خانه / روایت / گریه نمیکنه قدم میزنه!

گریه نمیکنه قدم میزنه!

صبح که از خانه بیرون زدم بارانِ قشنگی می بارید، از آن باران هایی که معید اگر بداند پنجره را چهار طاق باز می گذارد و ساعتی بعد عطسه پشت عطسه، آبریزش و بدن دردش هم شروع می شود. بهش نگفتم. از دیشب بدن درد و گلودردش شروع شده، فقط گفتم یک کُلداکس بیندازد بالا و برود زیر پتو. یحتمل تا الآن خودش از صدایِ باران فهمیده و پنجره را باز گذاشته. کاش حدّاقل این هوا باعث شود چیزی بنویسد. دلم پَر می کشد برای نوشته هایش، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان تا همین سه سالِ قبل شعر هم می گفت، از آن شعرهای دختر کُش ِ دل فریب. از آن شعر های اشک در آر. بالایش هم می نوشت “به او بگویید”. کسی مخاطب را نمی شناخت که برود به او بگوید، مخاطب خودش می نشست پای فیس بوک و یک لحظه قند توی دلش آب می شد و یک لحظه بغض می کرد و یک لحظه نگران می شد و یک لحظه عذاب وجدان می گرفت، بعدترها که بهم می گفت قرار نیست همه چیزِ توی شعرها و نوشته ها راست باشد دلم لرزید که نکند همه ی احساساتِ پنج گانه ام به هدر رفته باشد.
برای دومین سالگردِ ازدواجمان برنامه‌های زیادی داشتم امّا خبرِ بد، خبر نمی کند. ناگهان اتّفاق می‌اُفتد و یکهو از راه می‌رسد و همه‌ی برنامه ها را بهم می ریزد. این شد که وقتی بعد از پنجاه ساعت به خانه برگشتم با این‌که پشتِ در چشم‌هایم را بستم و دست‌هایم را مُشت کردم و به خودم قول دادم حدّاقل توی برخوردِ اوّل لبخند بزنم امّا باز هم به محضِ ورود از نگاهم خواند چقدر بغض دارم. سرم را گذاشت روی سینه اش و من هم اُفتادم به هق هق.
وقتی هنوز با هم آشنا نشده بودیم همیشه پیشِ خودم می گفتم همسرِ من باید همشهری یا حدّاقل از یک شهرِ نزدیک باشد. قدّش بیشتر از پانزده سانتی‌متر از من بلند‌تر نباشد و ترجیحاً شاعر و اهلِ ادبیات هم نباشد. درباره‌ی چهره اش هم فقط دوست داشتم وقتی می خندد چند تا خطّ مورّب بیفتد روی گونه و چندتای دیگر اطراف چشم هایش. مردی باشد که به این سادگی‌ها بغض نکند.
امّا با مردی ازدواج کردم که خانه ی پدری‌مان نزدیک به هزار کیلومتر از همدیگر فاصله داشت؛ قدّش حدود سی سانت از من بلند تر بود و خیلی بیشتر از من اهلِ شعر و نوشتن. وقتی می خندد حتّی وقتی خیلی هم می خندد محضِ رضای خدا و بنده اش یک خط هم روی صورتش نمی اُفتد. با یک “نمایشِ ترومن” یا “یک تکّه نان”ِ ساده گریه‌اش می‌گیرد و ترجیح می‌دهد برای هضمِ دلتنگی‌هایش برود توی پیاده‌رو تنهایی قدم بزند.

با این وجود عشق همه ی معادلات را به هم زده بود. یک تفاوتِ خیلی مهم با همه ی آدم ها داشت آن هم این‌که وقتی نگاهش می کردم دلم می ریخت.
تفاوت مهمّ ما دو تا امّا این بود که او عقیده دارد دوست داشتن دلیل نمی خواهد، مثلاً اگر بگویم دوستت دارم چون ظرف ها را شسته‌ای بهش برمی خورد که چون ظرف ها را شستم دوستم داری؟! امّا من دلم می خواهد دوست داشتنش بی‌دلیل نباشد، مثلاً علّتی داشته باشد که من را از همه ی آدم های روی زمین متمایز کند، یک چیزی که خیالم راحت باشد کسی روی دستم بلند نمی شود. یک چیزی که همیشگی باشد. مخصوصِ خودِ من تا آخرِ عمر.
مثلِ همه ی مردها یادش می رود که دوستت دارم را تکرار کند. مثلِ همه ی زن ها عادت کرده‌ام و پاپیچش نمی شوم. دوستت دارم ها امّا با ما زندگی می کنند. توی همین خانه ی پنجاه متری نشسته اند روی ملافه ی آبی رنگِ روی تخت که دوسالِ پیش همین موقع گفتم الّا و بالله فقط همین، روی پروانه های رنگیِ پرده هایی که مادرم دوسالِ قبل برایمان دوخته، روی مبل های سُرخابی که دلمان می تپد برای این‌که مهمان بیاید و رویش بنشیند. روی اجاق گازی که شب ها برای ناهارِ فردایش غذا بار می گذارم. روی گلدان های جلوی پنجره که مهم ترین امانتی است، حتّی وقت هایی که خانه نیستم روی بشقاب‌هایی که برای دلخوشیِ من قبل از آمدنم می شوید، روی گرد و غباری که دیروز بالاخره دستی به سر و رویش کشیدم.
حالا که کنارش نیستم و باران هم می‌بارد کاش یک چیزی بنویسد.یک چیزی که من را ببرد تا عمقِ قلبش. یک چیزی که بیشتر از همیشه به همدیگر نزدیکمان کند. یک چیزی مثلِ همان سه سال پیش که احساساتِ پنج گانه ام را به تب و تاب بیندازد.
خدا کند باران بند نیاید.

 

ناگهان اتفاق می افتد

روزگار قریب(غریب)

مادر

به همین سادگی

اولین کشیک ۹۶

کابوس های اتوبوس

مهربان ترین

نسیمش هم به خانه ی ما نرسید

من دختری معمولی بودم

آقاجان که دیگر نیست

شاهزاده خانم رنگ ها

بادگیرها

آخرین کشیک نود و پنج

همچنین ببینید

باقیماندۀ بهشت

«تو زمین را خشک و بی گیاه می‌بینی؛ پس هنگامی‌که باران بر آن نازل می‌کنیم …

یک دیدگاه

  1. الف یا نه لایک داره نه شکلک و قلب و این چیزا … برای ما که عادت کرده ایم در دنیای مجازی فست فودی به نوشته ای زیبا ابراز احساسات کنیم
    مثه اینکه باید اصیل ابراز احساسات کنم یعنی دست به کامنت بشم!!
    یک معمولی زیبای پررنگ هستی همین جور ادامه بده من که از خواندن شا لذت می برم
    داشتم نوشته هایت را با کتاب مورتالیته و جیغ سیاه مقایسه می کردم تفاوت نگاه ها به زندگی و حرفه …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *