خانه / روایت / روزگار قریب(غریب)

روزگار قریب(غریب)

صدای غریبانه ی من را از پاویون می شنوید؛ در حالی که روی تخت دراز کشیده ام و وضعیت فعلی ام را ترحم بر انگیز تر از همیشه می دانم.

پاویون اتاقی است با تخت های بسیار، با چراغ های خاموش و پرده های ضخیم که در تمام طول شبانه روز تاریکی در آن حکم فرماست زیرا افرادی که در آن رفت و آمد می کنند ساعت خواب مشخّصی ندارند و ممکن است از هر دقیقه و فرصتی که بهشان دست می دهد برای خواب استفاده کنند.

امروز وقتی کاملاً اتّفاقی یکی از همین پرده های ضخیم کنار رفت دیدم بیرون از این‌جا چه آفتابِ بهاریِ دل انگیزی می تابد. زیر نور نشستم و مشغول خواندنِ کتاب شدم. بدون این که کار یا وظیفه ای در بیمارستان داشته باشم مجبور هستم در فصلِ مورد علاقه ام اینجا بمانم. احساسِ یک زندانی را دارم که پشت میله های زندان نیست و هیچ دری نیز به رویش قفل نشده امّا گوی های سنگین آهنی بسته شده به پا اجازه ی حرکت را از او گرفته است.
همه ی اطرافیانم در خواب هستند امّا من نیاز به شرایط بسیار دلپذیرتری برای خواب دارم. این‌جا مُدام ممکن است احضار شویم؛ به این صورت که ابتدا بوق ممتدی فضای بیمارستان را فرا می گیرد و سپس اینترن یا رزیدنت یا خدمات یا تاسیسات یا بیمار‌بر را به بخش مورد نظر احضار می کنند.
اضطرابِ لحظه ای که بوق به صدا در می آید برای من برابری می کند با اضطراب لحظه ای که معلّم سرِ کلاس سوالی می پرسید و بعد به دانش آموزان خیره می شد تا یک نفر را برای پاسخ دادن انتخاب کند؛ نمی دانستیم این‌که توی چشم های معلّم خیره شویم ایمن تر است یا این‌که سرمان را زیر بیندازیم! هر آن ممکن بود معلّم انگشتِ اشاره اش را به سویمان بگیرد و بگوید تو بگو …
البته اینترن های با تجربه‌تر به درجه ای از شُهود می رسند که فقط با صدای بوقی از خواب بیدار می شوند که بعد از آن قرار است نامِ خودشان پیج بشود.
الغرض من هنوز به این درجه از اجتهاد نرسیده ام و در نتیجه با این‌که تمامِ شبِ گذشته را بیدار بودم و در حالِ حاضر احتمالِ احضار شدنم نزدیک به صفر است باز هم همین طور مظلومانه! بیدار می مانم.
علاوه بر تمام این ها هر لحظه ممکن است “کد نود و نه” اعلام شود و آن وقت همه‌‌ی ساکنین غریبِ پاویون به یک اندازه وظیفه دارند خودشان را بالای سرِ مریضی که کد خورده است برسانند. لحظه ای تماشایی است ، همین آدم های اطرافِ من که حالا در خوابِ عمیق هستند با اعلام “کد نود و نه” به سرعت به حالتِ عمودی در می آیند و آستین های روپوش سفیدشان را می پوشند و دکمه ها را در راه می بندند و مقنعه شان را در آسانسور مرتّب می کنند تا هر چه سریعتر خودشان را به عملیات اِحیا برسانند.

حالا که همین‌طور دراز کشیده ام و نه اِحضار می شوم و نه _خوشبختانه_ بیماری کد می خورد، دلم می خواهد یک نفر از تخت های بغلی بیدار شود و به من پیشنهادی دوستانه بدهد برای نوشیدنِ یک لیوان چای یا قدم زدن در محوطه ی بیمارستان، به خصوص که آن تابِ دو نفره ی توی محوطّه چند وقتی است ذهنم را خیلی به خودش مشغول کرده است امّا متاسّفانه رویه ای که چند سالی می شود در پیش گرفتم مبنی بر دور ماندن از آدم ها و صمیمی نشدنِ با آن ها مانع از این اتّفاقِ هیجان انگیز می شود طوری که همین چند لحظه پیش یک نفر از روی تخت بلند شد و خواب آلود و کورمال کورمال به سمتِ آشپزخانه رفت و احتمالاً تا چند لحظه ی آینده با یک لیوان چای پُر رنگ باز خواهد گشت بدونِ این که کلمه ای بین‌مان رد و بدل شود.

غربتِ پاویون برای من خیلی هم غریب نیست. یادِ تابستان های خوابگاه می اُفتم. همین طور که توی اتاق نشسته بودیم و سرمان روی کتاب بود و برای امتحاناتِ پایان ترم درس می خواندیم با هر بار شنیدنِ صدای کشیده شدن چرخ های چمدانِ دانشجو هایی که امتحانات شان تمام می شد و عزمِ خانه می کردند بُغض می کردیم و مجبور بودیم سرمان را به امتحان نورولوژی و کوفت و زهرمار گرم کنیم تا کمتر غصّه بخوریم، چرا که تمامِ تابستان را باید در خوابگاه سپری می کردیم و اگر فرصتِ تعطیلاتی پیش می آمد کوتاه تر از آنی بود که بخواهیم چمدان ببندیم. سبک بار می رفتیم و از همان لحظه ای که کلید را در قفل می چرخاندیم که برویم به دلتنگی لحظه ای فکر می کردیم که قرار است دوباره کلید را در قفلِ درِ اُتاقِ خوابگاه بیندازیم و زندگی غریبانه ی خود در خوابگاه را از سر بگیریم.
اینترنِ خواب آلودِ تختِ کناری با یک لیوان چای پررنگ برگشت، می روم برای خودم چای بریزم، کنارش بنشینم و ببینم آیا پیشنهادم برای تاب بازی را می پذیرد؟

 

مادر

به همین سادگی

اولین کشیک ۹۶

کابوس های اتوبوس

مهربان ترین

نسیمش هم به خانه ی ما نرسید

من دختری معمولی بودم

آقاجان که دیگر نیست

شاهزاده خانم رنگ ها

بادگیرها

آخرین کشیک نود و پنج

همچنین ببینید

دهم فروردین هر سال

وقتی خبر رسید مش‌رحیم عاشق آبجی شده و می‌خواهد بیاید خواستگاری‌اش، عمه‌ها زدند زیر خنده‌‌؛ …

۲ نظرات

  1. حتماً بنویسید که پذیرفت یا نه. منتظرم‌ها.

    • راستش رفتم ، چای هم ریختم ، کنارش هم نشستم ، اما حرفی نزدم ، حتی تو چشم هایش هم نگاه نکردم ، همان رویه ی دور ماندن از آدم ها جلویم را گرفت ، تنها رفتم توی محوطه و به تاب دونفره نگاه کردم دیدم دلم نمی خواهد با هیچ کس _به جز معید_ سوارش شوم. برگشتم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *