خانه / روایت / آنچه ماهواره با ما کرد

آنچه ماهواره با ما کرد

وسط یکی از صفحات تاریخ جهانگشا بود.مغول‌ها حمله کرده بودند.قتل و غارت و تجاوز و آتش‌سوزی.رسیده بودند به مسجد جامع گمانم.قرآن‌ها راریخته بودند بیرون.جلوی اسب­ها و قاطرهایشان.وسط صفحه‌های جهانگشا برای حال شاهدان آن صحنه مُرده بودم.از فکرش مُرده بودم.از فکر آنچه مغول با ما کرد.جهانگشا چه مرثیه‌ای بود.شرح مصیبت.عنوان واحد را باید می‌گذاشتند “مرثیه‌ای برای یک رؤیا”.زیرش هم می‌شد پاورقی”یک” زد که اسم فیلم آرنوفسکی است و “دو”را نوشت:یک رؤیا:عصر خردگرایی.

ایستاده‌ام وسط کلاس.چهل دقیقه نفس زده‌ام که” بچه‌ها!ریشه‌هایتان را بچسبید.”نفس زده‌ام که “بچه‌ها!باد دارد ریشه‌هایمان را می­برد.داریم از درون خالی می‌شویم”.نفس زده بودم که” بچه‌ها!خودتان را مواظب باشید.نه مواظب خودتان.نه!خودتان را.هویتتان را.”گفته بودم” بچه‌ها فرهنگ..بچه‌ها تمدن..بچه‌ها اصالت…بچه‌ها ریشه‌ها…”

با گوسفندهای قرمز توی دست‌هایشان،با بسته‌های قلب‌دار شکلات توی جامیزهایشان،هی بالا و پایین پریده‌اند که” آخ جووون ولنتاین…”چانه زده بودند که کریسمس را دوست‌تر داریم تا عید نوروز.نفس زده بودم که” بچه‌ها!ریشه‌هااا…”چشم‌بسته بودند.گوش بسته بودند.نمی‌شنیدند.داد ِمن را نمی‌شنیدند.خانواده‌ها دست گذاشته بودند روی گوش‌های ِ بچه‌ها.خانواده‌ها درخت کریسمس می‌چیدند و سفره هفت‌سین را بی‌کلاس می‌دانستند.خانواده‌ها توی مهمانی‌هایشان فرانسوی حرف می‌زدند.فارسی عار بود.عار بود.عار بود.

ایستاده بودم وسط کلاس.انگار که ایستاده باشم مقابل مغول.غارت را به چشم می‌دیدم.باد را می‌دیدم که ریشه‌ها را می­کند.ریشه‌ها را می‌دیدم که خودشان را پرت می‌کنند در آغوش باد و چشم‌بسته‌اند.مرثیه.مرثیه.مرثیه.باید خودم برای خودم می‌مردم.باید برای خودم و آیندۀ نزدیکی که به چشم می‌دیدمش گریه می‌کردم.باید می‌نشستم بالای سر گوسفندهای قرمز و مشکی­شان،بالای سر شکلات­ها و قلب­های قرمزرنگ و با صدای “خانوم ولنتاینتون مبارک­”شون گریه می‌کردم.هق‌هق.گریه کم بود،باید می‌مردم.آنچه ماهواره باریشه‌های ما کرد،مغول نکرده بود.

همچنین ببینید

حلزون آبی، ترابرد حافظه و خدشه در روایت

دکتر دیوید گلنزمن که استاد دانشگاه یوسی‌ال‌اِی است و تیم همکارانش می‌گویند نه تنها با …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *