خانه / روایت / از ما بهتران ۲

از ما بهتران ۲

در ساعت ۱۱ صبحِ یک‌شنبه‌ی همین هفته، سیزدهم فروردینِ ۱۳۹۶ زهرا پس از یک کشیکِ بیست و چهار ساعته برگشت خانه. از در وارد شد و شروع کرد به تعریف کردنِ داستانِ بیمارهای دیروزش. اوّل از همه به این داستان(رُجوع شود به روایت از‌ما‌بهتران۱) اشاره کرد.
همین که گُفت “صلهکفیائیل” یادِ دورانِ راهنمایی اُفتادم. تابستانِ سیزده چهارده سالگی. زمانی که با جمعی از نوه‌هایِ هم سنّ و سالِ فامیل و البته یکی از بزرگ‌ترها(که خود را خِبره‌ی این کار می‌دانست) می‌نشستیم پایِ یک مقوّای پُر شده از حُروف و اعداد و بعد هم اَنگشتِ اشاره‌مان را می‌گُذاشتیم روی یک لیوان و فاتحه‌ای قرائت می‌کردیم و از حاضرینِ نادیده‌ی جمع می‌خواستیم که اگر حاضر هستند درخواستِ ما مبنی بر شروعِ گُفت‌وگویِ غریب‌مان را آغاز کنند. گاهی لیوان سُر می‌خورد و به ترتیب از روی حُروفی عُبور می‌کرد که در نگاهِ اوّل خالی از معنی بود. همه‌ی حواسمان را می‌دادیم به آن ورقه‌ی جادویی بلکه بتوانیم حروف را زودتر از بقیه به هم بچسبانیم و “کلمه” را کَشف کنیم و مُقابلِ دیگران آن را به زبان بیاوریم و بعد هم برویم سُراغِ سوالِ بعد. مثلن از پدربزرگِ پدری که چند سالی بود به رِحمتِ خُدا رفته بود سوالاتی در موردِ نوه‌های تِبارِ مادری که اُصولن ربطی به همدیگر نداشتند می‌پُرسیدیم تا صحّت و اِعتبارِ کارمان را به رُخِ ناباورانی که در اَطرافِ گَعده‌ی ما می‌نشستند کشیده باشیم. بعد از مُدّتی که شایعه شد اَنگُشتِ اشاره‌ی خِبره‌ی جمع رفته داخلِ چَرخِ گوشت بهترین بهانه برای تکفیرِ کارِ هیجان انگیزمان به دست آمد و پس از آن به شدّت از اَنجامِ دوباره‌ی این کار نهی شُدیم؛ گُروه از هم پاشید و تمامِ دَریافت‌ها و رَهیافت‌های آن تابستان کم‌کم به فَراموشی سپُرده شد. چند سال بعدتر هم که با حجّت و سینا در یک شبِ طوفانی در دامنه‌های سهند، در زیرزمینِ خوابگاه سعی کردیم تا تجربه را بازآفرینی کُنیم، دیگر نه کسی حاضِر شد و نه لیوانی حرکت کرد.
راز، جزءِ جُدانشدنیِ علائقِ شخصیِ دورانِ کودکی بود. از همان سال‌های قبل از بُلوغ که “اسرارِ مثلّثِ برمودا” و “جزیره‌ی خضرا” را در قفسه‌های کتابِ پدر پیدا کردم و از کَشفِ کودکانه‌ی ارتباطِ بینِ آن‌ها لذّتی وَصف ناشُدنی بُردم. بعدترها در فاصله‌ی میانِ کلّه شَقّیِ نوجوانی و جسارتِ جوانی اُفتادم دُنبالِ نُسخِ خطی “جامع الاَسرار و مجمع النطایر” و “سرّ المستتر” شیخ بهایی و فِلان و بَهمان. با چند واسطه بالاخره قراری گُذاشتیم در کوچه پَس کوچه‌های حوالیِ چهارراهِ شَهنازِ تبریز. طَرَف نیامد سرِ قرار و من کم‌کم از صرافتِ علومِ غریبه هم اُفتادم. تا چند سالِ پیش‌تر که کیوان داستانِ سفرش به جُلفا را تعریف کرد. قرار بود برای برایِ دوم به همراهِ تجهیزاتی پیشرفته‌تر و البته یک آیینه بینِ هندی بروند سمتِ آسیاب خرابه و قبرستانِ روستای متروکه تا بالاخره بارِشاهیِ آن را استخراج کنند. بعد از سفر دیگر پیدایش نشد. یکی دو سالِ بعد امّا خبرش از جنووایِ ایتالیا رسید. در این یکی دو سال آن‌قدری تحقیق کرده بودم که حالا بتوانم اشتباهاتِ استراتژیک‌شان را در قضیه‌ی موهومیِ نقشه‌ی گنج بهشان گوشزد کنم امّا طبقِ یک قراردادِ نانوشته هر دویمان ترجیح دادیم بحث را به سمتِ گذشته نبریم و بیشتر در موردِ ادامه تحصیلش گُفت‌و‌گو کُنیم.
خُلاصه این‌که در هیچ یک از بُرهه‌های زمانی قرار نبود کارِ خاصّی انجام دهم، فقط لذّتِ کشف را دوست داشتم، ترجیح می‌دادم جوابِ معمّا را بیابم و آن را رها کنم برای اَهلش. امّا همیشه‌ی خُدا مَسیر یک جایی به بُن بَست می‌خورد.بُگذَریم……

همین که گُفت “صلهکفیائیل” اِحساس کردم داستان بودار است. اِسمِ مَذکور خیلی برایِ من ناآشنا نبود هرچَند برایِ زهرا عجیب به نظر می‌رسید. بعد که گُفت وقتی برگشته است پاویون کتابِ بی‌صاحابِ “سه تارِ” جلال را روی تخت دیده و از آن عکس گرفته بیشتر مطمئن شدم. تَرسیدم بترسد. هنوز بهش نگفته‌ام که “آل”ِ آلِ اَحمدِ تویِ عکس به طرزِ غریبی بزرگ تر به نظر می‌رسد!

همچنین ببینید

رو در رو با ریویو

مرور[۱] چیست؟ مرورنویسی ارزیابی انتقادی یک متن، یک اتفاق و یا یک پدیده است. بازبینی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *