خانه / روایت / بی‌تو به سامان نرسم

بی‌تو به سامان نرسم

“ننه شاه سلطان” ایل‌تبار بود. به جبر یتیمی و ازدواج زودهنگام بود که یکجانشین شد. سال‌های رو به پیری‌اش ما او را پیرزنی غرغرو می‌دیدیم که بی‌بهانه ناله می‌کرد. سال‌ها طول کشید تا بفهمم درد و ناله‌هایش بخاطر چیزی بجز سردرد و چشم‌درد بود. روح او در چهاردیواری یکجانشینی حبس شده‌بود و با گذشت این‌همه سال، به قواعد و چارچوب آن عادت نمی‌کرد. خانه‌اش اگرچه بزرگ و درندشت بود، اما ذهنش در پناه خاطراتش، پیوندی عمیق و ناگسستنی با کوه و دشت داشت و دلش هنوز پیش آفتابی بود که بجای سرک کشیدن از پشت در، بی‌خسّت می‌تابید. تنگی حوصله‌اش هیچ وقت مجال نمی‌داد تا خاطرات روزهای ایل‌نشینی‌اش را تعریف کند. روزهایی که به مدد تابش بی‌وقفه آفتاب هنوز بعد اینهمه سال در خاطر او پررنگ مانده‌بود. هرچه بود کلماتی محو بود که لابلای شکوه‌هایش گم می‌شد.

اتفاق شکننده دیگری که او را چنین بی‌حوصله کرده‌بود، بیوه‌شدنش در سن ۲۸ سالگی بود. علی‌القاعده هرکس دیگر در جای او، باید زود تسلیم شرایط سخت زمانه‌اش می‌شد؛ با داشتن پنج بچه که بزرگترینشان ۱۳ ساله و کوچکترین شان ۶ ماهه بود. اما خوی مقاومت و صبوری‌اش رو آمد. پابه‌پای پسر بزرگ کار می‌کرد. دوک می‌ریسید. مَشک می‌زد، گوسفندها را به چرا می‌برد، هرصبح نان می‌پخت، حیاطش را تمیز می‌کرد و آخرشب وقتی همه در خواب بودند با چراغ موشی کنار دارقالی می‌نشست و فرش می‌بافت.

سال‌ها بعد که عروس‌دار شد، بخش عظیمی از کارهایش را به آن‌ها واگذار و با خیال آسوده خودش را بازنشسته کرد. چهل سالگی سن کمی برای بازنشستگی بود؛ اما قرار نبود اقتداری را که در این سال‌ها به بهای تنها به‌دوش کشیدن مصائب و سختی‌ها به‌دست آورده‌بود، واگذار کند. پس صاحب اتاقی شد در قسمت آفتابگیر حیاط که بر همه‌چیز نظارت داشت. اگر مهربانی گاه و بیگاهش نبود مادرشوهر بی‌رحم و مروتی می‌شد. تازه همان‌وقت‌ها بود که خاطرات روزهای کوتاه و خوش ایل‌نشینی دست در گردنش انداخت و درگیرش کرد. هیچ‌وقت از آرزوهایی که داشته حرف نمی‌زد. از آن شب‌های خوفناکی که تنهایی فرش می‌بافته و صدای زوزه سگ‌ها از دور لرز بر تنش می‌انداخته و نفس‌کشیدن بچه‌ها تنها همدمش بوده، چیزی نمی‌گفت. از حسرت‌هایی که داشته، از غصه‌ای که در فراق شوهرش، شوهر بلندقد و خوش‌چهره‌ و جوانمرگش می‌خورده، چیزی بروز نمی‌داد. این چیزها را خوب نمی‌دانست. بی قراری زن در فقدان شوهرش، کمتر در بین زن‌های قدیمی دیده می‌شود. پس با همه حواس و احساسش می‌بافته، گره‌به‌گره به امید فرشی زیبا. فرشی که با تار و پودش همه غصه‌های او را هم می‌برده‌است. در ازای مبلغی ناچیز.

چهره‌اش اصالت ایل تباری خودش را حفظ کرده‌بود. موهای بلند و بافته‌اش تا آخرین روزهای زندگی‌اش کوتاه نشد. داده‌بود زنان دوره‌گرد چانه‌اش را خال‌کوبی کرده‌بودند. آنجور که ما تابستان‌ها در زنان عشایر مقیم تپه‌های اطراف روستا می‌دیدیم. انگار می‌خواست هرچه بیشتر تلاش کند تا شبیه اجدادش باشد. تلاشی کُند برای رسیدن به آدم‌هایی که به سرعت از تعدادشان کم می‌شد و شاید کمی بعدتر جز اسمی در کتاب‌های تاریخ چیز دیگری از آن‌ها باقی نمانَد.

تابستان‌ها پای زنان عشایر به منطقه او باز می‌شد. این زن‌ها دو دسته بودند. بعضی‌هایشان را «غربتی» می‌گفتند که می‌آمدند و دم خانه‌ها چیزی می‌خواستند و اگر دری هم باز بود، مرغ یا خروسی می‌دزدیدند. اما اصیل‌هایشان اصلا از تپه پایین نمی‌آمدند. یک‌جور امساک برای پیوند‌نخوردن با عناصر سکون و زنان روستایی در آن‌ها وجود داشت. این را خودم موقع عکاسی از یکی از آن‌ها فهمیدم. ننه با هردویشان خوب بود. هم هوای غربتی‌ها را داشت و اگر حوصله‌ای بود پای حرف‌زدن با آن‌ها می‌نشست، هم بعضی روزها به بهانه زیارت قدمگاهی که بالای تپه بود می‌رفت تا با عشایری که آنجا چادر زده‌ یا گوسفندهایشان را به چرا آورده‌بودند، گپی بزند. باز هم تلاش برای پیوند خوردن با گذشته‌اش؛ در جستجوی ردی از اقوامی که هیچ‌چیز از آن‌ها نمی‌دانست. زمستان‌ها کلافه‌تر بود. آفتاب جان می‌داد تا در آن منطقه سرد بالا بیاید و سری به اتاق او بزند. پس غرغرهایش شدت می‌گرفت. نمی‌توانست دل به صحرا بزند تا بوی طبیعت حالش را سرجا بیاورد؛ دادش را سربقیه می‌زد. حال ننه تا آخرین روزهایش همین بود. در یکی از روزهای برفی زمستان ۷۸ آفتاب آنقدر بالا آمدنش را طول داد تا ننه دیگر هیچ‌وقت رویش را ندید. در غربت و دور از اقوامی که هیچ چیز از آن‌ها نمی‌دانست جز بی سروسامانی، چشم‌هایش را بست. او با داشتن اینهمه نوه و نتیجه، هنوز خودش را غریب می‌دانست.

روز طبیعت برای من با نام ننه پیوند خورده‌است. با علاقه بی‌اندازه‌ای که به آن داشت و حتی زندگی فراخ روستایی را هم دست و پاگیر می‌دانست. خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم این علاقه به گریز از شهر و چهاردیواری و قواعد و چارچوب‌های آن که در بعضی نتیجه‌هایش وجود دارد، باید ارثیه او باشد. انگار یک گمشده‌ای در دل طبیعت داریم که وقتی در آغوش آن می‌رویم به آسودگی می‌رسیم.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

یک دیدگاه

  1. عالی بود‌..مرسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *