خانه / روایت بهار / تف به هرکه ضد وطنم است؛ برود سینه قبرستان.

تف به هرکه ضد وطنم است؛ برود سینه قبرستان.

گرگان یک جاده دارد که صاف می رود یزد و فقط یک جایش حسابی پیچ در پیچ است و وقتی پیچ ها تمام می شود یک روستاست به اسم “ابرآباد”؛ این ها را گوگل مپ گوشی ام دارد نشان می دهد. شنیده ایم که جاده ای که از جنگل ابر می گذرد جاده زیبایی است. اما صد حیف که امروز جاده بسته است و مجبوریم تمام جاده را از سمت شاهرود دور بزنیم.

دو روزی است گرگانیم. روی یکی از تپه های اطراف شهر، فقط برای دو شب و دو روز؛ خانه ای اجاره کردیم و بخاطر وقت کم و دوری راه، ساحل های خیلی خیلی خوب، دریا و دریا کنار را، بی خیال شدیم و به جنگل های اطراف گرگان زیبا، بسنده کردیم.

خیلی لذتبخش است که دوتا جنگل کوچولوی شیک و خوش آب و هوا چسبیده باشد به شهری که زندگی می کنی و هر وقت هوس کردی، ناهار را آنجا بخوری؛ خب این خاصیت گرگان است.


رفتم توی مغازه مرغ فروشی و بهش گفتم:”سفارش ما رو زعفرونی، بزن.”. مرغ زعفرانی را زدم زیر بغل و خداحافظ شما.
مردهای ایرونی کباب باد زدن را دوست دارند. من هم تازگی ها به این خیل بادزن ها پیوسته ام. یکی دوباری که بال و بازو و گوشت گوسفند، سیخ کرده ام، خوشم آمده و از زیر و رو کردن سیخ ها روی آتش، محظوظ شدم. دود می پیچد توی هوا و تو آن وسط در میانه دودها داری باد می زنی و دودها این طرف و انطرف می روند.
وسط نوشتن، اس ام اس می آید که “شهادت امام علی النقی(ع) تسلیت باد، با پرداخت روزانه ۱۱۰ تومان”. ادامه اش را نمی خوانم. نمی دانم چه کسانی در اپراتورها متن تنظیم می کنند اما هرکه هستند، بدون شک شورش را در آورده اند از بی سلیقگی و بلد نبودن.
توی جنگل النگدره گرگان ، مردم ایران از همه جا آمده بودند و داشتند کنار درختان تنومند و خوشگلش، کباب باد می زدند؛ و از یک لحظه به بعد دیگر هیچکس باد نزد. نسیمی شروع کرده بود به وزدیدن که بوهای خوب را از جاهای خوب می آورد توی جنگل و هم باد ملایمی می انداخت زیر زغال ها و گداخته شان، می کرد. هوا روی فرم بود و صورت های مردم عموما سرخ و سفید، حتما هواهای اقصا نقاط سفر بهشان، ساخته است و آب ها، بهشان چسبیده و صد هزار مرتبه شکر. نوش جانشان.
بال و بازوی ما مهیا شده بود. که باران، نم نم، شروع کرده بود به آمدن.الله، درخت را آفریده، الله، گوسفند را آفریده. خلقت از اوست و زغال کردن چوب درخت و زعفرانی کردن گوشت حیوانات حلال از ما. نوش جانمان، گواری وجود و تنمان. درختش مال کشور خودم است، گوسفندش از دشت های سرسبز کشور خودم. آبش هم مال چشمه های ایرانم. لذتش هم از خودمان و به خودمان. فضولی اش هم به بیگانه معاند نیامده است.
توی این خوشی، دلم داشت برای سیاوش شمس(صحنه) می سوخت. بارها روی صحنه خوانده بود و هنوز می خواند:”صدای بارون می آد، نیستی تو اینبار پیشم، نقشه ات رو دیوار می گه …” سیاوش آوازه خوان، به لس آنجلسی خواندنش بسنده نمی کند و اینجور داد میزند:
“ایران، ایران، ازت جدا نمی شم”.
“ایران، طنین گرم خاکت بوییدنی بود.”
خجالت اش باشد برای شبه روشنفکرهایی درجه دو و سه یی که حتی اندازه یک آواز خوان هم که شده، نه خاک می فهمند، نه آب، و نه پرچم؛ خیلی هم نباید از آنها توقع داشت، چون حتی روشنفکری را هم درست حسابی نفهمیده اند.
آواز خوان ها، برای ایران دلشان تنگ شده و راهی به جایی ندارند، شاید نباید می رفتند؛ شاید.

تف به هر که ایران را نمی خواهند و دشمنی دارد؛ دسته جمعی بروند سینه قبرستان.

 

حجابش را، رعایت کردم

سگ ریاکار بابام

به سوی هندوستان کوچک ایران

رژ لب

رقابت در الفیا: “معشوقه مشروعه” در صدر جدول

تحویل سال در شهر مردگان

معشوقه مشروعه

همچنین ببینید

حضور غایب آدم‌های حقیقی

از ذهنم گذشت: « ده روز محک خوبیه! من این ور دنیا و احمد اون …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *