خانه / روایت / وعده برای بعد ۱۳؛ سیلی زدن/ فردا با روایت روز عقد کار کافه واله تمام می‌شود

وعده برای بعد ۱۳؛ سیلی زدن/ فردا با روایت روز عقد کار کافه واله تمام می‌شود

کافه واله.

در راه برگشت از اسالم به سمت ساری، در متل‌قو -به قول نجف‌آبادی‌ها- تاپیدیم به گل. ناهار را مهمان بابای قزلی بودیم در رودسر و بعد از ناهار بود که در ترافیک نوار ساحلی به سمت ساری گیر افتادیم.

ولی در متل‌قو و تاپیدن به گل تا همین الان که رسیده‌ام طوقدار، خدمت بابا و مامان، تمام فکر و ذکرم پیش بابای ایمان است که محکم زده بود زیر گوش نیّری که رییس وقت کمیته امداد بوده است و بعد هم استعفا داد و از کمیته آمد بیرون و رفت توی بوتان‌گاز مشغول شد و عاشق مهندس خلیلی. به ایمان گفتم به بابایش بگوید که یک روز با هم بنشینم و روایت سیلی توی گوش نیّری را برای من تعریف کند؛ از تویش یک روایت آس درمی‌آید. تمام فکرم پیش بابای ایمان بود. حتّی سر ناهار هم از ایمان پرسیدم: «محکم زد توی گوش نیّری یا نه؟» خندید. گفتم: «خیلی مهم است که محکم زده باشد، جوری که هنوز زنگ آن ضربه زیر گوش طرف صدا کند.» از ایمان قول گرفتم که وقتی برگشتیم تهران با پدر صحبت کند تا من روایت بابای ایمان را همین‌جا منتشر کنم. این روایت‌های من تمام شده است. سیزده‌به‌در را که هیچ وقت هیچ‌جا نرفته‌ام. همین اطراف طوقدار و توی صحرا خواهیم گذراند و بعید است برای فرداشب چیزی داشته باشم و به همین خاطر بعید نیست برای حسن ختام، فرداشب، روایت روز عقدم را بنویسم و بفرستم و این پرونده را ببندم. این که امروز نوشته‌ام، در حد یک نوتیشن است برای یادآوری. یادآوری روایت‌های سیاسی. این روایت‌ها از زدن زیر گوشی نیّری به خاطر انتخابات سال ۷۶ آغاز می‌شود و تا امروز کشیده خواهد شد. اگر سردبیر دوگانه‌سوز الفیا -حجت‌الاسلام دکتر مسعود خان- هم مشتری‌اش نباشد، جا زیاد پیدا می‌شود برای نشرش و رساندن به دست شما که اهلش باشید.

زنم دارد نوشتنم را می‌خواند و همین حالا می‌گوید:

«قبول نیست؛‌ تو قرار بود توی کافه واله بنویسی روایتِ اولین عید دو نفره را بنویسی، ولی الان افتادی در دریای سیاست.»

«چیزی تا انتخابات نمانده است و روایت‌های سیاسی هم این روزها خریدار دارد عزیزم. دو نفره‌ها هم تمام شد. بالای این روایت‌ هم نمی‌نویسم دو نفره.»

طبقه بالای طوقداریم و دارم سعی می‌کنم زنم را قانع کنم که روایت دونفره تمام شده است و بعد از روایت فردا، من در دنیای سیاستم. فقط ایمان را صدا می‌کنم:‌

«به بابایت غبطه می‌خورم.»

«چطور؟»

«فهرست آدم‌هایی که باید توی سیاست توی گوش‌شان بزنم خیلی طولانی است و…»

«و چی؟»

«جرأت بردن نام‌شان را ندارم. مثل همین آخونده […] که رسول این‌ها را از توی […] انداخت بیرون کم نیستند. ولی که جرأت دارد اسم‌شان را ببرد؟»

«حالا معلوم نیست بابایم از کارش راضی باشد.»

«یادت باشد حتما هماهنگ کنی‌.»

«باشد.»

 

بازیگوشی ها

پروژه ام نکند Flower؟!

شهر بن بست؛ کشور بن بست

در یروان

در راه ارمنستانیم

دعای اسموث حاجی بابا

خدایا به حق هشت و چارت

عصبانی نیستم

پیام مهم نوروزی پالت (ادام الله ظل الوارف)

بورسری

اوّلی و دوّمی و سوّمی و امان از دوّمی

دلم گرفته بود و دلش

به قول آقا؛ ممممممم

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *