خانه / روایت / غمِ چشم‌های گنبد سلطانیه

غمِ چشم‌های گنبد سلطانیه

کم پیش می‌آید در لحظه تصمیم بگیرم و بی‌برنامه بزنم به جاده. یعنی تا درست زیر و بالای سفر را پیش‌بینی نکنم دلم درست قرار نمی‌گیرد و همه‌ش فکرم مشغول این می‌شود که مبادا چیزی جا مانده‌باشد یا مشکلی پیش بیاید که از قبل برای‌ش فکری نشده باشد. امروز اما بی‌برنامه سوار شدیم و گازش را گرفتیم و رفتیم و من برای اولین بار بی مخالفت و غر و لند، تسلیم شدم و نتیجه‌ش هم، حالا که دارم می‌نویسم، می‌بینم بد هم نشده….

ساعت یازده صبح، صدای تهوع‌آور زنگ تلفن بیدارم کرد. گیج و خسته و لهیده، ناچار چشم‌هایم را باز کردم و جواب دادم. خانومم بود. می‌گفت خواهرش و باجناق‌م آمده‌اند و برنامه دارند گنبد سلطانیه را ببینند و می‌خواهند ما هم همراه‌شان باشیم. هر چه بهانه آوردم نتیجه نداد و سر آخر قبول کردم. تمام عید را گرفتار کار بودم و خانواده حق‌شان نبود حالا که فرصت دست داده، به خاطر من توی خانه بمانند باز. گفتم می‌آیم ولی تا ساعت شش عصر که باید بروم سر کار، باید برگشته باشیم….
دوربین را گذاشتم توی ماشین و مدارک و آب و روغن را بررسی کردم و راه افتادم. همه دم در منزل مادرخانم منتظر من بودند. هوا کمی سرد بود و من نگران پسرم، اهورا، بودم که نکند سرما بخورد. در هر حال، توکل به حق، باید می‌رفتیم….

 


در سلطانیه همیشه باد می‌وزد. اطراف گنبد هم که محوطه‌ی باز و وسیعی‌ست و باد، بی مانع، خودش را به سر و صورت آدم می‌کوبید و سرد بود. حواس‌م به اهورا بود که دست‌ش را از دستم در نیاورد و کار خطرناکی نکند. نزدیک گنبد که شدیم و نگاهم به عظمت این بنای آجری شگفت‌انگیز افتاد، با این که بار اولم نبود که می‌دیدم‌ش، یک جور احساس خاص، ترکیبی از حزن و تحسین، پیدا کردم. احساسی که جاهای اینطوری معمولاً پیدا می‌کنم. داخل که شدیم و به دیوارها و آجرها و نرده‌ها و نقش و نگارها و حجاری‌ها که نزدیک شدم، وسط آن همه آدم احساس کردم تنها هستم. پرت شدم به زمان‌های دور؛ همان وقت‌ها که اینجا و آدم‌هاش زنده بودند. می‌دیدمشان؛ با لباس‌ها و چهره‌ها و لهجه‌ی عجیب‌شان، می‌آمدند و می‌رفتند؛ از کنارم می‌گذشتند و من را نمی‌دیدند. دستم را می‌کشیدم روی دیوار و خاطرات ضبط و ثبت شده در نقش و نگارها، بی‌ آن که برای من معنای آشنایی داشته باشند، در تصاویر مبهم و مغشوش توی ذهن‌م زنده می‌شدند….


لب هِرّه‌ی دیوار کوتاه کنگره‌ی زیر گنبد، از آن بالا، دشت سلطانیه تا دوردست‌ها زیرپایم بود. حتی اهورا هم، با آن همه بی‌قراری که همیشه داشت، یا مجذوب مکان بود یا مَحو حال من، که تمام مدت، ساکت و آرام، دست‌ش توی دستم بود و جایی را که من نگاه می‌کردم تماشا می‌کرد….
داشتم فکر می‌کردم، این اثرهای باستانی، این سنگ و خاک و آجر، که خودشان را از درازنای تاریخ تا امروز به هر زحمتی هست کشانده‌اند، چه چیزشان برای ما مردم امروز جذاب و جالب است. شکل و فُرم‌شان، عظمت و قدمت‌شان، اسم و رسم‌شان یا…، این‌ها همه هست اما مهم‌تر از این‌ها، خاطراتی‌ست که با خود دارند و مال همه‌ی ماست و ما گم‌شان کرده‌ایم. شاید پیداشان نکنیم ولی دست‌کم دنبال‌شان که گشته‌ایم در این دیدن‌ها….
نه، سفر نیم‌روزه‌ی بی‌برنامه، بد هم نبود.
آخرش گنبد سلطانیه ماند و ما آمدیم و تا در افق دوردست گم بشویم، داشت با تمام رازهای توی دل‌ش، سرد و سنگین و غمگین نگاهمان می‌کرد….

 

۳ نظرات

  1. همیشه از خواندن نوشته هایت لذت برده ام. زیبا بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *