خانه / روایت / در خدمت خلق

در خدمت خلق

رسیدم مقابل میوه فروشی محل و ماشین را پارک کردم. هنوز قفل و بندش نکرده بودم که آقای حاجی ارزانی با صدای بلند گفت: مخلص آقا سعید هم هستیم. کم پیدایی داداش!
کلاً شش ماه است که به این محل آمده ایم و سرجمع ۲۰بار بیشتر از اینجا میوه نخریدم. تازه اش من خاطرم نیست با این غول ۱۲۰ کیلویی با آن سبیل های تا لب پایینی آمده اش، کِی صیغه برادری خواندیم. اصلا اسم من را از کجا بلد است ؟!
با کلی علامت سوال وارد مغازه شدم. نیمی از مغازه مخصوص میوه های درهم است و نیم دیگر مخصوص میوه های سواکردنی. درهم ها میوه های ته جعبه ای و کهنه تر هستن با قیمتی مناسب تر و سواکردنی ها به اصطلاح مهمان پسند و با قیمت دوبل.
مشغول سوا کردن میوه ها بودم که پشتم سوخت. دست هایش که به قاعده کف قابلمه بود را به کمرم میزد که مرا متوجه خود کند. به طرفش برگشتم.  لبخندزنان دندان های زردش را به رخم کشید و مرا به گوشه حجره اش راهنمایی کرد. جایی که جعبه میوه های تازه روی هم چیده شده بود. فهمیدم علاوه بر دو مدل چینش میوه، یک مدل هم برای از مابهتران دارد.
گفتم: من بیش از این نمی خواهم خرج کنم. همان سواکردنی معمولی کافیه.
گفت: اصلا قابل تو رو نداره. همون قیمته.
دلیل این صمیمیت را نمی فهمیدم، ولی برای خودم هم علامت سوالی بود که باید سردرمی آوردم. میوه ها را سوا کردم و آمدم مقابل باسکول.
سر حرف را با پرسیدن “چه خبر!” باز کردم.
–  هیچی داداش. مشغول کسب و کار و روزی حلال. البته میخوام سال جدید کار رو گسترش بدم.
–  به سلامتی. ان شاء الله رونق و برکت داشته باشه.
– منم رفتم اسم نوشتم!
– کجا به سلامتی ؟
– شورای شهر!
کم کم دستگیرم شد که دلیل این مهر و محبت چی بوده؛ گفتم حداقل من هم جواب محبتش را بدهم. جواب دادم: خیلی خوبه. اتفاقاً کار بسیار خوبی کردید. بالاخره حضور یه کاسب خوب و منصف در شورا خیلی میتونه به شهر کمک کنه.
چشمانش برقی زد و باز دندان های زردش از زیر سبیل قطورش هویدا شد.
– نمی خواستم ثبت نام کنم. بهم اصرار کردن. امان از اهل منزل و دوست و فامیل و مشتری. گفتن تو که از چهارتا ورزشکار و بازیگر و خواننده و مجری تلویزیون کمتر نیستی، حیفه که کاندید نباشی. دیروز داشتند درِ مرکز ثبت نام رو می بستن که به زور رفتم داخل و آخرین نفری بودم که ثبت نام کردم.
پرسیدم: حالا چه برنامه ای برای تبلیغات و شورای شهر داری ؟
– برنامه خاصی ندارم، ولی اینجا رو می کنم ستاد مرکزی و ایشالا بعد از انتخاب شدن هم دیگه احتیاجی به اینجا ندارم و اجاره اش میدم و اونجا هم که رفتم میگن فقط رای گیری داره. یا میگم ها یا میگم نه!
برنامه اش خیلی قانع کننده بود!
آخر سر هم قول گرفت که در تبلیغات کمکش کنم و به دیگران هم پیشنهادش بدهم.
در راه خانه با خودم می گفتم:
در خدمت خلق بندگی ما را کُشت
وز بهر دو نان دوندگی ما را کُشت
هم محنت روزگار و هم منت خلق
ای مرگ بیا که زندگی ما را کُشت

همچنین ببینید

تو نمی‌توانی شاه حیوانات باشی وقتی هیچ حیوانی باقی نمانده باشد

جنجال‌های دو دوره قبل انتخابات ریاست جمهوری را به یاد می‌آورم. آن «بگویم بگویم»هایی که …

۶ نظرات

  1. خیلی خوب نوشته بودید. آفرین

  2. همه‌شان همین‌اند. چه ساده‌ای شما که از برنامه‌ش پرسیدی!

  3. استاد منتظر نوشنه های جدید شما هستیم

  4. هر سه روایت شما رو خوندم و لذت بردم. قلم روان و شیوایی دارید. امیدوارم باز هم بنویسید. موفق باشید 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *