟
قیافه‌اش شد مثل بازجوهایی که می‌گویند «اینجا فقط من هستم که سوال می‌پرسم» اما این را نگفت. به جایش گفت : «برای این‌که عده زیادی کار کنند».
پرسیدم : «… و معتقدید شما اگر نباشید نمی‌شود؟»
یادم نیست چه جوابی داد. من پاسخم را گرفته بودم. من نمی‌توانستم آنجا کار کنم. تشکر کردم و خداحافظی کردیم.
از گاندی شمالی تا میدان ولیعصر؛ از ولیعصر تا هفتِ‌تیر، از هفتِ تیر تا صندلی ردیفِ سوم اتوبوسی که به طرف خانه می‌برد من را برد، به این فکر کردم که رشته تحصیلی‌ام باید عوض شود. اگرچه یک سال و یک ترم بعد بالاخره تصمیم آن روز عملی شد و از امتحان پلیمر بلند شدم آمدم بیرون و تقاضای انصراف از تحصیل را امضا کردم.
۲.  نخستین مواجهه با کار، بیکاری‌ست… بیکاری، حیرانی زاید… از حیرانی جویایی پدید می‌آید و از جویایی…
خواستم بگویم پویایی؛ که دیدم بر منطق صد میدانِ خواجه عبداله انصاری اگر بنا کنم؛ چنان که آغاز کرده بودم؛ درست است، اما حال و روزِ امروز که چندان بر وفق مرادِ حکایت قرن او نیست…
قرنِ ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود
۳.  مردِ کت قهوه‌یی ترکه‌ای روی میز سوم از چپ نشسته بود جنبِ برگه‌دان‌های بخش نشریات کتاب‌خانه‌ی مجلس.
دو دانشجوی تازه از راه رسیده داشتند خوراکی‌هایشان را که چند تکه نانِ شیرمال بود گوشه میز جاگیر می‌کردند و سفارش داده بودند نشریاتشان را تا بیاید و کارشان شروع شود.
من سالِ پنجم هفته نامه تماشا را نگاه می‌کردم و اواخرش بودم که دست‌خطی را  دیدم درباره مرگِ مجتبی مینوی. بعد یادداشت دیگری. و بعد… همان شد که آمدم و با ناشرم درمیان گذاشتم که اگر بدانی چه متاعی را دیده‌ام! و همان شد که یک هفته بعد کارم با انتشارات کارنامه کلید خورد و من شدم پژوهشگری مستقر در این نشر. با یک درِ شیشه‌ای فاصله از نجف دریابندری. هم صحبت هر روزه‌ی محمد زهرایی تا یک سال و نیم بعد که کتابِ به نیمه نرسیده‌ی «مجموعه مقالات منتشر نشده مینوی» را تمام کردم و تحویل دادم. و در خلالش «ایران در کلام و تصویر» نجف دریابندری را. در انتخاب عکس‌های «درباره نقاشی» نجف دریابندری – که البته هنوز و تا زمان نوشتن این متن تمام نشده – کمک کردم. و ویراستار سه کتاب ابتهاج شدم «هزار سال غزل فارسی»، «هزار سال قطعه‌ی فارسی»، «هزارسال قصیده‌ی فارسی». و خیلی کتاب‌های دیگر در این یک سال و نیم و تمام.
وقتی برگشتم، مردِ کت قهوه‌یی هنوز پشتِ میزش نشسته بود. کمی تکیده‌تر. کارکنان کتابخانه بودند، مو سپید کرده… اما من دیگر آن منِ قدیم نبودم. رو برگردانده از همه!
شاید بدترین ضربه کاریم کار کردن با کارنامه بود. این را سروش رنجبر نشر فنجان احتمالاً صحه می‌گذارد.
یا شاید باید «شرایط دیگر» کاری‌ام را «بدترین» بدانم.
به اینجای کار که می‌رسم یادِ آن سوالِ آن مدیرعاملِ شرکتِ پیمانکارِ شرکت آب می‌افتم که «چرا می‌خواهم کار کنم؟»
۴.  شهرِ ما شاعر اگر داشت…
پزشک قلب می‌گفت، اینقدر جدی نباش.
مدیر قبلی‌ام می‌گفت، تو اینقدر حرص بخوری یا نخوری کار جلو می‌رود.
همکارم می‌گوید، فکر می‌کنی چه اتفاقی می‌افتد اگر اینطور رفتار کنی؟
شب‌ها که برمی‌گردم به خانه چند ساعتی سرم را بین زانوهایم نگه می‌دارم و تلاش می‌کنم بغضم را فرو  بدهم.
فت  از همه آژانس شیشه‌ای آن دیالوگِ رضا کیانیان مرا همیشه با خودش برده، می‌برد… انگار کنده و برده. آنجا را می‌گویم که گفت «دوره‌ت گذشته مربی!»
انگار دوره بعضی چیزها گذشته. و در جهانِ دومینوییِ بین مُهره‌ها جنگی‌ست بزرگ.
۵.  استعفایم را می‌نویسم. بی‌آن‌که بدانم بعدش چه اتفاقی خواهد افتاد!

همچنین ببینید

روایت سردبیر از دیدار نویسنده‌ها با سید حسن/ مارکز از دست‌مان ناراحت بود/ از پیرامون امام بنویسید

دیدار جمعی از نویسنده‌ها با سید حسن خمینی در جماران چند نکته جالب داشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *