خانه / روایت / حوصلۀ شرح قصه نیست

حوصلۀ شرح قصه نیست

هنوز خوب توی مُبل جاگیر نشده بودم که فرمودند: “خُب جنابِ مهندس!”

خودم را آماده کردم که به تمامیِ سوالاتِ احتمالی جواب بدهم.
“چگونه با صَبیّه ی ما آشنا شدید؟”
احساس کردم فُرمِ سوال نزدیک است به وزنِ عَروضیِ مُستَفعِلُن مَفاعِلُ مُتسَفعِلُن فَعَل. پِندارِ من این بود که می‌شود سوار بر وزن شد و مثلن بِداهه گُفت “یک روز ناگهان وسطِ شهر،بی‌گُناه/ یک اِتّفاق در گُذرِ چَشم‌ها،نِگاه…” امّا حقیقت آن بود که موقعیت، جِدّی‌تر از هر زمانِ دیگری بود که بخواهد دستم را چنین باز بگذارد.
این سوال می توانست هیجان انگیزترین بخشِ برنامه ای باشد که همه ی حاضرینِ در جلسه اش از کوچک ترین حرکات و سَکَناتِ خواستگار هم غافل نمی شدند. آن هم در موقعیتی که به جایِ کلمه‌ی دُختر، از واژه ی ثَقیل و هراس انگیزِ صَبیّه استفاده شده بود و همین، اَمرِ پاسُخ دِهی را مُشکل تر هم می‌کرد. هر آینه از خدا می خواستم که مُبل دهان باز کند و مرا ببلعد، گویی که انگار نه انگار تا لحظاتی قبل از آن، جوانِ بیست و چند ساله‌ای مسیرِ دور و درازِ مشهد تا قم را طی کرده تاجوابِ همین سوال ها را بدهد. امّا مُبل، بی مصرف تر از همه ی عُمرش لَم داده بود به من و همراه با سکوتِ مُضمحل کننده ی حاکم بر پذیراییِ خانه در انتظارِ جوابِ آقای خواستگار خیره مانده بود. من امّا خام ترین خواستگارِ تاریخ بودم که حتّی خودم را برای سوال های ساده تر از این هم آماده نکرده بودم چه برسد به تشریحِ پیچیده ی نحوه‌ی آشنایی.
دستمالی از جعبه کشیدم و عرقِ رویِ پیشانی را خُشک کردم. پدرخانوم که شرایطِ سختِ به‌وجود آمده برایِ دامادِ آینده‌اش را خوب فهمیده بود سعی کرد با سوالاتی از جنسِ دیگر، تعلیقِ به وُجود آمده را تخفیف دهد.
“خُب شُغل چی جِنابِ مهندس؟کار چی؟”
باز همان وزنِ آشنا. بیشتر شبیه به یک شبِ شعرِ رویایی شده بود. خواستم بگویم “بی‌مُزد بود و منّت…” که دیدم نه مصلحت است و نه وزنش هم‌خوانی دارد. واقعیت این بود که تا آن لحظه از زندگی این‌قَدَر جدّی به مفهومی از کار که مَدّ نظر بود فکر نکرده بودم. “نه این‌که کار کردنم از پایه عار بُود…” امّا اُصولن قوانینِ خودساخته‌ی زیادی هم برایِ خودم داشتم که باعث شده بود تا آن لحظه تَن به هیچ کاری نداده باشم، کاری که “کارِ دِرهم و دینار…” باشد و از قِبَلِ آن بتوان نَفعِ مالی به دست آورد. بعدترها به تدریج دریافتم که یکی از موضوعاتِ کلیدیِ چنین جلساتی(خصوصن برایِ خانواده‌ی دختر) مفهومِ “کار” است. به مثابه ی حرفه و شغل، به معنای جُربزه و فعالیت، تلاش برایِ مَعاش و کسبِ روزی.
از فُرصتِ میانِ بحث های دو خانواده استفاده کردم و معنای واژه‌ی کار را با جستجو در اینترنت یافتم. در تعریفِ واژه‌ی کارِ فرهنگِ دهخدا آمده بود:
آن‌چه از شخص یا چیزی صادر گردد و آن‌چه شخص خود را بدان مشغول سازد و فِعل
و عمل و کِردار. بعد هم مثلن مثالِ موزون آورده که “کارِ بوسه چو آب خوردنِ شور / بخوری بیش تشنه تر گردی”! حالا بُگذریم که در این بیت آیا کار اَصلِ بحث است یا بوسه، امّا به هر حال غرضِ دهخدا بابتِ انتخابِ این بیت بیشتر اشاره به عطشِ احتمالی ناشی از انجامِ یک کار دارد. احساسی که تا آن لحظه برایِ خواستگارِ بی‌فکرِ از همه جا بی‌خبر نامفهوم به نظر می‌رسید. هر چه فکر کردم به جز فعالیتِ مجّانی برای معاونت فرهنگی و چند مورد مجری‌گری بر رویِ صحنه برایِ دانشگاه کارِ دیگری به نظرم نرسید که انجام داده باشم. کسی که همیشه “سخت می‌گیرد جهان بر مردُمانِ سخت‌کوش…” را سرلوحه قرار می‌داد و از طرفِ دیگر هم هیچ‌گاه به ارتباطِ ازلیِ کار و قیمت نیاندیشیده بود به ناگاه با واقعیتی دردناک مواجه شد که برخلافِ تمامِ آرمان‌های قبلی‌اش حرف از “سود” و “زیان” می‌زد، حرف‌هایی از جنسِ “مرد را جُز به قدرِ همّت نیست،به جهان ارزشی و مقداری….”.
ارزش‌های شخصی داشت جا به جا می‌شد. وقتِ آن فرا رسیده بود که از این آرمان هم کوتاه بیایم. مثلِ همه‌ی ایده‌آل های دیگری که پیش‌تر و بعدتر از آن لحظه بی‌خیال‌شان شده بودم و خواهم شد…
حالا حدودِ هجده ماهِ آزگار است که می‌گذرد و سیستم به جایِ ما تصمیم گرفته تا در این بُرهه ی مهم و سرشار از شور و انرژیِ نیرویِ جوانی به جایِ یک انتخابِ آزادانه در موردِ شُغل، ما را در جایی که خودش مشخّص می‌کند و به قیمتِ از قرارِ هر ساعت پانصد تومانِ ناقابل، روزی هفت ساعت به اِجبار به کار بگیرد، درواقع به بیگاری بکشد. البته لُطف هم دارد و با ما متاهّلین ساعتی هزار حساب می‌کند! دستش هم درد نکند. خُدا اَجرتان بدهد!
بُگذریم…

واقعیت این است که قصد کردم در مورد کار و دقیقن #روایت_کار یا #روایت_بیکاری بنویسم. امّا هیچ جوره دلم نیامد. دلم نیامد این شوخیِ مُضحکِ روزگارِ جدید-سربازی- (با توجّه به ارتباطِ زیادی که با مفهومِ کار دارد) را جدّی نگیرم. اصلن از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، این روزها همه‌ی صحبت‌هام به همین چیزها ختم می‌شود. اصلن از هر جا که شروع می‌کنم تهش میشه همین غُر زدن‌ها. غُر زدنایی که شبیهِ روایت نیست و حاصلِ مکتوبش گسسته و بی‌ربط به نظر میرسه. یه هفته بیشتره میخوام واسه کار روایت بنویسم. ولی روایت نمیشه. میشه غر. میشه هذیون. پنج شیش صفحه آدمیزادی واسه کار نوشته بودم، خیلی متشخص و سنگین و مرتبط ولی دم آخری وژدانم اجازه نداد بفرستمش. همشو پاک کردم. کار چه کوفتیه دیگه. اصن سرباز جماعت که نمیتونه در موردِ کار بنویسه. باس در مورد بیگار بنویسه. والا. کار و حُقوق و اینا همش کشکه. اصن اعصاب ندارم دیگه. اصن ما کور و کر. فرمانبر. اصن کلن “غَم پَروریم”. ولمون کنین بابا حوصله نداریم….

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *