خانه / پرونده / غایتمندی

غایتمندی

از بچگی نمی‌توانستم بیکار بنشینم.  اصلا اگر یک ساعت سرم به کاری گرم نبود احساس بیهودگی می‌کردم. بعدها یافته‌های روانشناسان هم به نفع ما زنان از آب درآمد و گفت: «اگر زن در خانه بنشیند و سرگرمی نداشته‌باشد، افسرده می‌شود. پس چه بهتر که برای خودشان کاری دست و پا کنند.» بخاطر همین روحیه و  برای فرار از بیهودگی بود که از سال دوم دانشگاه در فکر مشغول‌شدن به کار بودم. اولین تلاش هم موفقیت‌آمیز بود. کارآموز دفتروکالتی شدم که اگرچه درآمدی نداشتم، اما تجارب عملی زیادی برای روزهای پیشِ‌رویم، که مطمئن بودم وکیل می‌شوم، به دست آوردم. اقلا خاطرم جمع شد فردای دوره کارشناسی، بیکار نمی‌مانم. همین هم شد. یک روز بعد از فارغ‌التحصیلی، کارشناس حقوق و کارمند دفتر وکالتی شدم که وظیفه‌ام رسیدگی به پرونده‌های مراجعین و تنظیم دادخواست‌های آن‌ها و ارسال برای دادگاه بود.

هرصبح مثل بقیه آدم‌ها به قصد انجام کاری مشخص خانه را ترک می‌کردم. هنوز مصمم بودم که می‌خواهم به زودی وکیل شوم. اما حادثه خبر نمی‌کند. یک روز صبح خودم را غافلگیر کردم. ناخودآگاه یاد قسمتی از کتاب «ابن مشغله» نادر ابراهیمی که مانیفست ضدِ شغلِ تمام عیاری است، افتادم: «زندگی مِلکِ وقف است دوست من! تو حق نداری روی آن فساد کنی و به تباهی‌اش بکشی یا بگذاری که دیگران روی آن فساد کنند. حق نداری بایر و برهنه و خلوت و بی‌خاصیتش نگه داری یا بگذاری دیگران نگهش دارند. حق نداری بر آن ستم کنی و ستم را روی آن، بر تن و روح خویش خاموش و سربه‌زیر بپذیری. حق نداری در برابر مظالمی که دیگران روی آن انجام می‌دهند سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگرِ ناتوانِ مظلومِ بی‌پناه بنمایی…»

چهارسال دانشکده حقوق را بالا و پایین کرده‌بودم. از عدالت گفته و شنیده بودم و حالا یکی از رکاب‌زنان چرخه بی‌عدالتی شده بودم. قبول دارم که زیادی آرمانگرایانه است؛ اما نگاهم به شغلی که داشتم واقعا همین بود. شاید هم روزهای قبلتر در خفا درباره فایده‌مندی‌اش از خودم پرسیده‌بودم و تا آن‌روز جرات نداشتم انقدر محکم این را با خودم تکرار کنم. مدینه فاضله‌ای که می‌خواستم، در نتیجه کارمندی و تنظیم دادخواست طلاق و تمکین و چک برگشتی محقق نمی‌شد. حتی با «وکیل‌شدن» هم شدنی نبود. وسوسه‌ای که به جانم افتاده‌بود تا ظهر بر من غلبه و تسلیمم کرد. بعداز ظهر در نهایت ناباوریِ رییس دفتر اعلام کردم که دیگر کارم را ادامه نمی‌دهم: «استعفا و خداحافظ شما.» او هم مثل بقیه معتقد بود دیوانگی به خرج می‌دهم که چنین کاری را فقط به این خاطر که «انجام آن را مفید نمی‌دانم»، رها می‌کنم.

هیچ‌وقت نگاهم به کار، شغل نبود. سودمندی مادی تنها چیزی بود که به آن فکر نمی‌کردم. نفس کار برایم ارزش داشت. نمی‌توانستم بیکار بمانم. نیروی محرکه‌ام، نیاز مالی نبود؛ «یک کاری کردن» بود. بخاطر همین، ارزشمندی کارم در نگاه بقیه زیر سوال می‌رفت. بعد از آن تصمیم ناگهانی‌ام کارهای زیادی را تجربه و سابقه کار برای خودم درست کردم اما هیچکدام انگار آن چیزی نبود که بتوانند چنگی به دلم بیندازند. تنها از پسِ سرک‌کشیدن به کارهای مختلف، تکلیفم با خودم یکسره شده‌بود: من دیگر کارمند بشو نبودم. آدم میخ شدن روی صندلی و در چارچوبِ تحمیل‌شده فکر کردن، نبودم. نمی‌خواستم و نمی‌توانستم یکی از ساکنان دهلیز تاریک و نفسگیر بوروکراسی بشوم. هروقت زیر بار خستگی می‌رفتم و تصمیم می‌گرفتم بخاطر اصرار مدیر دفتر سابق دوباره به همانجا برگردم، ابن مشغله را بازخوانی می‌کردم. با خودم تکرار می‌کردم «استقلال روح من باید حفظ شود» حتی اگر همیشه بیکار بمانم، حوصله‌ام سر برود و احساس مفیدبودن نداشته‌باشم.

***

«داریم چکار می‌کنیم وقتی که کار می‌کنیم» اسم مقاله مطولی است از «علیرضا سمیعی» درباره بحران کار. البته بحران به معنای فلسفی‌اش و نه اجتماعی. جانِ مطلب او همین‌جا است که می‌گوید: «انسان تیماردار چیزی است که سرنوشتش به آن گره خورده. مثل طبیعت، شهر، مصرف… این روزها همه با ارزش پولیِ کارشان سنجیده می‌شوند. حتی ارزش‌های فراتر مثل آموزش هم با معیار ثروتی که به‌بار می‌آورند اهمیت پیدا می‌کنند.» در نگاه او و حتی کسانی مثل مارکس و نیچه که به آن‌ها ارجاع داده، کار مذموم نیست. آنچه به کار، چهره‌ای چنین پلید داده، غایتی فانی است که از آن داریم. اگرنه در قدیم کار همیشه ارزش بوده، زمین‌ها را آباد می‌کرده و به خلق شی منجر می‌شده‌است.

فکر می‌کنم غمگین‌ترین حالت تیمارداری همین است که کسی به قصد «مصرف» کار کند و زندگی و آمالش را در جهت همان پیش ببرد و به گمانم ارزش ما را همان لحظات غافلگیرکننده‌ای معلوم می‌کند که در جستجوی معنا و هدفی از «کار»مان برمی‌آییم. همان لحظاتی که وسوسه‌ی فایده‌مندی به جانمان می‌افتد و اگر پاسخ درخوری پیدا نکند، ما را تسلیم خودش می‌کند.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *