خانه / روایت / از ما بهتران ۱

از ما بهتران ۱

همان لحظه ی اول که وارد بیمارستان شدند توجهم را به خودشان جلب کردند. پدر و مادری همراه با یک کودک چند ماهه، گمانم شمالی بودند. ساده و روستایی به نظر می رسیدند. با اینکه کودک بد حال به نظر نمی رسید امّا چهره ی پدر و مادر بیش ازحد نگران بود. یک جوری که انگار از چیزی یا کسی می ترسند و فرار می کنند.

قرار بود بروم درمانگاه و کنار دکتر شین بنشینم و مریض ها را همراهش ببینم. دکتر شین از استادهای فوق العاده مجرب بیمارستان است. با اینکه سنّ زیادی ندارد کسی نمی تواند حرفی روی تشخیص هایش بیاورد. هر بیمار را که می دیدیم بلند می شدم و مریض بعدی را از پشت در اتاق صدا می کردم. یکهو دیدم آن سه نفر هم توی صف درمانگاه دکتر شین نشسته اند. هنوز چهره شان مضطرب و پریشان بود. روی پایشان بند نمی شدند. گفتم اگر مریضتان بدحال است ببریدش اورژانس. امّا انگار که این سوال بیشتر آرامششان را به هم زده باشد سریع پاسخ دادند که “بدحال؟! نه نه حالش خوب است، ما خیلی مراقبش هستیم”. همه ی این ها را طوری می گفت که انگار بخواهد من را از نگرانی در بیاورد. نمی فهمیدم قضیه از چه قرار است امّا خیلی مشکوک بود. شک کرده بودم به کودک آزاری و دلهره اُفتاده بود به جانم.

بعد از حدود بیست سی مریض، رفتم بیرون که مریض بعدی را صدا کنم. با نام عجیبی روبرو شدم. اصلاً نمی توانستم آن را تلفّظ کنم. به زحمت و با تردید اینکه آیا درست تلفّظ کرده ام یا نه صدا زدم “فاطمه صلهکفیائیل”. همان ها بودند. همان پدر و مادر شمالی مضطرب. با این که نامشان را احتمالاً اشتباه خوانده بودم امّا برایشان اهمیتی نداشت. تنها اضطرابشان بیشتر شد. بلند شدند امّا انگار شک داشتند. انگار دلشان می خواست برگردند. انگار نیرویی مانع می شد که حرکت کنند. فقط زُل زده بودند به هم و نگرانی‌شان را به همدیگر تزریق می کردند. قبول داشتم دکتر شین کمی بد اخلاق است امّا نه آن قدر که بترسند بیایند داخل.

گفتم “کمی سریع تر لطفاً، مریض زیاد است”. دلم می خواست زودتر از رازشان سر در بیاورم. رفتم داخل و آن ها هم پشت سرم با همان لحن ترسان سلام کردند. دکتر شین سرش را به سرعت از روی برگه های مقابلش بلند کرد و خیره شد به این خانواده ی سه نفره. همدیگر را می شناختند امّا انگار دلِ خوشی از هم نداشتند. چند ثانیه ای به سکوت گذشت. نگرانی به افرادِ داخل اتاق سرایت می کرد. دکتر شین سکوت را شکست “مگر نگفتم یا دیگر بچّه دار نشوید یا بچّه تان را پیشِ من نیاورید” بعد انگار که عذاب وجدان گرفته باشدش گفت “دوباره چه شده؟ این یکی هم مثل دو تای قبلی؟” پدر و مادر سرشان را زیر انداخته بودند. دکتر ادامه داد “واقعاً که! برای دل خوشی خودتان حاضرید این طفل معصوم ها عذاب بکشند”. مادر سرش را بلند کرد. کلمه ها می دویدند توی دهانش امّا تا می آمد چیزی بگوید می لرزید و ساکت می شد. پدر گفت “آقای دکتر این بار قضیه فرق می کند”.

یک رازِ مگو توی اتاق جریان داشت که فقط من از آن بی خبر بودم. دیدم چند تا خلاصه پرونده همراهشان دارند. از دستشان گرفتم و شروع کردم به خواندن. دکتر مشغول معاینه ی کودک شده بود و من هم پرونده های خرچنگ قورباغه را می خواندم. داستان از این قرار بود که پدر و مادر پیش از این طفلِ معصوم، دو کودکِ دیگر هم داشته اند که هر دو با روندِ مشابهی که تشخیص داده نشد در چهار ماهگی فوت کرده بودند. هر دو در یک ماه اوّل زندگی تب نوتروپنیک داشتند که زیر نظر دکتر شین درمان شدند امّا در چهار ماهگی بر اثر خونریزی کلیوی که کاملاً با بیماری اوّل نامربوط بود تلف شده بودند. عجیب این که هر دو دقیقاً همین روندِ ناشناخته را با تمام جزئیات طی کرده بودند. دستگیرم شد که دکتر شین بعد از فوت کودک دوم بهشان تذکّر داده بود که “شما یا یک بیماری شناخته نشده ی ژنتیکی دارید که دو فرزند را پشت هم مبتلا کرده و یا مراقبت های لازم را انجام نمی دهید” و در نتیجه برایشان خط و نشان کشیده بود که یا دیگر بچّه دار نشوید یا اگر شدید و همین بلا سرش آمد آن را پیش من نیاورید و حالا انگار کودکِ سوم هم دچار همین علایم شده بود و پدر و مادر، فرزند سوم را پیش از چهار ماهگی آورده بودند تا دکتر شین جلوی مرگ ناگهانی اش را بگیرد.

معاینه ی اُستاد تمام شد. آمد نشست پشت میز و با کلافگی پرسید “خب چه چیزی این بار فرق می کند؟”. پدر قدّش را راست کرد و طوری که بخواهد خودش را تبرئه کند گفت “آقای دکتر! ما فاطمه را به دنیا نیاورده‌ایم، از پرورشگاه گرفتیمش”. اُستاد یک لحظه هم شک نکرد. زد زیر خنده و گفت “حالا نمی خواهد دروغ سرِ هم کنی”. پدر انگار که دفاعیه اش رد شده باشد شروع کرد به قسم خوردن. کم کم به التماس و زاری افتاده بود و ناله می کرد که “به خدا راست می گوییم، فاطمه بچّه ی ما نیست”

فاطمه توی بیمارستان بستری شد. کوثر اصرار داشت برویم پاهایش را معاینه کنیم. گفتم چرا پا؟ گفت “مگر نمی دانی از ما بهتران فقط پاهایشان با ما فرق دارد”؟!

 

هنوز هستیم

گریه نمیکنه قدم میزنه!

ناگهان اتفاق می افتد

روزگار قریب(غریب)

مادر

به همین سادگی

اولین کشیک ۹۶

کابوس های اتوبوس

مهربان ترین

نسیمش هم به خانه ی ما نرسید

من دختری معمولی بودم

آقاجان که دیگر نیست

شاهزاده خانم رنگ ها

بادگیرها

آخرین کشیک نود و پنج

همچنین ببینید

رو در رو با ریویو

مرور[۱] چیست؟ مرورنویسی ارزیابی انتقادی یک متن، یک اتفاق و یا یک پدیده است. بازبینی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *