خانه / روایت بهار / بی اخلاقی با خلاق المعانی

بی اخلاقی با خلاق المعانی

قرار نبود اینقدر در اصفهان بمانیم. گفتیم سری می زنیم و می رویم زنجان. برای دیدار با پدر و مادر. اما جاذبه های اصفهان زیبا از یک سو و محبت دوستان شاعر از سویی دیگر پایمان را به خاک اصفهان پیوند زد. دیروز هم مثل روزهای دیگر تصمیم گرفته بودیم سری به مزار کمال الدین اصفهانی بزنیم اما تا از باغ بیرون شهر برگردیم شب شده بود.

بعد از شام رفتیم به دیدن یک انسان شریف. “جواد خسروی نیا” انسانی بی بدیل و ارزشمند و محجوب که فقط باید از نزدیک ببینی اش تا بدانی چقدر دوست داشتنی ست. مرد بختیاری بزرگ و بزرگواری که در اصفهان زندگی می کند. آنچه در کارنامه ی فعالیتهای او به چشم می خورد در کنار خلق آرامش او را به انسانی ویژه تبدیل می کند. مردی که سالها در شهرهای مختلف همراه با عشایر چرخیده و در مدرسه های موقت عشایری به فرزندان ایل درس داده آنقدر خاطره برای گفتن دارد که او را ویژه کند. مردی که سالها برای گسترش فرهنگ به ویژه فرهنگ بختیاری تلاش کرده. مردی که در میان کارهای مختلف پژوهشی اش ترجمه ی شاهنامه به بختیاری هم به چشم می خورد.

درباره ی فرهنگ بختیاری ساعتی از او شنیدیم و آموختیم. بعد دل دادیم به شاهنامه خوانی اش. آنچه باعث شهرت او در میان اهل فرهنگ شده همین شاهنامه خوانی ست. شاهنامه را چنان می خواند که آه از نهاد شنونده بر می خیزد. بعد آواهای بختیاری بود و “شُلِیل” خوانی. من تا دیشب از این نوع شعرها هیچ اطلاعی نداشتم. حتی الان هم نمی دانم که اسم آن را درست نوشته ام یا نه. اما چنان غرق شدم در نواهای آتش زننده اش که تا ساعتها مست صدایش بودم. تا نزدیکی های صبح محو صافی و صداقت ایلاتی ای بودم که در وجود این مرد بزرگ موج می زد. صداقتی که گفتار و رفتارش را به اوج می رساند. گمان می کنم ساعت یک دو بامداد بود که به خانه آمدیم. با یک سی دی از شاهنامه خوانی کم نظیرش و نسخه ای از شاهنامه ی بختیاری اش.

نمی توانم از ماجرای این شب عزیز بگذرم و به همسر استاد اشاره ای نکنم. زنی آرام و متین. مادری به بزرگواری تمام مادران ایران زمین. بانویی که سالها پا به پای مردش در سفر و حذر همراه او بوده تا بتواند به کارهای تحقیقی و پژوهشی اش برسد. سعی کردم با موبایلم عکسی بگیرم که حضور این بانوی بزرگوار در کنار استاد در آن به چشم بیاید. اگر کیفیت نداشت بگذارید به حساب حس و حال عکس.

امروز اما ماجرای دیگری بود. از اولین روزی که به اصفهان آمده ایم چند باری قرار بود با دوستان شاعر به مقبره ی “کمال الدین اصفهانی” سری بزنیم و درودی بفرستیم به روح بزرگش اما تا امروز صبح فرصت نشده بود. امروز هم قصد رفتن داشتیم اما به محبت و اصرار دوستان ماندگار شدیم و گفتیم الان وقت سر زدن به آرامگاه خلاق المعانی ست. رفتیم به خیابان کمال و با شوق با ابراهیم اسماعیلی اراضی پیاده شدیم و رفتیم به طرف مقبره. اما آنچه دیدیم بغضمان را افزود. نمی دانم تعدد آثار تاریخی و باستانی اصفهان عامل چنین اجحافی شده است یا دلایل دیگری هست که من نمی دانم. اما به حقیقت نمی توانم بپذیرم که اصفهان که از قله های فرهنگ و هنر ماست چنین به شاعری به بزرگی کمال بی اعتنایی کرده باشد.

راستش من نه در این لحظه سوادش را دارم و نه قصدش را که درباره ی کمال به طور دقیق برایتان بنویسم اما همینقدر در حوصله ی متن می گنجد که بگویم شاعری که جزو اولین بنیانگذاران سبک عراقی ست، شاعری که سعدی بزرگ از او تاثیر گرفته، شاعری که خاقانی در پاسخ به قصیده ی او چنان با فروتنی شعر گفته، شان و ارجش بیشتر از این حرفهاست. این حس غریب را من قبلا وقتی داشتم که سالها دنبال دیوان کمال گشتم اما نیافتمش و شنیدم که دیگر منتشر نمی شود. امروز وقتی دیدم همان بنای مختصر در گوشه ی یک پارک هم بسته است و حتی در ایام نوروز شهرداری و میراث فرهنگی درهای آن را به روی علاقمندان باز نکرده اند غمم گرفت.

بدون تعارف از اصفهانی ها بیشتر از اینها توقع داشتم. آنچه چند روز قبل درباره ی مزار صائب نوشتم را ضرب در چند کنید و درباره ی کمال به کار ببرید. مسئولان محترم حداقل به حرمت بیتهایی که از او روی سنگ نوشته اید به فکر باشید. بیتهایی که می گوید:

چون محرم رسید و عاشورا

خنده بر لب حرام باید کرد

در پی ماتم حسین علی

گریه از ابر وام باید کرد

لعنت دشمنانش باید گفت

دوستداری تمام باید کرد

غممان را بردیم به مسجد جامع اصفهان. به این بنای باشکوه، به این نماد و نشانه ی فرهنگ و هنر که هر انسانی را به احترام وا می دارد. شاید بهتر باشد به جای حرف زدن درباره ی مسجد جامع از آنجا هم چند عکس که با موبایلم گرفته ام تقدیمتان کنم تا با بخشی از دیده های من همراه شوید. همینقدر بگویم که همانجا هم چند بار به ابراهیم گفتم ما میراث گرانسگی را به ارث برده ایم و قدر ندانسته ایم. امیدوارم آیندگان وقتی درباره ی ما صحبت می کنند رنجششان آنقدر نباشد که ناممان را به نیکی نبرند.

گشت و گذار در اصفهان همچنان ادامه دارد….

 

 

در کوچه های نقاشی

پرچم که می بینم

مزار منزوی صائب

شیرینی لوریس بودن

رفاقت شعر و نفت

حیران در هماگ

شوون بندر

کوکاکولای مرگی

اعترافات یک ذهن اسفناک

اسب را بگیر

مجنون در سجاس

پس کلوچه چه؟

راهی در راه نیست

همچنین ببینید

دوم خردادِ هفتاد و شش

دوچرخه‌ی سه مار چینی‌ام را به دیوار قهوه‌خانه‌ی آقا محمود تکیه دادم و رفتم سراغ …

۲ نظرات

  1. بعد از ماجرای آن مزار تاریک، حالا این غربت، غمگین‌ترم کرد! یعنی واقعاً راهی نیست؟! باید همین‌طورها با میراث فرهنگی و ادبی ملی تا کرد؟!

  2. با سلام و تبریک سال نو خدمت استاد طریقی بزرگوار
    و با سپاس از سفرنامه زیباتون
    میتونم خواهش کنم لطفا در مورد” شُلِیل” بیشتر توضیح بفرمایید.
    حقیقتش تو نت چیزی در مورد این قضیه وجود نداره ظاهرا.
    ممنونم، خیلی محبت می کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *