خانه / روایت / شهر نامرئی

شهر نامرئی

هیچ‌کس به اندازه‌ی ایتالو کالوینو رم را نمی‌شناسد. هیچ‌کس به اندازه‌ی ایتالو کالوینو ایتالیا را نمی‌شناسد. این حکم کلی وحشتناک است‌ـــ انگار که همه‌ی آدم‌هائی را که در ایتالیا و رم به دنیا آمده‌اند را می‌شناسم و همه‌ی آنها را با هم مقایسه کرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که هیچ‌کس به اندازه‌ی کالوینو رم و ایتالیا را نمی‌شناسد. اما چنین نیست‌ـــ نه زبان ایتالیائی می‌دانم و نه حوزه‌ی تخصصی مطالعاتی‌ام مربوط به آن است. فقط از رهگذر داستان‌ها و رمان‌ها با کشوری که چند روز مهمان شهرهایش هستم آشنا شده‌ام و می‌دانم با چنین شناخت کمی چنان حُکمی محکمی صحیح نیست. اما گشت‌وگذار امروز سخت مرا شیفته‌ی نگاه کالوینو کرد تا حدی که چنین مبالغه‌ای در حقش بکنم. دلیلش را مختصر عرض می‌کنم.

ایتالو کالوینو سه‌گانه مشهوری دارد به نام‌های بارُون درخت‌نشین و شوالیه‌ی ناموجود و ویکنت شقه‌شده. کاش به هر سه کتاب دسترسی داشتم تا بخش‌هایی از هر سه را اینجا می‌گذاشتم اما فقط شوالیه‌ی ناموجود در دسترسم است. در بخش اول کتاب این چنین آمده است: «پادشاه جلو شوالیه‌ای ایستاده بود که زرهی سرتاپا سفید به تن داشت. فقط حاشیه‌ای باریک به رنگ سیاه اطراف زره دیده می‌شد. به جز این، کوچک‌ترین نقص و عیب یا لکه و فرورفتگی در سراسر زره وجود نداشت و بالای کلاهخود دسته‌ای پر، معلوم نیست متعلق به چه پرنده‌ای، با نقش و نگار فراوان همچون رنگین‌کمان در اهتزار بود.» کالوینو توضیحات و توصیفات مفصل از شوالیه را ادامه می‌دهد تا می‌رسد به: «شارلمانی خطاب به او گفت: و شما که این قدر به سر و وضعتان رسیده‌اید[…] پس چرا نقاب کلاهخودتان را بالا نمی‌زنید تا صورت‌تان را ببینم؟ شوالیه هیچ حرکتی نکرد. دست راستش که با دستکش آهنی کاملاً جفت و جوری قلتاق زین را گرفته بود آن را بیشتر فشرد. در همان حال به نظر آمد دست چپش که سپر گرفته بود کمی لرزید.[…] صدا از شکاف میان نقاب و چانه‌بند به وضوح شنیده شد: چون من وجود ندارم، اعلی‌حضرتا.[…] سپس با حرکتی مطمئن ولی کمی کُند نقاب کلاهخودش را بالا زد. توی زرهِ سفید با پرهای زیبای رنگارنگ هیچکس نبود.»

رم مملو از شوالیه‌های ناموجود است. امروز اولین جائی که دیدیم کولوسئوم بود. هرکس داستانی یا فیلمی درباره‌ی شوالیه‌ها و گلادیاتورها دیده باشد با نما و معماری کولوسئوم آشناست. بنائی‌ست دایره‌ای که چنان که می‌گویند محل مسابقات گلادیاتورها بوده و چه داستان‌پردازی‌هایی پیش و پس آن. نمای بیرونی کولوسئوم زیباست و بعد از پرداخت ۱۲ یورو وارد شدیم. طبقه به طبقه پر از جمعیت بود و مثل مطب پزشک‌ها مشغول حساب و کتاب شدیم که روزانه چقدر درآمد اینجاست‌ــ سر به آسمان گذاشت بنابر برآورد جمعیتی که دور دایره‌های طبقات در حال تماشا بودند. بساط عکس و سلفی غوغا می‌کرد. با همان بلیط و با بیرون آمدن از کولوسئوم و طی کردن دو ـ سه دقیقه راه به رومن فروم رسیدیم. باز همه‌ی وسائل‌مان را از گیت گذراندیم. رومن فروم ویرانه‌ای‌ست بزرگ که بیننده را مقهور خودش می‌کند. گویا روزگاری میدان اصلی رم باستان بوده و هر بخشی به سیاست و دین و تجارت اختصاص داشته‌ است‌ـــ چیزی شبیه میدان نقش‌جهان اصفهان خودمان اما با ساختمان‌های سنگی خیلی بزرگ و مجسمه‌های متعدد و نه مثل نقش‌جهان بهم پیوسته. ساختمان‌های اینجا حسابی از هم فاصله دارند. تماشای رمن فروم چند ساعت طول کشید و هر گوشه‌اش قصه‌ای دارد.

از آنجا رفتیم معبد پانتئون. نمای بیرونی پانتئون بیننده را به یاد افلاطون و سقراط می‌اندازد. بی‌دلیل نیست. بیشتر نقاشی‌ها و تصاویر که چهره‌ی این دو فیلسوف یونانی را نشان می‌دهد پس‌زمینه‌ای دارد شبیه همین معبد پانتئون. ستون‌های عظیم و بلند با مثلثی بالای ورودی و حوضی که ستون بلند میانش به مجسمه‌های جورواجور شبه رومی و یونانی مزین شده چیزی جز درسگفتارهای افلاطون و پرسش‌وپاسخ‌های سقراط را به ذهن نمی‌آورد. درون معبد سالنی یک‌دست است که بیش از همه‌چیز نقاشی‌ها و مجسمه‌هایش جلب توجه می‌کند و بعد سقف گنبدی‌شکل آن. امروزه کلیسا شده و هر چند دقیقه یک بار از بازدیدکنندگان می‌خواست که ساکت باشند و این درخواست بیش از چند دقیقه دوام نداشت.

میدان ناوونا خیلی دور نبود و بعد از خوردن بستنی سری به آنجا زدیم. میدان مستطیلی بزرگی‌ست و طبق نقشه‌ی راهنما مهم‌ترین اثرش همان ستون و مجسمه‌ی وسط حوض وسط است و متعلق به برنینی. سه حوض دارد این میدان. کلیسای سنت اگنس پشتش است که گویا به اهمیت دیگر کلیساهای رم نیست ولی زیباست و دیدنی. اینجا دیگر همه خسته بودیم. از صبح تا بعدازظهر راه رفته بودیم. راه افتادیم به سمت هتل. بین راه دوباره به فواره‌ی تروی رسیدیم. دیشب آخرشب قدم‌زنان آمده بودیم اینجا اما به شلوغی وقتی رسیدیم نبود. خیلی شلوغ بود و به سختی می‌شد راه رفت. همه دوربین و موبایل به دست عکاسی می‌کردند. ما هم از قافله عقب نماندیم. وقتی به هتل رسیدیم شب شده بود. شوالیه‌ی ناموجود رم یک روز ما را و هزران و شاید میلیون‌ها مسافر و سیاحت‌گر رم را به مبارزه طلبیده بود و همه‌مان را شکست داده بود. شوالیه‌ی ناموجود چنان زیرک بود که ما لشگریان خسته و هلاک را به لبی شاد و خندان به منزل‌مان فرستاد و کاری کرد که اگر شرایطش فراهم شود باز به مبارزه برویم‌ـــ  گرچه می‌دانیم شکست‌مان قطعی است. کالوینو در وصف شوالیه‌ی ناموجود می‌گوید: « کوچک‌ترین نقص و عیب یا لکه و فرورفتگی در سراسر زره وجود نداشت و بالای کلاهخود دسته‌ای پر، معلوم نیست متعلق به چه پرنده‌ای، با نقش و نگار فراوان همچون رنگین‌کمان در اهتزار بود.» آفرین بر کالوینو. کوچک‌ترین عیب و نقصی یا لکه و فرورفتگی به رم با همه‌ی کارتن‌خواب‌ها که دیدیم و متکدیان و گداها و دست‌فروش‌ها و آسفالت‌های خراب و مابقی چیزها  وارد نیست. اگر بود پایتخت توریستی اروپا نبود. رم هرچه دارد از شوالیه‌‌ی ناموجودش است و یافتن شوالیه‌ی ناموجود رم به این سادگی‌ها نیست.

 

رم گردی

بی پلنگ

حضارت سفارت

مدار صفر

آناتومی مسافر

بار می باید بستن

تاب و قرار

در گران سفر

وضعیت: سفید

همچنین ببینید

وقتی ما زنده بودیم (۱۶)

فاصله بین غمی بی‌دلیل که یک‌دفعه اول صبح توی جان آدم می‌افتد تا شادیی که  …

یک دیدگاه

  1. خیلی دوست دارم، قبل از مرگم، دست بدهد و سفری به ایتالیا میسر بشود…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *