خانه / روایت / خواهرِ اصفهان

خواهرِ اصفهان

هر شهری فراخور خاص خودش را دارد. در هر شهری چیزی لذت‌بخش است. شاید به مرور زمان چیزی یا جائی جایگزین چیزی یا جای دیگر شود ـ که لااقل تجربه‌ی شخصی من چنین می‌گوید ـ اما هنگام سفر از چیزی یا جائی خوش‌مان می‌آید یا بدمان می‌آید و این در ذهن‌مان حک می‌شود و معمولاً به دیگران هم منتقلش می‌کنیم. تا اینجای سفرم به ایتالیا، رم را شهر بازدید از مکان‌های تاریخی و فلورانس را شهر پرسه‌زنی می‌دانم.

خواب بودم که به فلورانس رسیدیم. ساعت ۸ از رم با قطار به سمت فلورانس حرکت کردیم و در دم خوابم برد. واتیکان آن قدر زمان برد که قلعه‌ی سنت آنجلو را از بیرون دور زدیم و حرکت کردیم به سمت ایستگاه قطار. وقتی بیدار شدم در فلورانس بودیم و ساعت یازده و نیم شب بود و با چشم‌های خواب از قطار و ایستگاه راه‌آهن بیرون آمدم و با چشم‌های خواب کوچه‌های فلورانس را برانداز کردم که جان می‌دهد برای پرسه‌زنی و با چشم‌های خواب وارد هتل شدم و با چشم‌های خواب به رختخواب رفتم ولی مطمئن بودم این شهر شهر پرسه‌زنی است. همه‌ی آنچه با چشم‌های خواب دیده بودم درست بودــــ فلورانس شهر پرسه‌زنی است. خیابان‌ها و کوچه‌های شهر نه چندان بزرگ فلورانس  ــ در مقایسه با رم ــ پر از مسافرانی است که یکی یکی و دوتا دوتا و چندتا چندتا دارند قدم می‌زنند و البته قدم‌زدن‌شان قدم زدن پرسه‌زنی است و نه قدم زدن به قصد و نیت رسیدن به جائی.

ما هم قدیم زدیم. برای رسیدن به کلیسای سانتا ماریا فرقی نداشت از این کوچه برویم یا از آن کوچه، از این خیابان برویم یا آن خیابان، از شمال برویم یا جنوب. کوچه‌ها و خیابان‌های اکثراً سنگفرش فلورانس مثل رگ‌های گیاهان به هم راه دارد و بالاخره مسافر را دیر یا زود به مقصد می‌رساند و در این شهر دیر و زود معنا ندارد و همه‌وقت پیاده‌رو و پرسه‌زن در شهر پیدا می‌شود. کلیسای سانتا ماریا بلیت‌فروشی داشت. بین این چند کلیسایی که در این چند روز دیدیم سانتا ماریای فلورانس به باغ‌های اطرافش متمایز است. گرچه این باغ‌ها برای بازدیدکننده بسته است و فقط حیاط ورودی و خروجی‌اش باز است و چند باغ دیگر را از پشت میله‌ها می‌شود دید. سالن اصلی کلیسا پر بود از نقاشی و مجسمه و شیشه‌های نقشینه. گوشه‌ی یکی از حیاط‌ها ۴-۵ سالن کوچک بود که موزه بود و اشیائی را برای نمایش گذاشته بودند و در یکی از سالن‌ها فیلمی نمایش می‌دادند از بازسازی آثار تاریخی.

از آنجا که بیرون آمدیم جمعیت زیادی را دیدیم که پلاکارهایی و بادکنک‌هایی در دست دارند و گاهی شعار می‌دهند و گاهی دست می‌زنند و گاهی با نظرم بالا و پائین می‌پرند. برای جمع ما تعجب بود چنین جمعیتی و تظاهراتی با این سروشکل. از یکی از آنها داستان را پرسیدیم که گفت تظاهرات ضد گسترش مواد مخدر است یا چنین چیزی. برای ما که مهمان دو روزه و دعاگوی چند روزه‌شان بودیم این هم بخشی از جاذبه‌های سیاحتی محسوب می‌شد که از اتفاق ما را به سمت جای دیدنی دیگری که می‌خواستیم برویم می‌بردـــ کلیسای جامع فلورانس. اسم این کلیسای بسیار عظیم ــ بیش از آنکه از داخلش چیزی بدانیم و ببینیم ــ با نمای متفاوت عظیمش جلب توجه می‌کند که گره خورده است با معماری به اسم برونلسکی. گنبد آجری کلیسا کار همین آقای برونلسکی‌ست و به لحاظ معماری از نمونه‌های کم‌نظیر شمرده می‌شود. آنچه ما از بیرون می‌دیدیم کلیسای متفاوتی بود با نمای دور رنگ سنگ‌های سفید و قرمز و گنبدی آجری اما درونش چندان تفاوتی با همه‌ی کلیساهایی که دیده بودیم نداشت و پر بود از نقاشی و مجسمه.

از یک ورودی جدا بلیت جداگانه می‌گیرند برای کسانی که بخواهند بروند روی گنبد کلیسا و از آن بالا شهر را تماشا کنند. چون می‌خواستیم زودتر به موزه‌ی اوفیتزی برسیم و آنجا را ببینیم، قرار شد برویم و بعد برگردیم و برویم بالای گنبد کلیسا. چه خیال خامی داشتیم. صف طولانی‌ای جلوی اوفیتزی بسته بودند که طی کردنش یکی دو ساعت زمان می‌برد. اولش فکر نمی‌کردیم این همه زمان ببرد اما هرچه به اواخر صف نزدیک شدیم به زمان واقعی انتظار هم پی بردیم. بالاخره وارد اوفیتزی شدیم و فکر می‌کردیم شبیه گالری‌های و موزه‌های دیگری‌ست که تا حالا دیده‌ایم و نهایتاً چند تابلو و مجسمه است و یکی دوساعته کارمان تمام می‌شود و احتمالاً چند تابلو از نقاش‌های مشهور دارند و مابقی از دیگر نقاش‌های دست چندم است. باز هم اشتباه می‌کردیم. اوفیتزی یک دوره کامل تاریخ هنر است‌. یکی از آن کتاب‌های قطور و خیلی گران‌قیمت تاریخ هنر را در ذهن‌تان مجسم کنیدـــ اوفیتزی چیزی شبیه همان است. یک روز کامل برای دیدن کوتاه و سرسری آثار موزه‌ی اوفیتزی کم است. هر چه اسم از نقاشان و مجسمه‌سازان دوره‌های مختلف تاریخ هنر غرب بلد باشیم یا نباشیم ــ البته به استثناء هنر معاصر که هیچ اثری از هنرمندان معاصر در آن نیست ـــ در اوفیتزی پیدا می‌شود. به نظرم همه‌ی بازدیدکننده‌ها چنین حالی داشتند که در چند ده سالن اول توضیحات آثار را می‌خوانند و به دقت به آثار نگاه می‌کردند و هرچه به سالن‌های آخر نزدیک می‌شدند از درد کمر و پا سریع‌تر عبور می‌کردند و نیم‌نگاهی به آثار داشتند. نزدیک به غروب از اوفیتزی بیرون آمدیم.

از آخرین پله‌های اوفیتزی که پائین آمدیم سه سالن را رد کردیم که کتاب‌فروشی بود. اندازه هر کدام از سالن‌ها کمی بزرگ‌تر از متوسط کتابفروشی‌های راسته‌ی انقلاب تهران بودــــ یعنی سه کتابفروشی کنار هم. این سه سالن همه پر بود از کتاب‌های مختلف هنر که به زبان‌های رایج و در قطع‌ها و سایزها و قیمت‌های عرضه می‌شد. خود موزه‌ی اوفیتزی سه کتاب رسمی داشت که هر سه کتاب به زبان‌های مختلف و قطع‌های مختلف با کیفیت عالی ارائه می‌شد. برای هر کدام از نقاش‌های موزه کتاب‌های جداگانه موجود بود و برای نقاش‌های مشهور چند کتاب به اشکال مختلف. نگاهی به کتاب‌ها کردیم و قرار شد کمی استراحت کنیم و شب به پرسه‌زنی در شهر بپردازیم. با چشم‌های بیدار می‌دیدم که این شهر شهر پرسه‌زنی است.

 

هزارتوی واتیکان

شهر نامرئی

رم گردی

بی پلنگ

حضارت سفارت

مدار صفر

آناتومی مسافر

بار می باید بستن

تاب و قرار

در گران سفر

وضعیت: سفید

همچنین ببینید

وقتی ما زنده بودیم (۱۶)

فاصله بین غمی بی‌دلیل که یک‌دفعه اول صبح توی جان آدم می‌افتد تا شادیی که  …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *