خانه / پرونده / کسی که می‌شناختم

کسی که می‌شناختم

دختری را می شناختم با رویاهای شیرین و هدف‌های بزرگ و آرزوهایی در دور دست. از همان روزهای کودکی که کتابها و مجله های علمی را به دستش دادند فهمید که باید بزرگ شود. فهمید که باید بلند پرواز باشد و خیز بردارد برای رسیدن به آرزوهایش. فهمید که نباید جامد باشد و بپوسد در روزمرگی‌های ناتمام زندگی.  بزرگتر که شد خواست همه چیز را آنطور بسازد که آرزو کرده بود. خواست آجر به آجر به رویاهایش عینیت ببخشد. به او گفته بودند که خواستن توانستن است. به او گفته بودند همه تلاش ها روزی به ثمر خواهند نشست. به او گفته بودند از تو حرکت، از خدا برکت… جمله‌های زیبا را می‌نوشت و می‌چسباند به دیوار اتاق. اتاقی ساکت در طبقه سوم خانه پدری که از دوران راهنمایی همه زندگی‌اش را برداشته و به آن پناه برده بود. در طی سالها دیوارهای اتاق شاهدش بودند، شاهد درس خواندن‌های بی‌پایانش، شاهد زحمت کشیدن‌هایش، شاهد خسته شدن هایش، بی خوابی‌هایش، از سرما لرزیدن‌هایش در نیمه شبهای زمستان و از گرما له‌له زدن‌هایش در ظهرهای دم کرده تابستان… دیوارهای اتاق سرجایشان ماندند، ولی دختر قد کشید، بزرگ شد، کنکور داد، دانشجو شد و باز درس و درس و درس. دختر خوشحال بود، رویاهایش را نزدیک‌تر می‌دید و تلاشش را بیشتر کرده بود. باقی زندگی تعطیل شده بود، نه مهمانی، نه حضور در جمع دوستان، نه تفریح، نه خانواده، نه عروسی، نه عزا، نه ازدواج….همه زندگی شده بود درس. درس هم نمی‌خواند تا نمره‌ای بگیرد و امتحانی را پش سر بگذراند، می‌خواند تا یاد بگیرد، تا بفهمد، تا بتواند از دانشش استفاده کند. تمام گمانش این بود که پشت دیوارهای دانشگاه هستند کسانی که منتظر علمش باشند، قدر سوادش را بدانند و او را به خاطر معلوماتش ستایش کنند.

روزها که گذشتند، دانشگاه که تمام شد، سر و کار دختر افتاد به صفحه نیازمندی  روزنامه‌ها و کم‌کم روی تلخ حقیقت را دید. کاری برایش نبود، چون سابقه کار نداشت، چون پسر نبود، چون دختر بود، ساده بود، محجبه بود. کسی معدلش را نمی‌پرسید، کسی کاری به سوادش، به کتابهایی که خوانده، رتبه‌هایی که آورده و دوره‌هایی که گذرانده نداشت.

چند سالی خیابان‌ها را زیر پا گذاشت و از این نشانی به آن نشانی رفت و توانست به طور پراکنده در چند شرکت خصوصی کوچک کار کند. در یکی دو ماه، در یکی چهار ماه، در یکی دو سال.. نمی‌شد، نمی‌توانست، نمی‌پذیرفت که روزهای جوانی و سوادش را حراج زیاده‌خواهی کارفرماهایش کند، نمی‌توانست فقط با دستهایش کار کند بی‌حرف اضافه، بی‌ خلاقیت، بی‌ حرف نو، بی‌ مغز. نمی توانست مجسمه متحرک خط تولید یک کارخانه باشد و تمام طول روز کاری را تکرار کند، یا تعمیرکاری در یک مرکز گارانتی که طبق سلیقه مشتری اجازه عیب یابی و تعمیر نداشت و تنها می‌بایست قطعات خراب را با قطعات سالم تعویض کند.

دختر خسته شده بود، دیگر آن انگیزه‌های سابق را نداشت. همکلاسی‌ها و دوستانش را می‌دید که یا تن داده‌ بودند به همان شغل‌های فرسایشی و راضی بودند از بیمه و حقوق کارگری آخر ماهشان، و یا در حسرت کارهایی از همین دست هنوز روزنامه به دست خیابان‌ها را می‌گشتند.

دیگر آن دختر را نمی‌شناسم، او را از خود دور کرده‌ام، او را که خواب خوش و زندگی آسان را از خود دریغ کرد تا برای سرزمینش مفید باشد، ولی گویا سرزمینش نیازی به او نداشت.

همچنین ببینید

روایت سردبیر از دیدار نویسنده‌ها با سید حسن/ مارکز از دست‌مان ناراحت بود/ از پیرامون امام بنویسید

دیدار جمعی از نویسنده‌ها با سید حسن خمینی در جماران چند نکته جالب داشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *