خانه / روایت بهار / انالله و اناالیه راجعون؛ با عشق

انالله و اناالیه راجعون؛ با عشق

این یادداشت را کوتاه می نویسم؛ چون عمر ما-مخصوصا من- در دنیا کوتاه است، صد سال کم است. حسابی از این مساله شاکی ام

امروز سیزده فروردین تمام شد. خوشی ها می روند، غم ها می آیند، باز خوشی ها می آیند و این چرخه ادامه خواهد داشت و همه ماها خواهیم مرد؛ همه نویسنده هایی که این تعطیلات از غم ها و خوشی های زودگذرشان و از خاطرات بامزه و بی مزه شان برای مجله الفیا نوشته اند هم خواهند مرد. همه کسانی که می شناسیم صد سال دیگر نخواهند بود و دنیا دست کسانی دیگر می افتد؛ هم کشاورزی اش هم حکمرانی هایش. میثم امیری خواهد مرد؛ دوستش دارم بی نهایت؛ حتما دلم برایش تنگ می شود. برای طنازی ها، نقدهای کوبنده و حاضر جوابی هایش. معشوقه ام هم می میرد؛ سر قبر خواهرش بهم گفته بود: “محسن من زودتر از تو می میرم.” اشک توی چشم هایش حلقه زده بود و بغض توی گلویش بود که گفت: “محسن فقط ازت یک خواهش دارم، حتما سر قبرم برام بخون، برام مداحی کن.” من هم به شوخی بهش گفتم اگر من زودتر مردم حتما مانتوی مشکی بلند بپوش و حتما حتما یک عینک دودی بزن که روی چشمهایت را بپوشاند؛ کلاس هم دارد. مسعود دیانی، سردبیر مجله الفیا هم، که پر وقت نیست می شناسمش، هنوز حسی نسبت به مردن اش ندارم. البته خودش آخوند است و کاربلد؛ و البته مطمئنم هم صنف هایش در فوت و فن های برگزاری مراسم برایش کم نخواهند گذاشت.
دارند لاستیک ها را بار می کنند ببرند اطراف باغ بادام که شکوفه زده است تا آتش بزنند، تا دودش بپیچد توی باغ و سرما نخورند شکوفه های نورسش.
سیزده را در یکی از روستاهای نیر شهر یزد در کردیم. خوب بود. اندازه بود. اندازه خوردیم و اندازه شادی کردیم. یزد فقط کویر نیست، جاهای خوش آب و هوا هم دارد. روستاهای اطرافش؛ شمال از شمال غربی. روستایی در میانه کوه هایی کوتاه قد و تپل و البته مهربان. بادهای خنک و ملایم وزید و باز ما را از باد زدن جوجه های محلی بی نیاز کرد. توی خاک ها وسطی بازی کردیم و حسابی وسطی ها را با ضرب توپ، سرخ کردیم. با توپ میکاسو والیبال بازی کردیم و تا راه داشت خندیدیم و قهقه زدیم؛ وسط باغی که فرداشب قرار بود آبیاری شود؛ تنهایی در خنکای روستا و آسمان پر ستاره نرم نرمک. چند باری وسط زمین های پسته روستای خودمان تشک انداخته بودم و کنار آتشی که آرام آرام تا صبح می سوخت، ستاره شمرده بودم تا خوابم ببرد و آبیار، آبیاری اش را بکند.زیر پتو گرم گرم بود و روی پتو خنک خنک. عالی بود.
می دانم که هیچ وقت نمی میریم. یعنی کافی است کسی به دنیا بیاید، دیگر مرگی در کار نیست؛ فقط همه چیز ادامه پیدا خواهد کرد.

پی نوشت: تیتر را هم صبح انتخاب کرده بودم و قرار نیست به هر دلیلی تیترم را عوض کنم. کسانی که بلد نیستند تیتر بزنند، مشکل از خودشان است.

 

 

تف به هرکه ضد وطنم است؛ برود سینه قبرستان.

حجابش را، رعایت کردم

سگ ریاکار بابام

به سوی هندوستان کوچک ایران

رژ لب

رقابت در الفیا: “معشوقه مشروعه” در صدر جدول

تحویل سال در شهر مردگان

معشوقه مشروعه

همچنین ببینید

قصه خنده‌ها و گریه‌ها

دقیقاً یادم نمی‌آید دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را از چه سالی شناخته‌ام، اما این …

۲ نظرات

  1. سلام
    اول متن خیلی عالی شروع شده علاوه بر جذب مخاطب تاثیر گذاری زیادی هم داره
    قلم خیلی زیبا و قوی هستش توی متن

    واقعا عالیه
    موفق باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *