خانه / روایت / پیش از نیمه‌شب

پیش از نیمه‌شب

بین عکاس‌ها مشهور است که دقائق و ساعات خاصی برای عکاسی طبیعت و عکاسی محیط باز مناسب است. اسم این زمان را گذاشته‌اند زمان طلائی یا گلدن تایم. بی‌شک تجربه‌های بی‌شمار عکاسان در رسیدن به چنین زمانی موثر بوده و ساعت‌های مختلف شب و روز را امتحان کرده‌اند تا به چنین زمانی رسیده‌اند و چنین اسمی برایش برگزیده‌اند. عکاس‌ها می‌گویند زمان طلائی عکاسی مدتی پس از طلوع و مدتی پیش از غروب است. در هر سفری این سوال برای مسافر پیش می‌آید که زمان طلائی شهر چه وقتی‌ست و چه بهترین ساعت برای گردش چه زمانی است. زمان طلائی ونیز همان زمان طلائی عکاسی‌ست‌ــــ پیش از غروب و پس از طلوع.

برنامه‌ی ما این بود که بعدازظهر برگردیم هتل و کمی استراحت کنیم و شب شهر را بگردیم. برنامه‌مان عملی نشد و این اتفاق خوبی بود که بی‌برنامه‌ بهترین زمان را روی لنج‌های اتوبوسی باشیم و تا به ایستگاه برسیم شب شده بود. نشسته بودم و کمی با همسفران گپ می‌زدیم و کمی سرم را کج و راست می‌کردم که چرت بزنم که ناگهان دیدم چند نفر به میانه‌ی لنج رفتند و با ولع خاصی شروع کردند به عکس گرفتن. این تازه اول قصه بود و فقط تکه ابری خورشید را پوشانده بود و خورشید می‌رفت که پشت کوه‌ها پنهان شود. از آن موقع تا یک ساعت بعد کمتر کسی نشست و اکثر مسافران که گردشکر و توریست بودند یا تماشا می‌کردند یا عکاسی. وقتی به اسکله رسیدیم شب شده بود.

قبل از اینکه برویم هتل رفتیم بلیط بخریم برای بولونیا که فردا اول وقت راهی شویم. بلیط نبود و فقط قطارهای لوکس جا می‌داد که قیمتش چند برابر قطار معمولی بود. از خیرش گذشتیم که فردا فکری بکنیم. حق مطلب ایتالیا را که خوردن پیتزا و اسپاگتی‌ست به جا آوردیم و کمی پرسه زدیم و رفتیم به هتل. همه خسته و هلاک بودیم از گشت روزانه.

صبح دوستی زودتر از همه رفت بلیط بگیرد و با بلیط برگشت. نگرانی‌مان برای زودتر رسیدن به بولونیا برطرف شد اما تا حوالی عصر وقت داشتیم. قرار شد اطراف را بچرخیم و زیاد دور نشویم که از قطار جا نمانیم. همراهان رفتند موزه و من ترجیح دادم بیشتر توی کوچه‌ها پرسه بزنم. بعضی کوچه خیلی باریک بود که وقتی کسی از روبرو می‌آمد ترجیح می‌دادم بایستم تا بیاید رد شود و بعد بروم. خانه‌های بافت قدیمی شهر فرسوده بود. همه آجر بود و آجرها پوسته‌پوسته شده بود و کم و بیش ریخته بود. از بیشتر بالکن‌ها گل و سبزه آویزان بود که جان می‌داد برای عکس. چندجا نشستم و برخواستم و راه رفتم و باز استراحت کردم و راه افتادم به سمتی دیگر. قصد نداشتم از گوشی و نقشه استفاده کنم و می‌خواستم راه مرا به هر کجا که خواست ببرد.

آخر یکی از کوچه‌ها لبه‌ی پله‌های منتهی به آب نشسته بودم. سه راهی‌ای بود که سه راه روبرو و سمت چپ و راستم قایق‌رو بود و جائی که من نشسته بودم کوچه. صدائی خاص آمد و بعد قایقی که نشان اورژانس داشت و آدم‌هایی که لباس خاص آبی با علامت قرمز اورژانس داشتند از جلوی روی من عبور کردند. فکر کردم چقدر دورم و دوریم همه‌ی گردشگران ونیز از عمق شهر. این شهر زیبا برای زندگی بیش از دو روز چطور شهری است؟ آن بیماری که قایق اورژانس داشت به سراغش می‌رفت چه مدت منتظر می‌شود؟ روزها و فصل‌های ناخوش‌ آب‌وهوائی ونیز چطور است؟ بچه‌ها چطور مدرسه می‌روند؟ نابینایان و ناشنوایان و بیماران خاص چطور در این شهر زندگی می‌کنند؟ هیچ از این چیزها نمی‌دانستم‌ـــ همان طور که به گمانم هیچ گردشگری در جریان وضعیت‌های این چنینی هیچ شهری نیست و البته اگر بخواهد باشد دیگر مسافر نیست.

با دوستان کمی دیگر شهر را دیدیم. توی کوچه‌ها قدم زدیم و چند باری لنج عوض کردیم برای دیدن یکی دو کلیسا و میدان. شهری با این همه گردشگر داخلی ـ ونیز یکی از شهرهای اصلی گردشگران شهرهای دیگر ایتالیاست ـ و خارجی هیچ ساختمان بلندمرتبه‌ی تجاری ندارد. همه‌ی مغازه‌ها و فروشگاه‌ها ــ از فروشگاه‌های محلی و کوچک گرفته تا فروشگاه‌های معروف و شناخته‌شده و برند ــ در همان مغازه‌ها و ساختمان‌های قدیمی مشتری داشتند و جنس می‌فروختند. هیچ‌جا آسفالت ندیدیم. همه‌ی کوچه‌ها سنگفرش بود و خیابان‌ها را چه عرض کنم. سنگفرش‌ها قدیمی بود و بعضی جاها فرورفته بود و مشخص بود فقط تعمیر می‌کنند و به فکر تعویض نیستند. با لنج که دور می‌زدیم ساختمان‌های خیلی قدیمی‌ای دیدیم که نقاشی و موزائیک‌کاری‌های کهنه‌تری نسبت ساختمان‌های دیگر داشت، ولی به ظاهرش دست نزده بودندــــ نه رنگی و نه تعمیری و نه فکر بکری که بکوبند و یک ساختمان امروزی شیک و مجلل از تویش در بیاورند. هیچ ساختمانی ندیدیم که از بافت شهری بیرون زده باشد و مشخص باشد تازه‌ساز و نوساز است و توی چشم بزند.

بعدازظهر کوله و چمدان‌ها را جمع کردیم و به سمت ایستگاه راه‌آهن راهی شدیم. حوالی غروب بود. خورشید به زه کمانش نزدیک می‌شد. زمان طلائی بدترین زمان برای ترک شهری‌ست که زمان طلائی‌اش پس از طلوع و پیش از غروب است. کاش هیچ وقت هیچ کسی هیچ شهری را در زمان طلائی‌اش ترک نکند.

 

 

ماهی ونیزی

از پیتزا تا پیزا

خواهر اصفهان

هزارتوی واتیکان

شهر نامرئی

رم گردی

بی پلنگ

حضارت سفارت

مدار صفر

آناتومی مسافر

بار می باید بستن

تاب و قرار

در گران سفر

وضعیت: سفید

همچنین ببینید

ماهی ونیزی

سفر ضداعتیاد است‌ــــ ضد اعتیاد آدم‌ها به شهری که در آن زندگی می‌کنند، به ساختمان‌هایی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *