خانه / روایت / ناگهان اتّفاق می‌اُفتد

ناگهان اتّفاق می‌اُفتد

چهل و هشت نفر بودیم، از همان تابستانِ پنج سال پیش که هر کدام رفتیم دنبال سرنوشتمان، هنوز وعده های دوستانه داریم. یک گروه داریم از همین گروه های تلگرامی. با هم می خندیم. با هم اشک می ریزیم. با هم بحث می کنیم. همه‌مان به اتفاق عقیده داریم که دوستی های دانشگاه ابداً جای دوستی های دبیرستان را نمی گیرد.

چهل و هشت نفر بودیم. هر کدام که عروس می شد هر چهل و هفت نفرِ دیگر دعوت بودند. هر چند وقت یک بار راه های رفته مان را دور می زدیم و مثلِ همان پنج سال پیش دور هم جمع می شدیم. گاهی حضور بعضی ها کم رنگ می شد. سراغش را از همدیگر می گرفتیم، می دیدیم سرش شلوغ شده، می گذاشتیم یک مدّت بگذرد و سرش خلوت شود تا دوباره به جمعمان بپیوندد.

بعضی ها شلوغ تر بودند و پر سر و صدا، بعضی ها آرام امّا باوفا. “او” از دسته ی دوم بود. آرام و درون گرا. علّتِ حضورِ کم رنگش را سنگین بودن درسش می دانستیم و خیلی پاپیچش نمی شدیم. دیشب امّا شنیدیم که چند وقتی می شود دانشگاه نمی رود. از آن بچه های فوق العاده بود. هوشِ بالایی داشت و پشتکار فراوان، پنجم دبستان که بودیم با هم قرار گذاشتیم بخوانیم برای تیزهوشان. بعدتر ها قرار گذاشتیم که بخوانیم برای پزشکی دانشگاه تهران. او امّا سرِ جلسه ی کنکور حالش بهم خورد و سالِ بعد که به عهدش وفا کرد من یک سالی می شد مسیرم تاب خورده بود به سمتِ بهشتی، بعد تر از او کم تر خبر دار می شدم. می گذاشتم به حسابِ پزشکی خواندن و آرام بودنش. نمی دانستم همین حالا که من سرگرمِ روزمره‌گی خودم هستم او دارد درد می کشد.

چهل و هشت نفر بودیم. چهل و هفت نفر سرگرمِ خودمان بودیم و یک نفر درد می کشید. چهل و هفت نفر روز های خوشی می گذراندیم و یک نفر ذرّه ذرّه آب می شد. چهل و هفت نفر احوال هم را می گرفتیم و یک نفر حالِ خوشی نداشت
چند نفری که به او نزدیک تر بودند می گویند با این‌که بیماری، کبدش را از کار انداخته بود امّا اُمید داشت. می گفت دلم نمی خواهد من را در حال ضعف و رنج ببینید. حالم که بهتر شد وعده ای می گذاریم تا دیداری تازه کنیم و دیگر جوابِ هیچ کس را نداده بود.

تا دیشب چهل و هشت نفر بودیم، امروز امّا شدیم چهل و هفت نفر….

مادرم پیام داد چرا عکس مشکی گذاشتی؟
پرسیدم داغ فرزند خیلی سخته مگه نه؟

 

روزگار قریب(غریب)

مادر

به همین سادگی

اولین کشیک ۹۶

کابوس های اتوبوس

مهربان ترین

نسیمش هم به خانه ی ما نرسید

من دختری معمولی بودم

آقاجان که دیگر نیست

شاهزاده خانم رنگ ها

بادگیرها

آخرین کشیک نود و پنج

همچنین ببینید

بود

سال ۲۲ یا ۷۳ بود. داشتم می‌رفتم قم. طلبه بودم. هر دو هفته یک‌بار، چهارشنبه …

یک دیدگاه

  1. خیلی ناراحت شدم، خیلی زیبا و تأثیر گذار نوشتید. من شما رو درک میکنم، من از نزدیک ذره ذره آب شدن یکی از عزیزانم رو دیدم و اینکه مرگ ناگهان در سرنوشت انسانها اتفاق می افتد و گریزی از آن نیست…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *