خانه / روایت بهار / از امیرکبیر تا کشک بادمجان

از امیرکبیر تا کشک بادمجان

من و علی بهداروند در حمام فین در حال فکر کردن به کشک بادمجان

کل دیروز را در راه بودیم. نه اینکه راهمان طولانی باشد نه. مسافت اصفهان تا تهران که اینقدر طولانی نیست. طوری می آمدیم که انگار هیچ کداممان دوست نداریم به تهران برگردیم. ابراهیم و خانواده اش که ماندند امروز بیایند. ما با ارمغان بهداروند و خانواده اش راه افتادیم به طرف تهران و در راه بیشتر از آنکه به رسیدن فکر کنیم به گشتن فکر کردیم. گاه و بی گاه ایستادیم و گفتیم و خندیدیم. تازه سر راهمان به کاشان هم سری زدیم. رفتیم به دیدن باغ فین. باغی که شاهد قتل امیر بوده است.

همانجا در میان ازدحام مردم داشتم فکر می کردم به اینکه در طول تاریخ ما چقدر از این امیرها از دست داده ایم؟ انگار عادت کرده ایم به اینکه وقایع فاجعه بار تاریخ را بخوانیم و از کنارشان بدون لحظه ای درنگ  رد بشویم. نهایتا اگر به اقتضای سفرهای نوروزی سری هم به حمام فین بزنیم  با عروسک امیرکبیر در محل قتلش عکسی می گیریم و می رویم.

تماشای حمام فین را به علت شلوغی، زنانه مردانه کرده بودند. همسرانمان رفتند داخل حمام و بعد خودمان رفتیم تا چرخی بزنیم و بیرون بیاییم.وقتی رفتیم داخل دیدیم اغلب مردم با همسرانشان هستند. انگار فقط فاطمه و نگین زیادی بودند. انبوه جمعیتی که برای دیدن مجسمه ی عروسکی امیر و عکس سلفی گرفتن با او روی سر کله ی هم می رفتند باعث شده بود کسی چیزی از امیر کبیر نبیند. وقتی یک نفر آمد و برای همراهانش که توریست خارجی بودند شروع کرد به صحبت کردن درباره ی امیرکبیر اغلب جمعیت حواسشان به عکس و خنده ی چپکی و نشان دادن دو انگشت به نشانه ی پیروزی در عکس بود. فقط یکی دو نفری که دور و بر آن مرد بودند سرشان را برگرداندند و بعضی از جمله های او را شنیدند.

وقتی که او با مهمانهای خارجی اش رفت یکی دو نفر از مردان و زنان هموطنم به همدیگر جمله هایی با این مضمون می گفتند که: “می گفت امیرکبیر آدم خوبی بوده.” نود و نه درصد کسانی که داشتند در حمام می چرخیدند نام امیرکبیر را نشنیده بودند و اگر هم شنیده بودند تصوری از او نداشتند. همانجا به این نتیجه رسیدند که امیرکبیر آدم خوبی بوده.

داشتیم در میان انبوه جمعیت قدم می زدیم که خانم پشت سری مان از همسرش پرسید: “امیر کبیرکی کشته شده؟” مرد خانواده با قاطعیتی خلل ناپذیر گفت: “مربوط به زمان ملی شدن صنعت نفت و کودتای بیست و هشت مرداد است. فکر می کنم در سال هزار و سیصد و چهل.” بعد وقایع تاریخی را در هم تنید. به حدی عجیب که من و ارمغان بهداروند هر دو متعجب ایستادیم و به پشت سر نگاه کردیم. با این گمان که ماجرا شوخی ست. اما دیدیم نه مرد دارد با اطمینان تمام به دانسته هایش همسرش را راهنمایی می کند. با خنده گفتم: “آقا کل تاریخ را نابود کردی” با اعتماد به نفس گفت: “همان دور و برها بوده دیگه چهل، چهل و دو…” ارمغان به شوخی گفت: “آقا ما یه کلاس بذاریم شما بیا تاریخ درس بده” مرد سرعتش را کم کرد و گفت: “چه فرقی می کنه بالاخره یه وقتی مرده دیگه”

رد شدیم. حرف اساسی را او زده بود. “چه فرقی می کنه بالاخره یه روزی مرده” فقط یک جمله ی ساده نیست.خط مشی بسیاری از ماست. اغلب ما زندگی مان را بر این اساس بنیان گداشته ایم و ادامه می دهیم. تنها علی بهداروند تازه نوجوان شده بود که برایش سوالهایی پیش آمده بود.انگار آمدن به حمام فین در ذهن او تحرکی را که باید، ایجاد کرده بود.”چرا امیر کبیر در مقابل قاتلهایش مقاومت نکرده و ایستاده که آنها تیغ بزنند؟” ” چرا مادر شاه دستور قتل او را داده مگر دامادش نبوده” “چرا آنها تصمیم گرفته ند امیرکبیر ار بکشند” “چرا شاه مست می کرده که بی خبر در عالم مستی نامه ی قتل امیرکبیر را امضا کند و نفهمد؟” اینها بخشهایی از سوالات علی بود که خود مرا هم به فکر کردن وا می داشت و من به اقتضای اطلاعات نصفه و نیمه ام جوابهایی به او می دادم.

ازفین که بیرون آمدیم کنار باغ فین از یک فولکس واگن قهوه فروش قهوه ای خریدیم و خوردیم تا با کافئین غمهای تاریخی سرزمین مادری مان را به فراموشی بسپاریم. راه افتادیم به طرف قم. حالا من وعلی هر دو سوالهایمان را در پستوی ذهنمان به فراموشی سپرده بودیم. داشتیم به ناهار فکر می کردیم. به اینکه ساعتها از وقت ناهار گذشته است. علی آقای بهداروند رفیق شفیق من بفهمی نفهمی شکموست. تا جایی که من او را “معده بهداروند” صدا می زنم. در مسیر به این فکر می کردیم که چه غذایی بخوریم. انگار نه امیرکبیری آمده و نه امیرکبیری رفته. رستوران جایی بود که ما را به زندگی وصل می کرد. آنقدر که انگاراززیارت و سیاحت  لذتی نمی بردیم تا برسیم به رستوران.

خاطره ها و سوالاتمان درباره ی امیر را به فراموشی سپردیم با چند پرس کشک بادمجان خوشمزه و راه افتادیم به سوی خانه هایمان در تهران. نزدیکی های خانه ارمغان گفت: “اولین جمله ی همه ی مسافرها وقتی به خانه می رسند این است که هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه” من و فاطمه هم وقتی به خانه رسیدیم همین جمله را گفتیم و خوابیدیم تا ساعت یک ظهر امروز. حالا من عوض اینکه به فکر تولد همسرم باشم و او را بیرون ببرم نشسته ام برایتان یادداشت می نویسم.

 

سترون رود

بی اخلاق با خلاق المعانی

در کوچه های نقاشی

پرچم که می بینم

مزار منزوی صائب

شیرینی لوریس بودن

رفاقت شعر و نفت

حیران در هماگ

شوون بندر

کوکاکولای مرگی

اعترافات یک ذهن اسفناک

اسب را بگیر

مجنون در سجاس

پس کلوچه چه؟

راهی در راه نیست

همچنین ببینید

۱۲+۱ کتابی که باید هر غزل‌سرا بخواند

غلامرضا طریقی غزل‌سرایی متبحر است که این‌بار پیشنهادهای برگزیده‌اش را به الفیا ارائه داده است.

یک دیدگاه

  1. نگران می‌شوم من هم گاهی از شدت بی‌اطلاعی مردم از همه چیز و شدت اعتماد به نفس‌شان درباره‌ی دانش‌ سطحی‌شان که منبع‌ش از قضا بیشتر شنیده‌ها و شایعه‌هاست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *