خانه / روایت بهار / هشتم: فیلم

هشتم: فیلم

مرد چاق از زن جدا شد و بعد تمام وسایل خانه اش را برای فروش گذاشت. تمام اشیایی که زن با آن ها زندگی کرده، خوابیده، نشسته، راه رفته، لمس کرده، خاطره ساخته و درک کرده را برای فروش فوری گذاشت.

مردی کچل و همسرش و سپس جوانی نقاش برای خرید وسایل وارد خانه می شوند. آن ها وسایلی را پس می زنند، وسایلی را انتخاب می کنند، روی بعضی می نشینند و برسر بعضی بحث می کنند. زنی مدرن همراه با خاله اش به عنوان مشتری های دیگر وارد خانه می شوند. آن ها نیز به تخت و گوشی و قرص توجه می کنند؛ با تابلوی روی دیوار می رقصند و گرامافون را لمس می کنند. در میان این آدم ها و ابزارها، مرد چاق منتظر یکی از دوستانش است اما چندروزی است که خبری از او نیست. در نقطه ی اوج شادی های این موجودات غریبه، مرد چاق در انتظار دوستش می گرید. بالاخره فرد مطلوب وارد خانه می شود و بعد از کش و قوس ها با مرد چاق آشتی می کند. در آخر همگی  پشت میز آشپزخانه می نشینند و ارتباطی که بینشان شکل گرفته را می نوشند و می خورند و می خندند.

کات
این قصه ی کوتاه و پرتأویل فیلمنامه ای بود که در حال ساخت آن هستیم. دو سال پیش، بهادر از بچه های گروه، داستان کوتاهی از  کارور اقتباس کرد و فیلم کوتاهی از آن ساخت. بعد از آن، من از فیلمنامه ی بهادر، نمایشنامه ای نوشتم و تئاتر آن را ساختیم. در حال حاضر نسخه ی فیلمنامه ی بلند آن را علیرضا نوشته و آن را ضبط می کنیم. فیلمسازی مستقل لذتی دارد مشقت وار. هر روز صبح در خانه ای که لوکیشن فیلم است جمع می شویم و پلان هایی از فیلمنامه را در جا های مختلفی از خانه ضبط می کنیم. خود این خانه همزمان با ضبط سکانس های فیلم، برای ما هویت پیدا می کند. فاصله ای که بین حس بیگانگی و میزبانی در یک خانه وجود دارد می تواند به التفات ، در عین حضور بینجامد؛ ایوان، اتاق، حال، آشپزخانه و دستشویی اگر چه در آن ها حضور داشتیم اما ما در لابه لای آن خانه همدیگر را می فهمیدیم و همسو با این شناخت، خانه برای ما خاص می شد. اخت ما به همدیگر و به خانه غلیظ می شد و صبحانه ای که با هم، پشت میز و روی صندلی و از بشقاب ها و میان لبخندها می خوردیم نشان مان می داد که بین ما و دیگری هزار هزار شیء هست برای وجود داشتن. چینش آن ها اطراف یک فضا، تصویری از حقایق بشری و قصه های هزار و یک شبی برای ارتباط های انسانی دارد. ما به هر میزان که با یک کوسن یا لیوان زندگی کرده باشیم صاحب آن هستیم. من به رو میزی و عاج، قفسه ی کتاب و چمدان و لبخندها و نگاه ها  وارد می شدم، چونان که آنان در من تزریق می شدند.
کات
سکانسی بود که می خواستیم با تابلوی نقاشی که روی دیوار است عکس بگیریم. علیرضا دوربین را کاشت. میزانسن با ورود دختر مدرن و همسر مرد کچل به قاب شروع می شد. آن ها جلوی تابلو می ایستادند و از من می خواستند که از آن ها با تابلو عکس بگیرم. قبل از آغاز فیلمبرداری، با بچه ها نشستیم و درباره ی فضای این سکانس حرف زدیم. سکانس مهمی بود. تقریبا یکی از نقاط اوج کار تلقی می شد. ما باید در یک فضای واقعی یک جور فانتزی وارد می کردیم. تصمیم گرفتیم که برداشت اول را بداهه پیش بریم. علیرضا دوربین را روشن کرد و اتفاق منحصر به فردی بین جریان گرفت. با تابلو عکس می گرفتیم، تابلو را گاز می گرفتیم، مثل شوریده ها می خندیدیم، غلط می خوردیم روی زمین، با خنده گرامافون را خورد می کردیم، دیوار را بغل می گرفتیم و روی آن خط خطی می کردیم و … . از زمانی که علیرضا حرکت داد تا زمانی کات کرد هیچ کدام مان نفهمیدیم که چگونه گذشت. فقط می دانیم که عجیب بود. خود علیرضا بهت زده و متعجب به اتفاقی که جلوی رویش افتاده بود ری اکشن نشان میداد. با رهایی ما، دوربین هم رها شده بود. فیلمبردار ها آبستره ای از زندگی را می بینند و احساسات انسان را فشرده نشان می دهند. به همین خاطر است که سینما رسانه ی قدرتمند زمان ماست.
کات
بعد از سکانس، مسکوت قهوه می خوردیم. تجربه ی بی بدیلی است که با چند نفر که چندان نمی شناسیشان در یک زمان به خصوص، بی پرده و جسور خودت را بیرون بریزی. این اتفاق با سپردن خود به حال و اعتماد به دیگران میسر می شود. بینمان انرژی روان یک رودخانه ی خنک بود. طبق برنامه این آخرین سکانسی بود که ضبط کردیم. سکانس های آخر معمولا شکسته و غم انگیز است چون بعد از دوماه تمرین و زندگی در کنار هم تمام می شدیم. اما آن سکانس تا آخر عمر بینمان زنده خواهد ماند.
کات

همچنین ببینید

دهم فروردین هر سال

وقتی خبر رسید مش‌رحیم عاشق آبجی شده و می‌خواهد بیاید خواستگاری‌اش، عمه‌ها زدند زیر خنده‌‌؛ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *