خانه / پرونده / همه قبیله ی من عالمان دین بودند

همه قبیله ی من عالمان دین بودند

رفته بودیم برای بابا لباس بخریم؛ روز مرد بود ناسلامتی. خودش هم آمده بود. اینجور لباس ها انتخاب کردنش آسان نیست، از آخرین باری که پا به این لباس فروشی ها گذاشتم پنج سال می گذرد. اوضاع خیلی نسبت به گذشته فرق کرده است. رنگ های شاد بیشتری به بازار آمده: صورتی، سبز آبی ، یاسی … من سعی می کردم رنگ ها را با هم ست کنم مادرم اصرار داشت که این لباس، سِت کردن ندارد. می گفت قدیم دو سه رنگ بیشتر نبود و این چیزها تازه باب شده وگرنه “آخوند” را چه به این رنگ بازی ها و ست کردن ها.

در همین فاصله ی انتخاب لباس چند تا طلبه ی جوان آمدند. یکی برای قبای آبی سرمه اش پیراهن چارخانه می خواست. یکی دنبال رنگ مناسب عبا برای قبای زیتونی رنگش می گشت. یکی آمده بود برای پدرش کیفِ عمامه بخرد. مادر با غیظ نگاهشان می کرد. می گفت آخوند باید پیراهنش سفید باشد و عبایش قهوه ای. حالا قبا را به تناسب فصل و موقعیت و مناسبت میتوان رنگ به رنگ کرد. گفتم قهوه ای هم بد نیست “عبای شکلاتی” خیلی هم شیک و جذاب.
بابا فقط لبخند میزد و جروبحث ما را نگاه می کرد. یک قبای آبی روشن دادم دستش و اصرار کردم بپوشد همین طور که جلوی آینه ایستاده بود به ریش های سفیدش نگاه می کردم. بچه که بودم همیشه اصرار داشتم ریش هایش را کوتاه کند. نه اینکه با ریش مشکل داشته باشم فقط ناخودآگاهم حس می کرد که ریش بلند صورت کشیده اش را کشیده تر نشان می دهد، با ریش کوتاه مهربان تر به نظر می رسید. موهای سفید لابلای محاسنش را می شمردم و غر میزدم که چرا باید فرزند آخر باشم و از وقتی یادم می آید ریش بابا سفید شده باشد. گاهی برای دلخوشی ته تغاری ریشش را رنگ می کرد. بعد از مدتی اعتراف کردم همان ریش جو گندمی خیلی موجه تر و دوست داشتنی تر است.
بابا همیشه لبخند می زند و کنار چشم هایش پنج شش خط مورب ِ دوست داشتنی می افتد. چشم های گود افتاده و گونه های برجسته ی سفید و پیشانی بلندش باعث می شود تا هر چند قدم که توی کوچه و خیابان راه می رویم، یک نفر هوس کند سوال شرعی بپرسد یا استخاره بگیرد. جوان تر ها مشاوره هم می خواهند، درددلشان را هم می گویند. چند قدم آن طرف تر می ایستم و نگاهش می کنم که چطور با وسواس و دقت جواب سوال ها را می دهد و چطور قبل از استخاره می پرسد آیا استشاره کرده اید و طرف هاج و واج می ماند که استشاره دیگر چیست؟ نکند یک نوع فالگیری جدیدی هم در آمده که خبر ندارد.
شوخی می کند، دست روی سرشان می کشد، بچه ها را نوازش می دهد، پیشانی پیرمرد ها را می بوسد. چند روز قبل بود به گمانم که یک دختر بچه آمد جلوی راه بابا و با همان لحن کودکانه گفته بود: من مریضم مادرم گفته می شود برایم دعا کنید. مادرش را نگاه کردم که چند قدم آن طرف تر ایستاده بود و نگاهمان می کرد. بابا دست کشید روی سر و صورت دخترک و حمد شفا خواند.

یادم می آید نوجوان که بودیم با آن سر سبز و زبان سرخ چقدر از بابا سوال می پرسیدیم و ساعت ها بحث می کردیم. بابا با اینکه همیشه ی خدا سرش به کاری گرم بود و هیچ وقت بیکار نمی نشست اما برای سوال های ما همیشه وقت داشت. از اینکه اصطلاحات حوزوی را یاد بگیرم و به کار ببرم لذت می بردم این که “اثبات شی ء نفی ما ادا نمی کند ” اینکه “این آیه اطلاق دارد به…” اینکه وقتی کسی عطسه می کند می گویند “یرحمک الله” و طرف در جواب باسخ می دهد “یغفرک الله”…
توی خانه نماز جماعت پنج شش نفری برگزار می کردیم. تازه که به سن تکلیف رسیده بودم نمازش را سریع تر می خواند که حوصله ام از نماز جماعت سر نرود.
هیچ وقت از اینکه کنارش توی خیابان راه بروم خجالت نمی کشیدم. _ حتی در اوج گیر و دار ها ی هشتاد و هشت که خودمان هم زخم کم نداشتیم و هرجا گذر می کردیم باید نیش کنایه ها را هم به جان می خریدیم. _ او هم از اینکه جلوی دیگران نوازشم کند و پیشانی ام را ببوسد، ابایی نداشت.
توی فرم های مدرسه که شغل پدر را می خواستند بدون این که از کسی پنهان کنم می نوشتم “روحانی”. بعضی وقت ها معلم ها می گفتند روحانی که شغل نیست. می گفتم پدرم را یک لحظه هم بیکار نمی بینم. به شب هایی فکر می کردم که بابا برای هر بار منبر رفتنش ساعت ها مطالعه می کرد و وقت می گذاشت . صبح های زود قبل از هر کاری جلوی کامپیوتر می نشست و اخبار جدید را می خواند. بعضی وقت ها میزان در آمد را هم می پرسیدند به این فکر می کردم که چطور بعد از سخنرانی ها از گرفتن “پاکت” امتناع می کرد و گاهی هم همه ی محتوای پاکت را در راه می بخشید.

گاهی دوست و آشناها دختر و پسرشان را می آورند برای خواندن خطبه ی عقد یا محرمیت، عقد خودمان را هم بابا خوانده بود از اینکه سه بار بپرسد و عروس برود گل بچیند و این مسخره بازی ها خوشش نمی آمد. این شد که مراسم با شوخی و خنده برگزار شد. کلمات را واضح و شمرده می خواند. از “مُوَکِّلَتی زهرا” گفتنش قند توی دلم آب می شد. از اینکه بار سوم به جای اینکه بگویم “با اجازه ی بزرگ تر ها” گفتم “با اجازه ی شما” به خودم می بالیدم.
گاهی هم برای نماز میت و سخنرانیِ مراسم عزاداری می خواستندش. از اینکه بابا را با همان لبخند همیشگی، از دور توی شادی و عزای اطرافیان می بینم احساس آرامش می کنم.
بعضی ها می گویند بابا روضه خوان خوبی نیست. راست می گویند. روضه را باز نمی خواند، اوج نمی گیرد، چیزی نمی گوید که صحتش مورد تردید باشد. از مظلوم نمایی های روضه خوان ها هم بیزار است. اما نمی دانم چرا “حسبنا الله” اولش را که می گوید بغضم می ترکد و با “یا اباعبدالله” گفتنش می افتم به هق هق.

***

قبای آبی خیلی به تنش نشسته بود. همچنان لبخند میزد و خود را در آینه برانداز می کرد.
پدر من شغلش “روحانیت” است. “کار”ش خواندن و همیشه خواندن و متوقف نشدن. کمتر پیش می آید لباس روحانیتش را نپوشد. نمی توانم تصور کنم کنار پدر مهندس و بازاری و کت شلواری راه رفتن چه حسی دارد. نمی دانم بابا بدون ریش چه شکلی می شود. فقط من باب شوخی، ریش های نرم پنبه ای را به صورت های تیغ تیغی ترجیح می دهم.

همچنین ببینید

حلزون آبی، ترابرد حافظه و خدشه در روایت

دکتر دیوید گلنزمن که استاد دانشگاه یوسی‌ال‌اِی است و تیم همکارانش می‌گویند نه تنها با …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *