خانه / روایت / ماهی ونیزی

ماهی ونیزی

سفر ضداعتیاد است‌ــــ ضد اعتیاد آدم‌ها به شهری که در آن زندگی می‌کنند، به ساختمان‌هایی که هر روز می‌بینند، به مغازه‌ها و ویترین‌ها و کوچه‌ها و پس‌کوچه‌هایی که هر روز در آن قدم می‌زنند و به هزاران چیزی که چون در شهر خودشان حواس‌شان نیست جذابیتی ندارد ولی در شهری دیگر چشم‌نواز و جالب است. سفر اعتیاد ذهنی آدم‌ها را بهم می‌ریزد و تصویری تازه در برابر دیدگان مسافر قرار می‌دهد.

فلورانس را شبانه ترک کردیم‌. گرچه به اقتضای بلیتی که گرفته بودیم شب از فلورانس حرکت کردیم ولی دوست دارم این طور فکر کنم که شبانه از فلورانس رفتیم که با شهر چشم در چشم نشویم و سختی خداحافظی را تحمل نکنیم. وداع سخت‌ترین کار دنیاست و وداع با عزیزان صعوبت مشدد است. حوالی ساعت ۱۱:۳۰ شب به ونیز رسیدیم. ونیزــــ اسمش حتی رویائی‌ست. از ایستگاه بیرون آمدیم و دیدیم آنچه انتظارش را داشتیم و تا با چشم نمی‌دیدیم باورمان نمی‌شد. تابلو کوچکی روبروی ایستگاه بود که مثل همه‌ی شهرها به رنگ زرد بود و رویش نوشته بود تاکسی. اما هیچ تاکسی‌ای که مورد توقع ما باشد آن روبرو نبود. حتی مردی که کنار تابلو ایستاده بود و صدا می‌زد تاکسی تاکسی متفاوت بود. تاکسی قایقی بود در آب. محل اقامت ما نزدیک بود و نیازی به تاکسی نداشتیم. با آن همه خستگی و پادرد چمدان‌ها را در هتل گذاشتیم و برای قدم زدن شبانه راهی شدیم.

ونیز شهری است مثل بقیه‌ی شهرها ایتالیا ولی در خیابان‌هایش رودخانه جاری‌ست و به جای ماشین قایق. همه‌جا از این طرف خیابان نمی‌شود رفت به آن طرف و عبور از خط عابر پیاده یعنی عبور از پل‌هایی که روی خیابان ساخته شده و البته این پل‌ها چند پله بیشتر ندارندــــ مثل پل‌های شهری خودمان نیستند. کوچه‌های باریک و پیچ‌درپیچ را بدون نقشه نمی‌شود پیدا کرد و بعضی از کوچه‌ها چنان باریک است که دونفر به زحمت از کنار هم رد می‌شوند و گاهی مطمئنم بودم که کوچه‌ای بن‌بست است ولی نبود و کوچه‌ای دیگر به آب می‌رسید و هیچ پلی برای عبور نداشت. ما به گوشی‌هایمان دائم کوچه‌ها را چک می‌کردیم و راه می‌جستیم.

فردا صبح رفتیم میدان سنت مارکو. میدان بزرگی است که یک طرفش کلیساست و طرف دیگر برجی بلند و روبرویش ساختمان‌های قدیمی چند طبقه یک دست و یک شکل. اندازه‌اش یک سوم یا یک چهارم میدان نقش جهان است و با همان الگوی مسجد ـ بازار ـ عمارت شاهانه ساخته شده است اما قرینه‌سازی و نظم هندسی میدان نقش جهان را ندارد. کلیسایش به چشم ما که در این روزها این قدر کلیسا دیده‌ایم که در تمام عمرمان مسجد، شبیه بقیه‌ی کلیساهای قدیمی ایتالیاست. از برج با آسانسور بالا رفتیم و از آن بالا شهر جلوی دیگری داشت‌ـــ شهر سرخ. سقف شیروانی خانه‌ها همه با سفال قرمز پوشیده بود و جا به جا به آب‌ها و دریا ختم می‌شد. همان بالا بودیم که آونگ ناقوس‌ها شروع شد و همه گوش‌هایشان را گرفتند از حجم صدا. دو ناقوس با هم می‌فتند و می‌آمدند و دینگ‌دینگ‌شان گوش‌خراش بود برای ما که در چند قدمی آنها بودیم.

از برج آمدیم پائین. قرار شد آن روز را به یکی دو جزیره که خوانده بودیم دیدنی‌ست برویم. جزیره‌ی اول مورانو بود که به خاطر صنعت شیشه و کریستال‌سازیش مشهور بود. با قایق‌های بزرگی که عمومی‌تر بود و اتوبوس خودمان حساب می‌شد و بلیطش ارزان بود رفتیم. بلیط دو روز اعتبار خریدیم. ایستگاه‌های اتوبوس دریائی در کنارها رود با کابین زرد بزرگ مشخص بود. شهری قدیمی ونیز با ساختمان‌های قدیمی از روی آب متفاوت بود. اکثر گردشگران موبایل و دوربین به دست دائم عکس می‌گرفتند و کسانی که روی صندلی‌ها در حال چرت زدن بودند یا بی‌توجه به اطراف‌شان با بغل‌دستی حرف می‌زدند یا کتاب می‌خوانند محلی‌های ونیزی بودند. بعد از حدود یک ساعت در مورانو پیاده شدیم و همان جا کسی خواست که برویم کارگاه یا به قول خودشان فکتوری شیشه را ببینیم. «آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد» به ذهنم رسید وقتی میل شیشه‌گری و دمیدن در شیشه‌ی مرد خوش‌پوش ایتالیائی بلورساز را دیدم. نمی‌دانم این صنعت از کجا شروع شده ولی همین صحنه‌ی چرخاندن میل شیشه‌سازی و لب‌بری شیشه را در ایران هم دیده‌ام اما اینجا صنعت را به نمایش تبدیل کرده‌اند و کارگاه‌شان جایگاه تماشاچیان داشت و با نواری از بازدیدکنندگان می‌خواستند که از جائی جلوتر نروند. همه‌چیز نمایش و تئاتری خوب و گردشگرپسند بود. قیمت گزاف کالاها و تعداد زیاد کارگاه‌های کوچک‌ کنار هم نشان می‌داد که فکر و صنعت را بهم آمیخته‌اند تا گردشگر جذب کنند و پول در بیاورند.

از آنجا رفتیم بورانو. این جزیره‌ی کوچک که یک خیابان اصلی بیشتر نداشت و حدود نیم ساعت طول کشید تا به آن برسیم فقط به یک دلیل مورد تمنای گردشگران است‌ـــــ رنگ. خانه به خانه و ساختمان به ساختمانش رنگ به رنگ است و تلفیق خیابانی که رودخانه است با خانه‌هایی که به رنگ‌های زرد و قرمز و آبی و بنفش و سفید و صورتی و رنگ‌های دیگرند دلیل خوبی است برای رفتن و دیدن. شهرِ کارت‌پستال‌ها بود. قدیم کسی که فامیلش خارج زندگی می‌کرد یا دوست فامیلی‌شان خارج درس می‌خواند و خارج فقط خارج بود و اسم نداشت، از این کارت‌پستال‌ها زیاد داشت. بعدها معلوم‌مان شد خیلی از این کارت‌پستال‌ها توی ناصرخسرو چاپ می‌شده و خارج خیلی هم خارج نبوده ولی اینجا واقعاًخارج بود. کمتر از یک ساعت برای پیاده‌روی و عکاس در بورانو کافی بود و راهی شدیم به سمت مرکز شهر ونیز. نزدیک مغرب بود و حدود دو ساعت روی آب بودیم و خورشید را تماشا می‌کردیم که قوس خود را کمتر و کمتر می‌کرد تا پشت شهرها پنهان شود. ذهن ما به چنین تصاویری اعتیاد و عادت نداشت. با این تصویر کارت‌پستالی سفر معنای خود را پیدا می‌کرد.

 

 

از پیتزا تا پیزا

خواهر اصفهان

هزارتوی واتیکان

شهر نامرئی

رم گردی

بی پلنگ

حضارت سفارت

مدار صفر

آناتومی مسافر

بار می باید بستن

تاب و قرار

در گران سفر

وضعیت: سفید

همچنین ببینید

پیش از نیمه‌شب

بین عکاس‌ها مشهور است که دقائق و ساعات خاصی برای عکاسی طبیعت و عکاسی محیط …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *