خانه / روایت بهار / سترون رود

سترون رود

دیشب حال اصفهان جور دیگری بود. من و ابراهیم فکر کردیم فقط خودمان این حال را داریم. ارمغان بهداروند همراه با خانواده اش داشت به جمعمان اضافه می شد و این باعث شده بود حس و حالی داشته باشیم. قرار بود من و فاطمه هم با مسعود و حسین و خانواده هایشان برویم تهران. ارمغان هم قرار بود پیشتر از اینها به جمعمان اضافه شود اما بخاطر روز تئاتر ناگهان مجبور شده بود برود تهران و دوباره برگردد اندیمشک، خانواده اش را از اندیمشک بردارد و بیاید اصفهان. دیر کرده بود. من هم که باید می رفتم زنجان. اما درست موقع حرکت ارمغان گفت که دارد می آید و به من دستور داد که نروم.

غروب که رسیدند گپی بود و خنده ای و بعد بیرون زدن برای اصفهان گردی. من و ابراهیم شاید به خاطر آمدن ارمغان چنین حسی داشتیم. طبیعی بود که از آمدن رفیقمان و اضافه شدنش به جمعمان خوشحال باشیم. اما بیرون که زدیم حس کردم کل اصفهان حال و هوای دیگری دارد. خیابان ها شلوغ تر بود. مردم داشتند می رفتند به طرف مرکز شهر و بیشتر ماشینهایی که در راه بودند پلاک اصفهان را داشتند.

از ابراهیم پرسیدم امشب چه خبر شده، گفت قرار است فردا آب زاینده رود باز شود. مردم احتمال می دهند که امشب این اتفاق بیفتد. آمده اند بیرون که به طرف زاینده رود بروند. ما هم رفتیم به طرف غربی ترین پلی که در اصفهان روی زاینده رود قرار دارد. این پل از همان سری پلهای زمان صفویه است اما چون معماری ساده تری داشته به نسبت دیگر پلها کمتر شناخته شده است. رفتیم به طرف پل “مارنان” . چون اگر آب به اصفهان می رسید از این نقطه وارد می شد.

از ماشین که پیاده شدیم واقعا تک تکمان حال و هوای متفاوت مردم را در خیابان حس می کردیم. انگار اصفهان امشب مثل شبهای دیگر نبود. انگار قرار بود اتفاق ویژه ای بیفتد. البته اینگونه هم بود چون برگشتن آب به زاینده رود اتفاق ویژه ای است برای اصفهانی ها و حتی برای ما که از گوشه های دیگر کشور آمده بودیم. هرچند همه ی این خیل مشتاق می دانند که این پرآب شدن موقتی ست و چند روز بعد دوباره اثری از آب در زاینده رود نخواهد بود.

شب خبری از آب نشد. انگار تازه به فلاورجان رسیده بود. به خانه که بر می گشتیم به مزار صائب سری زدیم. سر که چه عرض کنم. دوباره در کمال ناباوری به مزار تاریک صائب رفتیم. با دوستان نشستیم و فاتحه ای خواندیم. بعد از این شاعر بزرگ شعر خواندیم و به خانه برگشتیم.

امروز هم که بیرون زدیم شهر حال و هوای خودش را داشت. امروز آب به زاینده رود بازگشته بود و مردم ریخته بودند بیرون. از هر طرف که به رودخانه نزدیک می شدی مردمی را می دیدی که با اشتیاق در پی یافتن جایی برای نشستن در کنار رود راه می پیمایند. ترافیک عجیب و غریب حاصل حس و حال عجیب و غریب مردم بود نسبت به رودخانه ای که بخشی از ماهیت و هویتشان بوده و حالا چند سالی ست که دیگر نیست. هر از چندگاهی چند روز آب را باز می کنند و دوباره روز از نو روزی از نو.

راستش تصور این روند برای رودی که نامش زاینده رود است دردناک است. زاینده رود حالا سالهاست که سترون شده است. نمی دانم چطور حس و حالم را بیان کنم هرچند من به اندازه ی یک چندم مردم اصفهان تعلق ویژه و نوستالژیک به این رود خانه ندارم اما همان چند خاطره هم باعث می شود غمم بگیرد. غمم بگیرد وقتی می بینم زاینده رود که اولین واژه ای ست که پس از اصفهان به خاطر می آید حالا دیگر بستری از خاک است. این حس و حال خوب مردم اصفهان ما را هم سر ذوق آورد.

رفتیم به دیدن “هشت بهشت” بنای زیبا و با شکوهی که یکی دیگر از یادگارهای ارزشمند اصفهان زیباست. در میان باغی بسیار وسیع و زیبا. کاخی کوچک که بطور کامل هشت گوشه ساخته شده و بنای خاصی دارد.

بعد هم سفری کردیم به دنیای زیبای “چهل ستون” که شکوه تاریخ این شهر را از زاویه ای دیگر نشان می دهد. درباره ی چهل ستون هم به گمانم لازم نیست چیز زیادی بنویسم.

فقط می خواهم بگویم ما بسیاری از آثار باقی مانده از گذشته را مثل اغلب نقشهای چهل ستون و هشت بهشت از بین برده ایم. امیدوارم کاری نکنیم که بعدها بگویند: در فلان زمان چندین پل ساخته شده برای رودخانه ی عظیم و بزرگی که دیگر نیست. این پل در بهمدان زمان از بین رفته است.

 

بی اخلاق با خلاق المعانی

در کوچه های نقاشی

پرچم که می بینم

مزار منزوی صائب

شیرینی لوریس بودن

رفاقت شعر و نفت

حیران در هماگ

شوون بندر

کوکاکولای مرگی

اعترافات یک ذهن اسفناک

اسب را بگیر

مجنون در سجاس

پس کلوچه چه؟

راهی در راه نیست

همچنین ببینید

از ما بهتران ۲

در ساعت ۱۱ صبحِ یک‌شنبه‌ی همین هفته، سیزدهم فروردینِ ۱۳۹۶ زهرا پس از یک کشیکِ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *