خانه / روایت بهار / حجابش را، رعایت کردم

حجابش را، رعایت کردم

معشوقه می پرسد فلش را از روی عسلی برداشتی؟ می گویم آری. می نشیند پشت فرمان و استارت می زند.

وقتی در جاده اقلید-یاسوج بودیم، هر نیم ساعت یکبار طبیعت زیباتر می شد و دشت هایش وسیع تر. صندلی ام را تا ته کشیده ام عقب و جفت پاهایم را مثل یک کابوی اصیل می اندازم روی داشبورد و دستم را به تقلید از رانندگی های پدرم، از شیشه می دهم بیرون. می رویم جاده های جنوب غربی را بگردیم.

از یزد رفتیم به اقلید، از اقلید به یاسوج، از یاسوج به شیراز ، از شیراز به اصفهان و فردا صبح راهی دریای خزر هستیم. شش تا باک گاز زده ایم که می شود از قرار کیلویی هزارتا و مجموعا سی هزارتا. بیست و پنج لیتر بنزین؛ که هنوز جاده ها یک قطره اش را هم ننوشیده اند و تا همین الان سرجمع فقط صدهزارتا از کارتم کم شده است. معشوقه چند سالی از زندگی اش را پشت تریلی ماک دو دنده ای نشسته که برای عوض کردن دنده ها لازم بوده فرمان را ول کند و کمتر از ده ثانیه دودستی دوتا دنده را جابجا کند؛ و در جاده کلاچ ها و دنده ها عوض کرده است و به ماشین های بزرگ جاده های مواصلاتی و غیره و ذلک مسلط است-ماشین های ریزه پیزه ای مثل پراید که جای خود را دارند؛ یعنی در واقع در این معادله اصلا جایی ندارند- حسابی رانندگی را دوست دارد، فقط کافی است بغل دستش تخمه باشد و هر صد کیلومتری انرژی زایی، چیزی، و البته من.

گاهی فراموش می کند که در پراید نشسته و وقتی در سرعت سبقت مجاز است به ماشین جلویی اش چراغ می دهد و زیر لب بهش می گوید: “چوب کبریت برو کنار”.

وقتی جاده هایی را که می رویم، خلوت می شود، پای چپش را جمع می کند زیر پای راست اش و یک پایی، گاز می دهد. تکلیف کلاچ و ترمز هم نگفته معلوم است. و شروع می کند به حرف زدن باهام درباره ی مسایل جدی زندگی و وقتی جاده شلوغ می شود پر شال سرخابی رنگ اش را را لاتی پرت می کند روی شانه اش، خودش را جمع و جور می کند، پوست های تخمه ای که خورده را می تکاند جلوی پایش روی گاز و ترمز، و از لابه لای ماشین های که ترافیک کرده اند، ما را مثلا نجات می دهد؛ باشد که به قول رفیق مسیحی ام،”رستگار می شویم”.

وقتی توی جاده شیراز-اصفهان یک تریلی اف هاش را دیدیم که وسط جاده می راند و طلبکارنه به ماشین های جلودستش، بی خود و بی جهت، چراغ می داد؛ آم تحقیر آمیز بهش نگاه کرد و برایش تاسف خورد. فی الفور کف دست چپ اش را از روی سقف ماشین برداشت و گذاشت روی فرمان پراید و نمایشی و تصنعی نصف سطح فرمان را چرخاند و جوری که مرعوب آن رانندگی ها نشوم، گفت:” محسنی، این ماشین ها، روندنشون خیلی راحته، فرمونشون رو میشه فقط با یک اشاره چرخوند”. لاستیک پراید روی تن جاده به سرعت می چرخید و من و معشوق، مثل یک نقطه کوچک از روی تن ایران قلت می خوردیم و می رفتیم.

برف روی کوه های یاسوج پاشیده شده بود و داشت مقدمات سرسبزی های امسال منطقه را فراهم می کرد. بعضی کوه ها پر ملات بودند و برف روی بعضی دیگر انگار فقط، “پشفته” شده بود. یکی دوتایشان هم لامصب انگار نقاشی بودند.
پاهایم را از روی داشبورد می گذارم کف ماشین و قوطی “هایپ” را می دهم دستش. دستش را انداخته توی فرمان و همینجور که چانه اش را گذاشته روی فرمان، به جاده خیره شده است. یک شات می زند و به حالت اولیه برمی گردد؛ به تنظیمات اولیه.
جاده شیراز به اصفهان، کویری است و ذاتا برایم آشنا. توی شیراز معطل نشدیم. شیراز برایم خیلی بزرگ تر از چیزی که دیده بودم شده است؛ و شیک تر. به اصفهان که نزدیک می شویم سریع می گوید اصفهان خیلی پیچیده است. سریع می گویم برعکس شیراز که حسابی پت و پهن است. همینطور که من را نگاه نمی کند، می زند زیر خنده. بهش می گویم:” کوفته، بلا”. از خنده ریسه رفته است. می گوید:” تو هم یک کلمه یاد گرفتی و ول کنش هم نمی شی، همه جا ازش استفاده می کنی”. مثل شوفرهای بیابان که گاهی فرمان را ول می کنند، دست هایش را از روی فرمان بر می دارد و باز می کند و با خنده می گوید:”پت و پهن”.چند کیلومتر بعد که به اصفهان نزدیک می شویم بهش می گویم چقدر شهر متراکم است، چقدر ساختمان ها بهم چسبیده اند. سریع می گوید بخاطر همین است که به اصفهان، می گویند نصف جهان. از این “تئوری”، تقریبا منفجر می شوم ؛ اما هنوز سالمم. دارد توضیح می دهد حرفش را. همینجور که خنده ام تمام نشده؛ با دست چپم حجاب اش را-که از تلاش برای تیوری پردازی اش افشان شده- رعایت می کنم و با دست راست شال اش را می کشم جلو. جلوتر.

پی نوشت: هنوز وقت نشده توی جاده درباره رانندگی درجه یک پدرم برایش “سخنرانی” کنم؛ منتظرم توی رانندگی، ازش چندتا سوتی بگیرم. تا موقع سخنرانی و قیافه گرفتن، دست و بالم پر باشد؛ یعنی دقیقا وقتی که جلوی ماشین دارم دستم را توی هوا می چرخانم و به طبیعت نگاه می کنم و گرم تعریف ام.

 

سگ ریاکار بابام

به سوی هندوستان کوچک ایران

رژ لب

رقابت در الفیا: “معشوقه مشروعه” در صدر جدول

تحویل سال در شهر مردگان

معشوقه مشروعه

همچنین ببینید

از ما بهتران ۲

در ساعت ۱۱ صبحِ یک‌شنبه‌ی همین هفته، سیزدهم فروردینِ ۱۳۹۶ زهرا پس از یک کشیکِ …

یک دیدگاه

  1. سلام / تا اینجاش که خوب بود 🙂 البته بسیار بهتر از مطلب اولی که از شما خوندم شده 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *