خانه / روایت / کو ندارد نشان از پدر؟!

کو ندارد نشان از پدر؟!

و حالا در بهار ۹۶ و در آستانه ی پایانِ دهه ی سومِ زندگی بیش از پیش و زودتر از آن‌چه انتظارش می‌رفت شبیهِ پدرم شده ام. چیزی از دورانِ پُرشور و طراوتِ حدودِ بیست سالگی باقی نمانده هرچند دُچارِ پندگراییِ کهن سالی هم نشده ام هنوز. وسواسِ ایده‌آل‌گراییِ میان سالی همه ی آن چیزی است که سال‌ها در خانه‌ی پدری منتقدش بوده‌ام و حالا زودتر از موعد گریبانِ خودم را گرفته است.

جمع‌آوریِ هرشبه‌ی زُباله‌ی خانه و انتقالِ آن به زباله‌دانیِ کوچه، ایده‌آلی بود که پدر خودش را موظّف به انجامِ هر روزه‌ی آن می‌دانست، حتّی اگر به قدرِ دو تا دستمال‌کاغذی و یک بطری نوشابه‌ی خانواده، ناچیز به نظر می‌رسید. ایده‌آلی که از منظرِ اهالیِ خانه چندان ضروری نبود؛ امّا حالا در عمارتِ صفدریِ اجاره‌ای‌ام، در یک زندگیِ مستقل، وسواس نه اجازه‌ی کتاب‌خوانی می‌دهد، نه قریحه‌ای باقی گذاشته برای شعر و نه ایده‌ای برای داستانی.

قریب به چهل ساعت است که همسر را ندیده‌ام. کشیک است. دیشب حوالیِ ساعت هشتِ شب که بیدار شدم خواستم خبرِ نامزدیِ شعرش در جشنواره‌ی فرهنگی وزارت بهداشت را برایش بفرستم که خودش زودتر پیشدستی کرد، امروز هم که حوالیِ ظهر بیدار شدم خبرِ فوتِ همسرِ مرحوم یداللّهی را فرستاد، دو هفته پیش هم من را از خبرِ تصادفِ خودِ شاعر، قبل از باقیِ رسانه‌های تلگرامم باخبر کرده بود؛ به‌هر‌حال او بیرون است و من درونِ خانه بی‌خبر. البته از چهاردهم که دورانِ اجباری‌ام دوباره پا می‌گیرد شرایط عوض خواهد شد. دوباره هر روز از این‌جا می‌کوبم می‌روم تا نوبُنیاد، که شاید دورانِ بی‌خبری به پایان برسد. البته آقای وسواس ترجیح می‌دهد کم‌خبر بماند و رویِ دغدغه‌های خودش تمرکز کند. تازگی‌ها به صرافتِ بعد از سربازی اُفتاده. به آینده‌‌ای مُبهم. به این‌که قرار است چه اتّفاقی بیافتد. از آن‌جایی که همه‌ی مشاغلِ مرتبط با رشته‌ی تحصیلی‌ام را بیزینس به معنایِ غیراخلاقیِ کلمه می‌داند بعید است اجازه‌ی کارِ مرتبط با رشته را به من بدهد. در هشت سال دوره‌ی تحصیلِ مهندسی پزشکی‌ام حضور نداشت تا جلویِ من را بگیرد، امّا حالا که آمده به این راحتی‌ها سرِ سازش با شرایط را ندارد.

دیشب را بیدار مانده بودم تا انبوهِ فیلم‌نامه‌های فیلم کوتاهِ نصفه نیمه‌ام را کامل کنم. نشد. گَردِ وسواس روی فیلم‌نامه‌ها هم نشسته است. آقایِ وسواس اجازه نمی‌دهد تمام شوند. مثلِ همه‌ی کتاب هایی که به هر دلیلی ناتمام می‌مانند و بعد، از ترسِ شروعِ مجدّدِ کتاب از ابتدایِ آن، احتمالن برای همیشه می‌روند توی کتاب‌خانه خاک بخورند. یا اخیرن مثلِ voiceهای کلاسِ اصغر فرهادی که یک ماه قبل از عید از دوستی به امانت گرفتم و تا نیمه‌های آن را هم شنیدم امّا تنها به این گُناه که هنگام گوش دادن به دو جلسه‌ی آخر کاغذ و قلم همراه نداشتم و نُت برداری‌ها ناقص می‌ماند، کار نیمه‌کاره ماند و حالا که چند هفته‌ای از آن گذشته، آقایِ وسواس هِی مُدام تویِ گوشم زمزمه می‌کند که یا از اوّل همه را دوباره گوش می‌دهی یا حقّ مطلب ادا نخواهد شد. یا مثلِ زمانِ آشپزی که از فرطِ دقّت در چگونگیِ پُختِ غذا یا صرفِ وقت در انتخابِ میزانِ حرارتِ مورد نیاز و چرخاندنِ چندباره‌ی پیچِ گاز، دلِ هر منتظرِ گرسنه‌ای را به درد می‌آورد. یا مثلِ دوره‌ی فیلم‌سازیِ انجمنِ سینمایِ جوان که باز هم کاملن عامدانه نیمه‌‌کاره رها شد فقط و فقط به خاطرِ این‌که آقای وسواس احساس کرده بود میزانِ بهره‌وری کلاس‌های دو ساعته از بازدهِ موردِ انتظار کمتر است. یا مثلِ تذکّراتِ متعدّدی که به دیگران در موردِ به‌کارگیریِ صحیحِ واژه‌های “فیلم‌سینمایی” و “سریال” می‌دهد و آن‌ها را از هرگونه استفاده‌ی احتمالیِ جابه‌جایِ این دو کلمه منع می‌کند. یا مثلِ همین دو برگِ زرد شده‌ی پِتوس که از گیاهِ تویِ گُلدان جدا شده و اُفتاده روی کابینت. دو روز است که تا از کنارِ آشپزخانه عبور می‌کنم چشمش می‌اُفتد به آن‌ها و این‌جاست که آقای وسواس نمی‌تواند تصمیمِ قطعی‌اش را بگیرد که آن‌ها را بیاندازد توی سطل یا به قصدِ کود شدن در خاکِ خودِ گُلدان رهایشان کند؛ حتّی نیم ساعتِ پیش به این فکر اُفتاد که نکند زهرا آن دو برگ را برای گنجینه‌ی برگ‌های خشک شده‌ی لایِ دفترچه‌یِ خاطراتش نیاز داشته باشد. به این فکر که اُفتاد فهمیدم کار دارد بیخ پیدا می‌کند، کم‌کم باید مقابلش بایستم چون زهرا تا آن‌جایی که من خبر دارم نه اَهلِ این گردآوری‌هاست و نه اصلن دفترِ خاطره‌نویسی دارد…..بگذریم…..

از روزی که رفتم طبقه‌ی دوم ساختمانی حوالیِ پلِ کریمخان و قرار شد با سردبیرِ محترم همکاری داشته باشم یک ماه بیشتر است که می‌گذرد. امّا تمامِ این مدّت به نوسانِ اُمید و پرهیز گذشت؛ هِی نوشتن و هِی پاک کردن و باز از دوباره نوشتن و الی آخر. امّا همیشه یک جایِ کار باید ایستاد، کمی تامّل کرد و سپس با تمامِ وجود انتخاب کرد و حرکت.

شب ها هم که زهرا روایت‌های بهارش را می‌دهد تا برای انتشار آماده شود آقای وسواس چُنان ژستِ ویراستاری‌ای به خود می‌گیرد و ساعت‌ها با آن کلنجار می‌رود که حالِ خودم هم بد می‌شود. امّا به هر حال دیشب به تاریخِ نهم فروردین، کمی ایستادم و بعد از اندکی تامّل با تمامِ وجود و تمام قد مقابلش قد راست کردم. انداختمش بیرون، تویِ پاگردِ راه‌پلّه‌ی طبقه‌ی چهارم. البته هنوز هم از تذکّرات سجاوندی و پیشنهاداتش در موردِ لُزومِ اِعراب گُذاری دست برنداشته و از همان پُشتِ در فریاد می‌زند و منِ ضعیف‌النّفس هم اِعمال می‌کنم. امّا با این وجود تا فردا منتظر نخواهم ماند. قبل از این‌که زهرا از کشیک برگردد باید آقای وسواس را از کلّ ساختمان بیرون بیاندازم و بعد بیایم بالا و با خیالِ راحت همه‌ی نیمه‌کاره‌ها یکسره کنم…..

همچنین ببینید

از ما بهتران ۲

در ساعت ۱۱ صبحِ یک‌شنبه‌ی همین هفته، سیزدهم فروردینِ ۱۳۹۶ زهرا پس از یک کشیکِ …

یک دیدگاه

  1. بعید است بشود، اما سعی‌ت را بکن. مثل من که صبح‌ها که می‌آیم بیرون که بروم سر کار، سه چهار بار، چند قدم نرفته، برمی‌گردم تا ببینم در را بسته‌ام یا نه و الآن هم که رسیده‌ام سر کار و دارم می‌نویسم، تردید دارم که بسته‌ام یا نه!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *