خانه / پرونده / من نویسنده‌ام؟

من نویسنده‌ام؟

سوزان سانتاگ پشت میز کارش

توی مهمانی نشسته ایم. دارم برای خودم میوه پوست میکنم و به آدم هایی که چندان نمی شناسم لبخند می زنم که یکی شان وسط احوال پرسی می پرسد:‌ خب شما چکار میکنید؟‌ جایی مشغول نیستید؟ لبخندم را ادامه می دهم و من و من میکنم: مشغول درسمم فعلا. سکوت می‌کنم که مادرشوهرم باافتخار ادامه بحث را می گیرد: عروسم نویسنده‌ن. قلم خیلی خوبی دارن. چشم های فرد روبه رو می درخشد و من دوباره همان لبخند قبلی را -این دفعه شرمگینانه‌تر- روی صورتم می نشانم. بعد، همان طور که باحوصله خیارهای توی بشقاب را اریب می برم، قصه هایی که ننوشتم، نشریاتی که همکاری ام را با آنها ادامه ندادم، طرح کتاب های خاک خورده توی نوت های گوشی… پشت هم توی ذهنم ردیف می شوند. من نویسنده ام؟

اولین حقوقم را که گرفتم هنوز پیش دانشگاهی بودم. حقوق که نه. اسمش حق التحریریه بود. مبلغی که نه زمان دادنش معلوم بود و نه مقدارش. بعد چندماه عضو تحریریه بودن و سر و کله زدن با کلمه ها برای درآوردن یک برداشت چهارده شسته رفته یا سخن ماه آبرومند، یک روز، آخر جلسه پاکت ها را دستمان دادند. دانش آموز بودیم و انتظارش را نداشتیم. خوب یادم است داخل پاکت من سیزده هزار تومان بود. – الان فکر میکنم چرا حداقل رندش نکردند؟- تا خانه از ذوق اولین حقوق روی ابرها بودم و مدام گزینه های مختلف برای چطور خرج کردنش را توی ذهنم ردیف می کردم. پاکتش را تا مدت ها نگه داشتم و پول ها خیلی زود تبدیل به کتاب شدند.

خیلی وقت ها اینطور شروع می شود که یک شماره ناشناس روی گوشی ام می افتد. معمولا حوصله نمی کنم جواب دهم. بعد پیامکش می آید که فلانی ام بردار. سریع می فهمم دوست سال های دور چرا دوباره یادم کرده است. با خودم اتمام حجت می کنم که قبول نمی کنی! و دکمه برقراری تماس را می زنم. حالا دیگر قلقم خوب دستشان آمده. اگر بگویند سفارش مطلب داشتم یا داریم نشریه درمی آوریم یا مسئول پرونده شدم… سریع می گویم نه، حوصله مطلب نوشتن ندارم. پس می گویند مشورت میخواستم. داریم درباره فلان موضوع کار میکنیم.. ایده بده برای صفحات… پای موضوع که به میان می آید، سپر دفاعی ام ناخودآگاه شکسته می شود. این را همان لحظه می فهمم ولی دیگر کاری از دستم برنمی آید. حالا به جای تمرکز روی چطور نه گفتن یا مودبانه نپذیرفتن، ایده ها و کلمه ها هستند که توی سرم چرخ می خورند. خیلی وقت ها آن طرف خط همچنان دارد حرف می زند که من نصف یادداشت را هم نوشته ام. حالا دیگر همه قلقم را یادگرفته اند. اگر بگویم نه، می گوید حالا من یکم درباره ش برات توضیح میدم… می دانند که وسوسه کلمه ها کار خودش را می کند.

دست های لواشکی دخترم را زیر شیر آب گرفته ام و همان طور که دست و پازدنش را کنترل میکنم، از خودم میپرسم از کجا شروع کنم؟ هویج های خلال شده را در ماهیتابه چرخ می دهم و فکر میکنم چطور تمامش کنم؟ بچه ای که بدخواب شده را در تاریکی میخوانم و یک دستی جمله هایی که به ذهنم آمده را در نوت گوشی تایپ میکنم. وقت هایی که کلمه پراسترس «فورس» کنار سفارش مطلب ننشسته باشد، چند روزی موضوع را توی ذهنم دم می کنم و بعد در یکی از نیمه شب های ساکت خانه درش را برمی دارم. کتابی که باید معرفی اش کنم، موضوعی که درباره اش بنویسم، یا خاطره هایی که قرار است قصه های کوتاه شوند. توی سکوت خانه سر و کله زدن با کلمه ها شروع می شود. خیلی وقت ها درنمی آید و دلخورم می کند. بعضی وقت ها تصنعی می شود و به دلم نمی چسبد. گاهی از همان پاراگراف اول سرناسازگاری دارد و جان می کنم تا تمام شود. خیلی وقت ها هم مثل یک نفس عمیق می ماند که وقتی نقطه انتهایش را می گذارم جان می گیرم. بعد، سرم را از روی لپتاپ بالا می آورم و با دیدن عقربه های ساعت دیواری هال، جا میخورم.

تازگی ها پیش هرکس بهانه وقت نداشتن و کارهای دانشگاه را می آورم یک نگاه آره جان خودت تحویلم می دهد که: صفحه اینستات رو که خوب به روز می کنی. اینم مثل اونا… چطور وقت داری تو وبلاگت بنویسی… خیلی وقت ها پشت لایک های ساکت آدم ها دلخوری شان را بو میکشم: اگه وقت داری هر روز عکس بذاری و کپشن بنویسی چرا به من پیام میدی سرم شلوغه؟ نمی دانم چطور می شود توضیح داد که نوشتن با نوشتن فرق می کند. یک نوشتن برای من اوقات فراغت است و یک نوشتن کار. وبلاگم را که به روز می کنم خستگی درمیکنم ولی برای شما که می نویسم خسته می شوم. سفارشی نوشتن کار سختی است و من حوصله نازکشیدن از جمله ها را ندارم. اصلا چطور می شود این را توضیح داد وقتی هر دو از جنس فکر و کلمه اند؟ سخت است که کار کسی نوشتن باشد.

مادرشوهرم با افتخار می گوید عروسم نویسنده است و من خجالت می کشم. نه کتابی نوشته ام و نه اسمم عضو ثابت تحریریه نشریه ای بوده. من فقط تلفن های دوستانم را جواب می دهم و گاهی اوقات کلمه بازی می کنم.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *