خانه / پرونده / کار در “بار”

کار در “بار”

دور میدانِ هاراپاراکِ یراوان می‌چرخیدم و آدم‌ها را نگاه می‌کردم. از مرز با یک راننده تریلی ایرانی تُرکِ قدبلند و تَرکه‌ای آشنا شده بودم و ده دقیقه‌ای می‌شد که رفته بود به ماشین‌اش در گاراژ ورودی شهر سر بزند و برگردد. خیابان های سه طرفِ میدان پر بودند از کافه‌رستوران‌هایی که هر کدام در پیاده رو هم یکی دوتا میز و صندلی گذاشته بودند، و دور یکی از این میزها سه تا جوان رعنا از عشقِ “آزادی”، قوطی‌های آبجوشان را سر می‌کشیدند و یک نفر که چند دقیقه ای از رعنا نبودنش می گذشت و به ضرس قاطع مکانیک بدنش-تا اطلاع ثانوی- مختل شده بود و به اصطلاح زوارش در رفته بود و به قول فرانسوی ها دیکانستراکشن شده بود و در عالم هپروت داشت سیر می کرد؛ سرش را گذاشته بود روی میز و خرناسه می کشید. نزدیکِ اذان مغرب به افق یک کشورِ غیر اسلامی-و نه ضد اسلامی-بود وهاراپاراک داشت شلوغ‌تر می‌شد. از مرز که رد شدیم  دو نفر را دیده بودم که فی الفور دوتا قوطی خریده بودند و سرکشیدند و به به و چه چه کرده بودند از اینکه که اصلا به «مزه» نیاز ندارد محتویاتِ این قوطی‌هایِ ۸ دِرامی.
گوله‌گوله آدم گوشه‌گوشه‌ی میدان اصلی شهر نشسته بودند و با هم گپ می‌زدند و اگر کسی نمی‌دانست فکر می‌کرد میدان آکادمیِ افلاطون است و آنهایی که گپ‌هایشان داشت به دیالوگ تبدیل می‌شد، شاگردان افلاطون‌اند و رفقایِ ارسطو. سیدجواد طباطبایی در یکی از کتاب هایش نوشته بود که میدان اصلی شهر در یونان مرکز گفت و گوی شهروندان بوده که می آمدند و درباره بهتر اداره شدن شهر با هم حرف می زدند.
پسری باریک با چشمانی روشن و درشت و  پوستی تُرد کاتالوگی رنگی دست گرفته بود و با چالاکی در قدم‌هایش و طمانینه‌ای که در چشمانش بود، دور تا دور میدان اصلی شهر می‌چرخید و مخصوصا با آقایان حرف می‌زد و گاهی هم به خانم‌ها چیزی می‌داد. کلاب‌شان را معرفی می‌کرد که همین نزدیکی‌های میدان است و برای فارسی‌زبان‌ها می‌تواند «مناسب» باشد؛ می‌گفت بار کلاب‌شان یک پیکِ دابل عرق هم اِشانتیون می‌دهد. کوفت بزند این زهرماری را. جوان اوراق شده ای که سر روی میزِ کافه گذاشته بود سرش را آورد بالا، با تعجب تمام و انگار نمی دانست کجاست چپ و راستش را نگاه کرد و پاشد و رفت. غروب شد و فواره‌های آبِ حوض بزرگِ وسط میدان را راه انداختند. رقص نور هم افتاد روی فواره ها و موسیقی میدان را هم پخش کردند و ریتم بالا پایین رفتن فواره های رنگی را با موسیقی تنظیم کردند. یک کاتالوگ از دستش افتاد، دوس داشتم ببینم کلابی که اینقدر ازش تعریف می‌کند کجاست. دنبالش راه افتادم. از روبروی بانک ملی ایران شعبه ایروان رد شد و پیچید توی یکی از فرعی‌ها، تلفنش زنگ خورد و شروع کرد به فارسی صحبت کردن. داشت درباره امتحان میان ترم و شهریه متغییر این ترمش حرف می‌زد. ایرانی بود و جنوبی. تا پشتِ در کلاب پشت سرش رفتم. چند تا پسر رعنا هم داشتند وارد کلاب می شدند. با بلیط‌هایی که یحتمل همین دم غروبی بهشان داده بود؛ روی بلیط ها با رنگ صورتی دخترانه نوشته بود: با در دست داشتن این کارت، تخفیف ویژه و یک پیک مشروب رایگان شامل تان می شود. دلم برای لب کارون تنگ شده بود.

همچنین ببینید

روایت سردبیر از دیدار نویسنده‌ها با سید حسن/ مارکز از دست‌مان ناراحت بود/ از پیرامون امام بنویسید

دیدار جمعی از نویسنده‌ها با سید حسن خمینی در جماران چند نکته جالب داشت.

۲ نظرات

  1. خب؟ ادامه داره یا چی؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *