خانه / پرونده / دستی صد تومن

دستی صد تومن

با کلی ذوق و خوشحالی ایستاده بود سر کوچه. رفتم جلو و گفتم سلام بابا روزت مبارک. سرمو بوسید و گفت عید تو هم مبارک پسرم.

یه پیرهن بنفش کم‌رنگ پوشیده بود که خیلی بهش میومد. گفت: اینو مادرت خریده دوهزار کم پنجاه تومن.

نگاه کردم به برق چشماش. عادت‌های کودکانه‌شو دوست دارم؛ صاف و ساده بودنش رو. گفتم خیلی قشنگه. منم شب کادوتو میارم. الان باید برم جایی کار دارم.

_ نمی‌خوام پسرم. راضی نیستم تو زحمت بیفتی. برو به کارت برس. خدا به همرات.

از کنار بقالی و قصابی و نانوایی تافتون گذشتم و رو کردم به آقای نوروزی که مغازه سمسماری داره. صدامو بلندتر کردم.

ـ سلام، روزت مبارک حاجی.

ـ سلام، ممنون پسرم.

ـ اصغر آقا داری دستی صد تومن بهم قرض بدی؟ سر هفته برمی‌گردونم.

ـ می‌خوام ماشین بخرم آقا مسلم خودم کم دارم شرمنده.

ـ قربانت. دشمنت شرمنده.

سلولای بدنم شرشر آب می‌شدند و خودشون رو می‌روسوندن به سطح پوستم تا صداشون توی گوشم محکم‌تر بشه و دست و پاهام سست‌تر. مگه مرض داری از کسی که بدهکاری دوباره طلب می‌کنی. آدم باید چقدر پررو باشه مگه؟ تبریزم سنگ پا نداره که بگم سنگ پای تبریزم!!

_هی آقا حواست کجاست؟

حس کردم سمت چپم سنگین شد که دست یه پیرمرد رو دیدم روی شونه‌ام. دست دیگه‌اش به دوچرخه‌اش بود. نگاه کردم به سبزی و نون که گذاشته بود رو گارد دوچرخه.

ـ جانم عمو؟

ـ زنگ دوچرخه رو زدم ولی حواست نبود. البته قبول دارم این زنگم مثل من پیر و ناتوان شده. این شد که پیاده‌تر شدم تا بهت بگم پیاده‌رو اون‌طرفه.

ـ ممنون عمو. حواسم نبود. ببخشید.

راهم رو کج کردم و بی‌هدف قدم زدم چرا خیابونا اینقدر خلوته؟ یعنی الان بیشتر مردهای این محله توی خونه‌هاشونن و دارن کادوهاشونو باز می‌کنن؟ دارن با صاحب‌خونه چک‌وچونه می‌زنن یا شایدم نشستن روبروی تلویزیون و بچه‌هاشون مثل من دنبال کار و پول باشند.

آخ که چقدر دلم می‌خواد برای آقام یه انگشتر عقیق بخرم. عقیق اصل. از اینا که رکابش سنگینه. از اینا که باهات حرف می‌زنند وقتی نگاشون می‌کنی. شنیدم عقیق از آدم محافظت می‌کنه. قربون خدا برم که خودش یه پا عقیقه.

از این حرف آخرم خنده‌ام گرفت. گفتم دیوونه سنگ پای تبریز.

یه دفعه ذهنم جرقه زد.

بوووق بوووق

ـ سلام مسلم جان. به‌خدا الان ندارم. خودت می‌دونی که داوود خیلی وقته بیکاره.

ـ نه ابجی. فقط زنگ زدم حالت رو بپرسم.

ـ واقعا؟ ممنون داداشیِ ماهم. خوبم. تو خوبی؟

گوشی رو که قطع کردم حس بدی داشتم وقتی آدم هم خنده‌ش بگیره هم گریه‌ش بهش میگن حس بد؛ نمی‌گن حس خنثی یا حسی که هیچی نمی‌فهمه. حس بدی داشتم حس خیلی بدی.

نشستم گوشه خیابون و عین خیالم نبود که مردم از یه پسر بیست‌ساله که گوشه خیابون داره گریه می‌کنه عکس یا فیلم بگیرند.

نشستم و گریه کردم. حالم بد بود ولی نمی‌تونستم دلیلش رو پیدا کنم.

چهرم رو تو صفحه گوشی دیدم که هم خنده‌دار بود هم گریه‌دار. گوشی عزیز که یه سال طول کشید تا بخرمت لطفاً منو قشنگ نشون نده.

یه دفعه ذهنم جرقه زد.

خوشحال شدم و هدف‌دار سمت خیابون بالایی دویدم.

شب که همه جمع بودند هدیه آقام رو با افتخار تقدیم کردم.

گفتم عقیق از آدم نگه‌داری میکنه بابا. خدا و این عقیق نگه‌دارت باشه.

ـ چشم‌های خوشحالش رو دوخت به چشم‌هام و گفت خیلی قشنگه. چه رکاب قشنگی داره. توقع نداشتم پسرم. مولا نگه‌دارت باشه.

دلم پر از خنده بود پر از ذوق. هیچی به قشنگی خوشحالی پد رو مادر نیست.

سارا که چایی ریخت، اومد کنارم و گفت: مسلم خیلی بهت زنگ زدم چرا خاموش بودی؟

ـ گوشی‌مو گم کردم. مهم نیست.

داری یکم قرض بدی یه خوبشو بخرم؟؟

چند ثانیه زل زدیم به هم و بعد صدای قهقهه بلند شد.

همچنین ببینید

حلزون آبی، ترابرد حافظه و خدشه در روایت

دکتر دیوید گلنزمن که استاد دانشگاه یوسی‌ال‌اِی است و تیم همکارانش می‌گویند نه تنها با …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *