خانه / روایت / دل بی‌قرار دارم من

دل بی‌قرار دارم من

کافه واله.

هیچ وقت تاریخ عقدم یادم نمی‌رود؛ پیامک‌های سایت خامنه‌ای دات‌آی‌آر داشت برایم می‌آمد که از دیدار رهبر با پایوران نیروی هوایی ارتش خبر می‌داد. زنم زیر گوشم می‌گفت:

«چیزی شده؟»

گفتم:

«چطور؟»

گفت:

«هی داری موبایلت را می‌بینی. خبری شده؟»

گفتم: «پیامک‌های رهبر است.»

«رهبر؟»

«آقای خامنه‌ای.»

«یعنی چی؟»

«چی یعنی چی؟ این که چرا رهبر آقای خامنه‌ای است؟»

«نه… اَه… بی‌مزه.»

«پس چی؟»

«این که می‌گویی پیامک‌های رهبر است یعنی چی؟»

«آهان. پیام‌های سایتش است که سخنرانی امروز را برایم می‌فرستد.»

با تأکید روی الان گفت:

«الان هم می‌خواهی ببینی چه گفته است؟»

«عادتی نگاه کردم. الان جمعش می‌کردم.»

و عادت چون عادت است تا آخر برنامه عقد همراهم بود و همه سرفصل‌های صحبت‌های آن‌روز را خواندم. وجودش قابل کتمان نیست؛ حتی اگر آن روز دیدار نمی‌داشت یا اگر من به شماره‌شان وصل نبودم. اجوبه‌اش آن پشت بود و طرح کلی اندیشه اسلامی هم بود. جریان پشت چیست؟ منظورم از پشت، پشتِ عروس و داماد است.

بعد از توافق، زنم شب پیام داد که باید سفره عقد اجاره کنیم. من در طبقه بالای طوقدار نشسته بودم و ناراحت بودم که میم کنارم نیست. نوشتم برایش:

«یعنی چی؟»

«یعنی شما تا به حال نشنیده بودید؟»

«چرا. شنیده بودم. ولی نشنیده بودم که سفره را اجاره کنند.»

«این که خیلی طبیعی است. همه کسانی که عقد می‌گیرند، سفره عقد را اجاره می‌کنند.»

«یعنی چه کار می‌کنند؟»

هنوز به من شما می‌گفت.

«منظورتان چیست؟ من را سرِ کار می‌گذارید؟»

«نه. چرا سرِ کار بگذارم؟»

«یعنی شما تا به حال ندیده‌اید که سفره عقد اجاره می‌دهند؟» «

نه. یعنی دقّت نکردم. آخرین باری هم که سر سفره عقد بوده‌ام، یادم نمی‌آید.»

«جاهایی هست که سفره عقد اجاره می‌دهند.»

«یعنی سفره اجاره می‌دهند؟»

«بله.»

«چه کار بدی.»

«چه‌اش بد است؟»

«یعنی چه سفره را اجاره می‌کنند؟ بابای من سال ۴۸ عقد کرد و سال ۵۰ عروسی.»

«خوب. ربطش چیست؟»

«ربطش این است که نزدیک به ۵۰ سال است سفره می‌اندازد و هیچ وقت سفره را اجاره نمی‌کند. ضایع است آدم سفره‌داری مثل پدر من پول بدهد یا اصلا خودم پول بدهم تا بروم سفره اجاره کنم.»

«چند تا وسیله است که اجاره می‌کنند به اسم سفره عقد. سخت نگیرید.»

«ربطی به سختی و آسانی ندارد. کار جالبی نیست که آدم سفره را اجاره کند. آن هم اول زندگی.»

«پس چه کار کنیم؟»

«خدمت‌تان عرض می‌کنم.»

دفتر سیمی پاپکویم که جلد فسفری هم دارد باز کردم. مستطیلی در وسط آن کشیدم. به زنم پیام دادم:

«خودمان سفره می‌اندازیم.»

«آخر چطور؟»

خانه بابای میم یک سرسرا بود به همراه یک سکّو که کمی بالاتر از سرسرا قرار گرفته بود. به میم پاسخ گفتم:

«مساحت سکّو را اندازه می‌گیرید تا به من بگویید.»

من هم او را شما خطاب می‌کردم و برای این فرق بین این شما و تو هم نامه‌ای برایش نوشتم قبل از عقد. البته ما تا قبل از عقد با هم محرم نبودیم. یعنی وقتی این گفت‌وگوها را ترتیب می‌دادیم یا بعدش که برای خرید حلقه بیرون رفتیم یا وقتی رفتیم در مزرعه پرتقال‌مان در دازمیرکنده ناهار خوردیم یا بعدش که از خانه ساری‌مان تنهایی کتاب‌ها را بردیم به خانه‌شان، هیچ وقت محرم نبودیم. از قاعده معاطات استفاده می‌کردیم که برخی از فقهای ما به آن قائل بودند. آف‌لاین شد. فکر کنم رفته بود تا اندازه سکّو را حساب کند. نوشت:

«سکّوی‌مان ۱۲ در ۱۲ است.»

نوشتم:

«پس از سن تالار وحدت هم بزرگ‌تر است. مطمئنّید؟»

دوباره فکر کرد و نوشت:

«نه. نه. کلّش ۱۲ مترمربع است.»

با شکلکِ 🙂 برایش فرستادم:

«خوب است شما رشته مهندسی خواندید.»

خوشش نیامد از این که نقدش کردم. برایش عکسی فرستادم که در آن سفره عقد و وسایل روی آن را طراحی کرده بودم. وسایلی مثل قرآن و نهج‌البلاغه و آیینه و شمعدان و جای حلقه و گل و نان و پنیر و عسل و چند تا چیز دیگر. گفتم پشت‌مان هم می‌توانیم کتاب‌خانه کار کنیم. گفت:

«چطور؟»

گفتم:

«من زندگی‌ام با شما و کتاب‌هاست. پشت‌مان را کتاب کار کنیم.»

قبول کرد. در آن کتاب‌ها، کتاب‌های عمرم را گذاشتم. از جنایت و مکافات تا تربیت احساسات فلوبر و هیچکاک همیشه استاد و جان فورد، اسطوره سینما و کتابی که درباره یکی از عجیب‌ترین و عمیق‌ترین و انسانی‌ترین کارگردان‌های تاریخ سینما یعنی اینگمار برگمان بود به نام رؤیا، پناهگاه. همه کتاب‌های سینمایی که در جاهای حسّاس کتاب‌خانه گذاشته بودم از استاد مسعود فراستی بود که همیشه، استاد صدایش می‌زنم و کتاب‌هایش بسیار مورد استفاده من بوده است و نوشته‌ها و ترجمه‌هایش، دیدگاهم نسبت به هنر را تا حدودی پالایش کرده است به ویژه با کتاب دیالیکتیک نقد و مقاله خودش به نام نقد، منتقد، عامل اخلال و مقاله خانم سوزان سانتاگ به نام علیه تفسیر و البته مهم‌تر و بیشتر از همه این‌ها با معاشرت با شخص خودش.

این شد که می‌گویم اگر پیامک‌های سایت رهبری هم نبود، پشت سرم کتاب‌های ایشان بود و اجوبه‌ای که حکم‌ها را تعیین می‌کند و کتاب‌های دیگر که همگی در کتاب‌خانه‌ای سفیدرنگ چیده شده بودند که یک‌روزه آماده شد و همین یک‌روزه آماده شدنش باعث شد اعتماد زنم به من جلب شود قبل از ازدواج. چون اعتماد در یک فرآیند واقعی و همراه با کار جلب می‌شود. این را هم بگویم که نگرانی زنم از این جنس بود که شاید من از هزینه سفره عقد فرار می‌کنم و می‌خواهم آن را خودم بچینم تا ارزان‌تر دربیاید. ولی این اتفاق نیافتد. چون ما حدود ۱۵۰ هزار تومان گل خریدیم برای سفره و همین اندازه هم پول ترمه‌ها شد و تازه چیزهایی را که به چیدن سفره عقد کمک می‌کرد از بیرون اجاره کردیم. مسأله ارزان‌تر درآمدنش کاملا حل شد و نگرانی بابتش نداشت و تازه اگر زنم حساب کتاب می‌کرد می‌دید بیش‌تر هم درآمده است. چون تمام پارچه‌ها و تزیینات پشت سرمان را  خریدیم و هیچ‌کدام‌شان اجاره نبود.

داشتم می‌گفتم که پیامک‌های رهبر سر سفره عقد هم ول‌مان نمی‌کرد. کلا رهبر مقوله‌ای است که در جامعه سیاست‌زده ایران پربسامدترین است. همیشه حرف رهبر هست و همیشه عکسش و کارهایش حضور دارد و محل بحث است. طرف‌داران یا مخالفان از این که همیشه بحث رهبر است و همه چیز به ایشان ارجاع داده می‌شود، خیلی نمی‌توانند خوشحال باشند، چون نتیجه‌اش این می‌شود که ما از خود رهبر هم سیاسی‌تر می‌شویم و از خود ایشان توجه‌مان به مسائل سیاسی بیشتر می‌شود و این توجه تا سر سفره عقد هم کشیده می‌شود و تا سر سفره عید و سر هر سفره‌ی قابل تصوری.

زنم اشاره کرد که گوشی را کنار بگذارم. همین که گوشی را کنار گذاشتم، سید جمال آمد. پیرمرد روحانی و زحمت‌کش و مزرعه‌داری که مثلش را نمی‌شد پیدا کرد. بابا را هم او به عقد مامان درآورده بود. همین که آمد پیروزی اسلام بر کفر صلواتی گرفت. زیر گوش زنم گفتم: «چهار ستون بدنم لرزید.» مهریه من زیاد بود و ۴ تا شرط بود که باید در زندگی اجرایش کنم. نتوانستم به دقت آن شرط‌ها را حفظ کنم. با زنم، شرط‌ها را پشت کتاب تصویر دوریان‌گری نوشته نویسنده باهوش انگلیسی اسکار وایلد نوشتیم. کتاب اسکار وایلد را دادم دست سید جمال. نگاهی کرد و گفت فقط تعداد سکه‌ها را در عقدنامه می‌نویسد.

بعد از بله، سید جمال داشت تتمه کارهای مربوط به عقد را انجام می‌داد. زنم گفت که ضبط را روشن کنم. گفتم بگذار سید برود. با این صلواتی که ایشان گرفت، می‌ترسم اگر صدای موسیقی به گوش برسد، عقد را نیمه‌کاره رها کند و برود. همین که سید جمال رفت، باند را باز کردم. اخوی‌ام علی را صدا کردم که بیاید بالا تا برنامه را اجرا کند. مثل زدن حلقه و کارهایی از این دست. علی‌آقا مهندس است در مپنا و اجرا و برنامه‌گردانی‌اش حرف ندارد. تخته‌شاسی از عکس دو نفره من و میم هم کنارمان بود که باید خانواده‌های دو نفر امضایش می‌کردند که کردند.

علی‌آقا شاکی شد و گفت:

«این چه آهنگ‌هایی است انتخاب کرده‌ای.»

درست نشنیده بودم. از جایم بلند شدم تا ببینم علی‌آقا چه می‌گوید. وقتی بلند شدم مثل ابی شلوارم را کمی بالا کشیدم. شلوار کتان قهوه‌ای سوخته خریده بودم به ۶۵ تومان با یک پیراهن طرح‌دار کنفی که رویش شعری از حافظ را نوشته بودند که الان خاطرم نیست و کل لباسم زیر ۱۰۰ تومان می‌ارزید. به علی‌آقا گفتم حرفش را تکرار کند که همین جمله بالا را گفت. ما ۲۸ آهنگ انتخاب کرده بودیم که همه‌اش داخلی بود. علی می‌گفت فلش توی ماشینش از این آهنگ‌ها شادتر است و من هم درآمدم که فلش توی سمند هم از این آهنگ‌ها شادتر است، ولی ما نمی‌خواستیم آهنگ شاد لس‌آنجلسی یا آهنگ‌های شاد صد تا یک غاز داخلی پخش کنیم. در این ۲۸ آهنگ از شجریان بود تا شادمهر قبل از رفتن و ورفِ سما -آهنگ مازندرانی حسین شریفی- تا خواجه‌امیری و همایون و باقی خواننده‌های ایرانی. سر مراسم عقدم بود که فهمیدم شجریان در شادخوانی به بنان که اصالتا خواننده شادخوانی نبود می‌بازد و کلا نمی‌تواند شاد بخواند، نه این که نخواهد. در صدایش غم هست و حرمان و نرسیدن و گاهی در آهنگ‌هایی با ریتم تند می‌خواهد این غم و حرمان را با تکنیک‌های آوازخوانی شاد کند که نمی‌شود که نمی‌تواند که نخواهد توانست.

بابا ولی از آهنگ‌ها خوشش آمده بود و بعدا گفت که دوست داشت بخواند و نمی‌دانم چرا آن‌جا اشاره نکرد که بخواند و یا چرا من این ایده را ادامه ندادم که بخوانم و از همه بخواهند که بخوانند و این خواندن دسته جمعی مجلس را زنده‌تر می‌کرد.

بعد از عقد و عکس‌ها و امضاءها، وقتی همه رفته بودند، فایل کامپیوترم را باز کردم و عکس‌ها و نامه‌ها و نوشته‌هایم به زنم را مرور کردم. بد نبودند. دو تایش را این‌جا می‌گذارم. یکی نامه یکم به زنم است و دیگری صورت هزینه خرج‌کرد نامزدی. ان‌شاءالله قسمت شما مجرّد‌ها هم بشود. با این دو نوشته زیر، کافه واله کارش تمام می‌شود.

پس‌نوشت: راستی، راستی، راستی،  این را هم بگویم که من از همه بیشتر در ایام نوروز روایت نوشتم و نوشتن و مسعودخان دیّانی دو هووی زنم بوده‌اند و وقتی من پای دستگاه بوده‌ام و هستم، سخن از کدام روایت عاشقانه است و این تضادِ جالب تا روز ۱۳ ادامه پیدا کرد. به جوری که الان زنم منتظر است زودتر بهش بپیوندم و ایمان و زنش هم منتظرند که ازشان پذیرایی کنم و من مجبورم روایتم را زودتر لوطی‌خور کنم. من آمدم روایت‌های عید بنویسم از زنم و سفرهایم، ولی وقتی که برای نوشتن همین چرندیات می‌گذارم را داخل وقت‌ها، آدم حساب نکرده بودم؛ چه گافی.

پیوست‌ها:

نامه اول به ۵۵۷*

پ.ن: در هیچ جای این نوشته منظور از مرد، جنس مرد نیست. هیچ‌جا.

سلام

آدم جدیدی وارد زندگی‌ام می‌شود و وارد همه‌اش. آدم‌های زیادی در زندگی من بوده‌اند، ولی هیچ‌کدام‌شان در همه زندگی من وارد نشده‌اند. یعنی من نخواسته‌ام که چنین باشد. همواره خودم را و روحم به یک نفر تماما عرضه نکرده‌ام؛ ولی این بار ۵۵۷ اولین نفری است که وارد می‌شود و زود هم وارد می‌شود و به همه‌اش وارد می‌شود که دارم بهش سلام می‌کنم. ۵۵۷ کسی است که دارد خیلی تند و تند به همه زندگی‌ام وارد می‌شود و تازه برای وارد شدنش برایم شرط هم گذاشته است؛‌ سوره یاسین. آیه ۲۰ این سوره را می‌بینم، تن و بدنم به لرزه درمی‌آید؛ مردی از راه دور دوان دوان نزدیک می‌آید و می‌گوید ای مردم از فرستادگان پیروی کنید. به قول رضا، می‌دانیم خدا کسانی را دوست دارد. نکته این‌جاست خدا دوست ندارد آن کسانی را که دوست دارد، باقی بشناسند و به همین خاطر می‌گوید مردی از راه دور… مردی… با یای نکره. و مرد آن است که خدا به او بگوید مرد. جاء من اقصی المدینه رجل… چه می‌شد اگر خدا به آدم می‌گفت رجل؟ می‌گفت تو مردی، یعنی رادی و صفت داری و مرام داری، نه این که جنسیتت مرد است. کاش خدا جایی در این کتاب محکمش می‌گفت مرد بودن به جک مثبت ۱۸ سال تعریف کردن نیست. می‌گویند زن‌ها نیایند که فضا مردانه است و حرف‌ها مردانه؛ مرده‌شورِ این تعریف از مرد را ببرند. مرد آن است که خدا می‌گوید. جای دیگر هم خدا به مرد در قرآن اشاره می‌کند که به موسی نزدیک می‌شود و می‌گوید دور شو موسی که این مردم قصد جانت را کرده‌اند. و آن مرد است. مرد آن است که از سویی می‌گوید به سمت فرستاده خدا بروید و از سویی دیگر، وقت خطر، به فرستاده خدا می‌گوید دور شو که این مردم آدم نیستند. و گاهی شهر چنان به هم می‌آشوبد که یک مرد هم در آن یافت نمی‌شود. حال ۵۵۷ می‌گوید که یاسین را بخوان و من می‌خوانم و آیه ۲۰، آیه‌ای نیست که من از پسش بربیایم. خیلی بزرگ است؛ درباره مرد است. مرد آن است که خدا به او بگوید مرد و امام حسین به او بگوید. از حسین بن علی به مرد فقیه… مرد آن است که حسین به او بگوید مرد [و به قول رضا]، فقیه آن است که حسین به او بگوید فقیه و خوشا به حال حبیب بن مظاهر و بدا به حال من که دوباره ۵۵۷ من را انداخت در بازی‌ای که برایم مثل گرداب است. گردابی درونی. در خودم فرو می‌روم و مرد… کدام مرد؟ نه خدا را دیدم، نه ولی خدا را. ۵۵۷ که می‌خواهد به زندگی‌ام وارد شود بداند که ولی خدا را ندیده‌ام؛ این را در کدام آزمایشگاه از ما آزمون می‌گیرند و کجا تستش می‌کنند؟ کجا؟ چه آن‌که مرد، مردها را می‌شناسد و مغناطیس شناخت بین مردها، همانا مرادنگی است. آنان که مردند، همدیگر را می‌شناسند و من حتما مرد نیستم که حضرت صاحب را نمی‌شناسم و اگر در کوچه‌ای خیابانی بازاری ببینمش انگار ندیدمش که نمی‌شناسمش. اگر مأمومی، امامش را نشناسد، چطور می‌خواهد ادعا کند که مأموم آن امام است؟ «هیچ از پوچ.» ۵۵۷ چنین کردی با من. با یاسین و آیه ۲۰اش و با مدینه‌اش. خدا می‌گوید مردی از دورترین نقاط شهر دوان‌دوان آمد و گفت شهر… شهر جایی است که در آن مرد باشد و ابرشهری که های‌تک داشته باشد، ولی مرد در آن نباشد؛ شهر نیست؛ کوره دهات است و حکم مدینه بودن یثرب همین است. پیامبر در آن است و علی و فاطمه که طایفه مردان بعدی همه از صلب مطهر اویند. حکمت مدینه آن است. به مدینه، مدینه می‌گویند چون مرد در آن است.

همین‌ها را بلدم حضرت ۵۵۷. این نوشته‌ها را خوش می‌دارم و کارم این است. کارم چیز دیگری نیست که به وقت فراغت و آسایش بنشینم و این چیزها را کنار هم بنویسم. دغدغه‌ام همین است و زندگی‌ام و کشفم و آینده‌ام و حیاتم و مماتم و آخرتم. به قول یکی از دوستان، آن دنیا از اعمال انسان‌ها می‌پرسند و برای تو از کتاب‌هایت و نوشته‌هایت. چون اعمال تو همین‌هاست. اگر می‌نویسم به هدف فرار از گردابی محوکننده است که دربرم می‌گیرد و به درون می‌کشد و باید با آن به مقابله برخیزم و تو می‌خواهی وارد این زندگی شوی. خوش‌ آمدی. و ای کاش همان مردی باشی که از دور آمده‌ای و من را به سوی فرستادگان می‌خوانی. حرف‌ها بسیار دارم. نه به این خاطر که حرف‌هایم ارزشمند است، بلکه به این خاطر که حرف‌هایم را باید به کسی که قرار است در همه زندگی من سهیم باشد، بگویم. بسیار حرف‌ها دارم به آن که می‌خواهد در همه زندگی‌ام وارد شود و نزدیک‌ترین آدم به من. حرف‌ها دارم که همه‌اش را می‌گویم. همه‌اش را. می‌دانم وظیفه دارم که عیشت را به راه کنم، زندگی لطیف و شیرین و خلاق و حریرانه‌ای برایت بسازم. این وظیفه من است و به این وظیفه آگاهی دارم. جمله اولم [به قول برگمان] رابطه خوب با دوستی مداوم بوده است. بر سر این تعریف در جلسه اول هستم و وقتی این‌ها را می‌نویسم دست‌هایم بالاست. همه این‌ها را می‌توانی روزی مقابل رویم بگیری و بگویی تو چنین کرده‌ای یا چنین نکرده‌ای. چنین گفته‌ای یا چنین نگفته‌ای. از این هم باکم نیست که همه ما انسانیم و میل به کمال و سعادت از ویژگی‌های انسانی ماست؛ آن کس که شوق فهمیدن خود و دنیای اطراف خود را دارد، از نقصان و حرمان نمی‌هراسد که من خود معترفم که پیامبر نقصانم و حرمان. چرا دریغ کنیم از یکدیگر تجربه‌های ناب را؟ چرا از یکدیگر پنهان کنیم واژه‌های خوب را؟ این‌ها خود بخشی از عمل است و این حرف‌ها بخشی از مسیر زندگی‌ ماست. یک زندگی مادی شیرینِ بی‌دغدغه حق توست. و تلاش کردن و دویدن و کوشیدن وظیفه من است. من وظیفه دارم که به وظیفه‌ام عمل کنم و به لطف خدا چنین خواهم کرد. نه به این خاطر که مطمئنم زندگی آرامش‌بخشی برایت می‌سازم، بل از این رو که مطمئنم کم نمی‌گذارم. من مطئنّم که در راه با تو، راه را خواهم ساخت، اگر دریغ نکنی و جایش دوان دوان به سویم بیایی و من را خطاب قرار دهی که به سمت فرستاده‌ها شوم. تو می‌توانی رسول من باشی و کاش این طور باشد و من هم. تو می‌توانی من را از شرِّ خوبی و بدی نجات دهی و من هم و تو می‌توانی بهترین باشی و من هم.

میثم-وقت عشای ۱۴ بهمن ۹۵؛ روستای طوقدار؛ منزل پدری.

* ابجدِ محدّثه.

جدول خرج‌کرد نامزدی

 

 

 

وعده برای بعد ۱۳؛ سیلی زدن/ فردا با روایت روز عقد کار کافه واله تمام می‌شود

بازیگوشی ها

پروژه ام نکند Flower؟!

شهر بن بست؛ کشور بن بست

در یروان

در راه ارمنستانیم

دعای اسموث حاجی بابا

خدایا به حق هشت و چارت

عصبانی نیستم

پیام مهم نوروزی پالت (ادام الله ظل الوارف)

بورسری

اوّلی و دوّمی و سوّمی و امان از دوّمی

دلم گرفته بود و دلش

به قول آقا؛ ممممممم

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

۳ نظرات

  1. آفرین به این همه ذوق

  2. خدا ترا بکشد که ما را کشته ای

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *