خانه / روایت بهار / جاده دوطرفه‌ فلسفه و رمان

جاده دوطرفه‌ فلسفه و رمان

چهارسال پیش، دوستم که خانه شان شهرری بود، عصرها، آنهم هر روز خدا، سوار قطار متروی میرداماد می شد و می رفت خیابان یخچال؛ چند ساعتی می ماند و بعدش همان مسیر را برمی گشت تا خانه شان.
صبح هایی هم که می آمد دانشگاه و فرصتی جور می‌شد که بعد از کلاس همدیگر را ببینیم؛ به مدت دو هفته به من اصرار می کرد تا به هر قیمتی که شده، همراهش بروم و به مدت دوهفته بعد از آن دوهفته ی اولی، در راه بوفه یا وقت هایی که می رفتیم پُشت و پَسَل‌های دانشگاه تا بهمن دولی دود کنیم؛ اصرار می کرد که حداقل سه روز در هفته بنشینم داخل یکی از کلاس ها و آن چیزهایی را که دیده و همانطور که دقیقا شنیده را بهم برای من تکرار کند؛ اما باز هم بهانه کردم و گفتم نه و مسیرِ مال‌رویی که خودم انتخاب کرده بودم را به مسیرِ کوبیده‌ شده و آسفالته و دوبانده‌ی او شروع کرده بود، ترجیح دادم. و حالا باید تنهایی یک روز از پل کریم خان تا همان خیابان یخچال را بروم و بیایم، بروم و بیایم و ببینم و بشنوم.

تهران یک خیابان دارد به نام یخچال؛ معتبرترین موسسه آموزش زبان آلمانی آنجاست. تقریبا تمام بچه هایی که قصد بورسیه گرفتن از آلمان دارند، صفر تا صد زبانشان را آنجا پر می کنند. محمد این کار را کرد و من هم مقلدانه و تقریبا مو به مو باید همین کار را انجام بدهم
همینطور که در خیابان یخچال می دویدم، کتاب رمانی که دیروز در نشر چشمه برایش پانزده هزارتا،کارت کشیده بودم را انداختم توی کیفم؛ چهل صفحه‌ی اولش که مالی نیست و پر است از غلط، بعید هم می‌دانم تا تهش مالی بشود. می‌خواهم ببینم حالا که فلسفه‌ را پی نگرفته، در داستان‌نویسی طرفی بسته است یا نه؟ روبروی گوته، صفحه گوگلِ گوشی ام را باز کردم و نوشتم بلقیس سلیمانی، می خواستم عکسش را ببینم، دیدم. دیر شده بود؛ صفحه عکس‌ها را بستم، گوشی‌ را هم انداختم کنار همان کتاب؛ و وارد یک خانه باغ کوچک و نسبتا قدیمی شدم که محلی‌ها بهش می‌گویند گوته. یک خانه قدیمی با یک باغچه و یک بوفه. جایی خوش آب و هوا و معتدل برای آموختن. به به.
فقط ربع ساعت دیر رسیده بودم و بر طبق شنیده هایم از قدیم، یعنی یک کار ضدآلمانی انجام داده بودم؛ یعنی از دست دادن نیم صفحه از کتاب آموزش زبان آلمانی “مِنشِن”. آن‌تایم ساعت ۴ کلاس را شروع کرده بود خانم معلمی که داشت آرام و شمرده، فقط آلمانی حرف می زد. چند دقیقه‌ای که گذشت، حال و هوایِ طفلی را داشتم که روز اول مدریه اش است و برایش «قاتُق‌نون» نگذاشته‌اند؛ همانی که شهری‌ها بهش می‌گویند نون‌پنیر و مدرن‌شده‌اش در مدرسه اسمش شد «تغذیه». در سی سالگی دارم آواهایِ حروف الفبای آلمانی را یاد می گیرم و از حرف های تیچر تقریبا هیچ نمی فهمم جز آواهایی و اصواتی که پَت و پهن‌شده‌ی همان‌هایی که در کلاس‌های انگلیسی شنیده ام. فعلا مثل بچه‌ای که کم کم قرار است زبان باز کند دارد، فقط گوش‌هایم را تیز کرده‌ام و چشمهایم این طرف و آنطرف می‌چرخانم.
خانم معلم ما فقط دوسال است که آمده ایران و چه بهتر. مادربزرگش آلمانی است و تقریبا داریم از سَرِ چشمه می نوشیم.

همچنین ببینید

سفری به اعماق

مروری بر رمان بر امواج، جدیدترین اثر ترجمه شده از مارگارت اتوود در ایران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *