خانه / روایت / هنوز هستیم

هنوز هستیم


سیزده مان را توی خانه به در کردیم. بدون کباب و کاهو سکنجبین، با میرزا قاسمی و شربت آبلیمو. مهمان ناخوانده هم داشتیم؛ آلرژی بعد از سه ماه کوچ زمستانی بازگشته بود و رفته بود توی جلد آقای خانه. آنقدر قرص ضد حساسیت و سرماخوردگی خورده بود که تمام فواصل بین واجبات اعم از نماز و غذا و قضای حاجت را خواب بود.
عکس های کباب ها و کاهو سکنجبین ها و تفرج گاه ها را مرامی لایک کردم و پیش خودم گفتم

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نِه بنشین کنار جویی

و بعد بغض کردم و اشکم دوید روی گونه ام.
دیشب که طبق معمول یک هفته ی گذشته بیمارستان بودم نیمه های شب که اینترنت موبایل را خاموش کرده بودم و چشم هایم گرم خواب شده بود یکهو به دلم افتاد دوباره سری به تلگرام بزنم. به محض روشن کردن اینترنت دیدم که مادرم یک دقیقه ی قبل درست همان لحظه ای که دلم خبردار شده بود پیام داده که “ما آمدیم” .خوابم پرید. از جایم بلند شدم. خبری بهتر از این نمی توانستم بشنوم. بال درآورده بودم. با خیال اینکه راه افتاده اند به سمت تهران سریع پرسیدم “الآن کجایید؟” تا دقیقا محاسبه کنم که کی می رسند خانه مان. جواب داد “خانه دیگر، همین الان رسیدیم، از مهمانی آمدیم”. دوزاریم که جا افتاد گفتم “من که اصلاً خبر نداشتم شما مهمانی بودید مادرِ من”، فکر کرده بود از اینکه شب نشینی‌شان اینقدر طولانی شده و حتماً بهشان خوش گذشته است خوشحال خواهم شد. اگر آن طور توی ذوقم نمی خورد قطعاً خوشحال می شدم.
ناراحت نبودم از اینکه سیزده بدر را در خانه مانده ام و آقای خانه هم خواب است و به قولش درباره فیلم دیدن و یا رفتن به پارکِ سرخیابان عمل نکرده است.
فقط مادرم که دوباره پیام داد و گفت که حالش خوب نیست و مریض شده در خانه تنهاست و هرچه پتو روی خودش می اندازد گرم نمی شود دلم گرفت. مَهدی هم چند روز است تماس نگرفته و مادر از نگرانیش افتاده توی بستر. دلم گرفت که پیششان نیستم که یک گوشه از زندگیشان را هم من بگیرم و ذره ای از نگرانیشان را هم من گردگیری کنم.
دلم گرفت و لعنت فرستادم به روزی که انتخاب رشته می کردم و فکر کردم که حتماً باید بیایم تهران و تهران آخر دنیاست و اگر هرجایی غیر از اینجا باشم چیزی کم خواهم داشت.

سیزده را توی “الف یا” به‌در می کنم. نتیجه ی کار هفده روز گذشته شیرین و دلپذیر است. روایت هایی از جنس های مختلف از آدم های متفاوت که همه بی رودربایستی می نویسند، راحتند، انگار که با خودشان حرف زده باشند.
عید تمام شد و ما هم‌چنان هستیم. یعنی به عبارتی نیامده ایم که نمانیم.

 

گریه نمیکنه قدم میزنه!

ناگهان اتفاق می افتد

روزگار قریب(غریب)

مادر

به همین سادگی

اولین کشیک ۹۶

کابوس های اتوبوس

مهربان ترین

نسیمش هم به خانه ی ما نرسید

من دختری معمولی بودم

آقاجان که دیگر نیست

شاهزاده خانم رنگ ها

بادگیرها

آخرین کشیک نود و پنج

همچنین ببینید

دهم فروردین هر سال

وقتی خبر رسید مش‌رحیم عاشق آبجی شده و می‌خواهد بیاید خواستگاری‌اش، عمه‌ها زدند زیر خنده‌‌؛ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *