خانه / روایت / پروژه‌ام نکند Flower؟!

پروژه‌ام نکند Flower؟!

کافه واله.

امروز مسئول بسیج دانشگاه دوره کارشناسی ارشدم، یعنی Flower را دیدم و از دیدنش داشتم شاخ درمی‌آوردم.  از زنم و ایمان و زنش جدا شدم تا بهتر بتوانم شهر را ببینم. از میدان جمهوری رد شدم و رفتم توی کافه‌ای به نام جازوه. دقیقه ۷۰ بازی ما با چین بود که رفتم توی کافه‌ای که ورِ کنار خیابانش کلا شیشه بود مثل شیرینی فرانسه تقاطع انقلاب و وصال. در آمد و شد اینترنت و گزارش عادل فهمیدم که بازی تمام شده است و چین را برده‌ایم. من هم لیموناد خوردم با کیک آلبالویی داغ که اسمش باغ آلبالو بود. خواستم بلند شوم که Flower  را پشتِ سرم دیدم. Flower بخشی از نامِ خانوادگی‌اش بود  -به معنی گُل- و چند تاچیز دیگر هم داشت نام و نامِ خانوادگی‌اش که برایم جذاب نبود جز همین Flower. من این اسم را رویش گذاشته بودم و جزء معدود چیزهایی بود که ابداع کردم و نگرفت و هنوز که هنوز است فقط خودم و خودش -البته در مواجهه با خودم- از این اسم استفاده می‌کنیم. گوشه نشسته بود و مثل همان وقتی که مسئول بسیج بود، سرش توی گوشی بود و اخم‌هایش توی هم. رشته‌اش سیاسی بود و برایم جالب بود که در یِرِوان چه می‌کند. همان ریش را داشت با بلوز و شلوار کتان کرم و کت نخودی. بلند بود و هیچ نداشت جز پوستی که روکش روی استخوانش بود. وقتی به بسیجی‌ها می‌گفتند چماق‌دار، من به او می‌گفتم تو خود چماقی. چنان لاغر بود که می‌شد به جای چوب دستی ازش استفاده کرد.

«الان باید بین‌الحرمین باشی، نه جازوه کافه‌ی میدان جمهوری.»

مثل همه بسیجی‌ها در آغوشم گرفت. یکی دو تا زن سر لخت ایرانی هم داشتند با تعجب ما را می‌دیدند.

«این هم بین‌الحرمین است دیگر. بین اُپرا هال و میدان جمهوری.»

خواستم بنشینم که نگذاشت و گفت برویم بیرون گپ بزنیم. از آن‌جا زدیم بیرون و شروع کردیم به خیابان جازوه را بالا آمدن.

«قبل از هر چیز؛ کجا برویم؟ کاسکاد رفتی تا به حال؟ روبه‌روی اُپراست.»

«نه.»

راه افتادیم به سمت کاسکاد. از پیاده‌رویی رفتیم که به خیابان شمالی مشهور است. کلا پیاده‌رو است و دو طرف فروشگاه‌های شیک دارد که ملت عصرها می‌آیند این‌جا. در کافه‌هایش چیزی می‌خورند و دوری می‌زنند. گفتم:

«چه خبر؟ این‌جا چه کار می‌کنی؟»

مثل دوره ارشد همان طور جدی و خشن صحبت می‌کرد. همان موقع هم واحد خواهران بسیج از دستش فراری بود. آن موقع بهش می‌گفتم همه‌اش دافعه است:

«آمدم این‌جا را ببینم.»

«عجب. آمدی ببینی؟ چه باحال! نکند از آرمان‌ها بریدی و گفتی اول برویم یِرِوان پایی سبک کنم؟ البته تو چیزی برای سبک کردن هم نداری.»

چیزی نگفت.

«برای چی آمدی؟»

«مگر من ازت پرسیدم برای چه آمده‌ای که تو هیچی نشده، داری از من می‌پرسی که برای چه آمده‌ای.»

«من اگر از بالای دیوار سفارت بریتانیا عکس داشتم، حتما آمدنم به یِرِوان توی عید سؤال‌برانگیز بود.»

خیابان شمالی خلوت بود برعکس یکی دو روز پیش. حتما به خاطر سرمای هوا است و باران. به Flower گفتم:

«روز اول همین جا یکی دو نفر به ما انجیل لوقا به فارسی دادند. درباره اعمال مسیحیان. رایگان بود. یارو با لبخند هم داد. بهش گفتیم ما توی همین دینی که داریم مانده‌ایم و اصلا حال و حوصله یک دین جدید را نداریم.»

«ما؟ چند نفرید مگر؟»

«تو گفتی برای چه آمده‌ای که من بگویم چند نفریم.»

«کلید کردی‌!»

«خودت بی‌جهت داری حساسیت ایجاد می‌کنی.»

«تو اصلا برای چه آمده‌ای این‌جا؟ من روی دیوار سفارت عکس دارم، ولی تو هم مثل راهب صومعه‌ها همیشه توی نمازخانه و مسجد بودی. درست است دینت از همان موقع درست و حسابی نبود، ولی این جور نبود که عید را بکوبی بیایی ایروان.»

«آن هم با ماشین شخصی.»

«با ماشین آمدی جدی؟»

«آره.»

«خوب تو چرا آمدی؟»

«والا من نه دینم دین است، نه کفرم کفر. آن موقع می‌رفتم توی مسجد برای گرم شدن و مطالعه کردن. الان هم این‌جا که آمدم برای دیدن این‌جا بود، نه چیز دیگری. تو بگو این‌جا چه کار می‌کنی؟ تو داشتی جذب سپاه می‌شدی. نکند رفتی توی سپاه قدس؟»

روبه‌روی اُپرا بودیم. گفت:

«نه بابا. سپاه قدسم کجا بود.»

«حافظت سپاه؟»

«نه. من آن جور که فکر می‌کنی عملیاتی نیستم. من برای یک پژوهشگاه کار می‌کنم. و دیدن کشورها و جاها، جزیی از کار پژوهشی‌ام است.»

«تو که رشته‌ات روابط بین‌الملل بود با گرایش کشورهای عربی.»

«هر جا پروژه باشد می‌روم. ضمن این که کشورهای عربی را که همیشه توی کربلا و دمشق و بیروت و مکه و مدینه دیده‌ام. ارمنستان را باید ببینم و مرتب تحلیل کنم.»

«پژوهشگاه برای کجاست؟»

«تو کمتر بدانی هم به نفع توست، هم به نفع من.»

«رسما امنیتی شده‌ای؟»

«کار من تحلیل کردن است و دیدن.»

صد نفری جمع شده بودند برای میتینگ انتخاباتی دوی آپریل. کمتر از ۵ روز مانده است و حالا فهمیدم که Flower این‌جا چه کار می‌کند. نزدیک انتخابات است و آمده است اوضاع را از نزدیک ببیند. درآمدم:

«این‌جا که هیچی نیست. یک کشور بن‌بست و کوچک و حاشیه‌ای است. حتی پاسور حسابی هم پیدا نمی‌شود. دو روز است که دارم این‌جا جست‌وجو می‌کنم یک دست پاسور خوب پیدا نمی‌شود. صبح هم رفتیم معبد دوره میتراییسم را دیدیم و قدیمی‌ترین کلیسای ارمنستان. چیزی نداشت. میتراییسم که برای ماست و کلیسا هم با این‌که جالب بود، ولی مثلش هزار تا هست در جهان.»

«مشکلت همین جاست. اتفاقا ارمنستان خیلی جای مهمی است. دقیقا به این خاطر که بن‌بست است و شرق و غربش بسته است. ولی شمالش باز است. به روسیه نزدیک است و ما راهی کم‌خطرتر از این‌جا به روسیه نداریم. یک راه زمینی خوب. ضمن این که ارمنی‌ها به شکل فرهنگی ایرانی هستند و جزء اصیل‌ترین اقوام ایرانی. به همین خاطر نمی‌توانند با رگ‌وریشه‌شان بد باشند. ضعیف بودند و هستند. ولی همین می‌تواند برای ما فرصت باشد دربرابر تهدیدهای آمریکا یا ترکیه.»

«این‌ها که کلا سه میلیون نفرند…»

«چه بهتر. کمند، ولی برای ما جای مهمی‌اند. دیگر این که مردم ما هم می‌آیند این‌جا.»

روبه‌روی پارک کاسکاد بودیم. یک پارک با آبشار و آب‌نما و فضای سبزه‌کاری که دقیقا روبه‌روی اُپرا ساخته شده است. حدود پانصد ششصد پله دارد که تا بالا می‌رسد. در بالای آن‌هم دارند مجسمه‌ای بزرگ می‌سازند که نیمه‌تمام است. تمام یِرِوان از آن بالا باید معلوم باشد. در فضای سبز کاسکاد بودیم که Flower درباره‌ این که مردم ما می‌آیند ارمنستان، تحلیلش را ارائه داد.

«آمدن مردم ما به ارمنستان خیلی خوب است.»

«خوب است؟ چه‌اش خوب است؟ اگر مردم می‌آیند، برای رفتن به نایت‌کلاب‌هاست و برداشتن حجاب.»

«نسبتی هست به اسم ضریب پایداری سیاسی.»

«چه هست؟»

«این واژه‌ها همه‌اش مال خودمان است و کشفش مال خانمم است. خانمم کارش ساختن ضریب‌هاست که به من توی تحلیل‌ها کمک می‌کند. خانمم یِرِوان را پروژه کرده بود تا با آن پایداری جمهوری اسلامی را بسنجد.»

«یعنی چه؟»

«ضریب پایداری سیاسی به روش‌های مختلف به دست می‌آید. یکی‌اش آمار آمدن مردم ما به ایروان است. مردم ما که می‌آیند این‌جا حتما هیچ مسأله سیاسی با نظام یا مملکت ندارند. این قطعی است. یعنی ممکن نیست کسی برای کار سیاسی یا گرایشی تهدیدآمیز مثل گرایش‌های تجزیه‌طلبانه بیاید ارمنستان. چون چنین بستری در این‌جا نیست.»

«ولی این مردم برای حال کردن می‌آیند…»

«تو باید ببینی این حال کردن چه نسبتی دارد با امنیت ملی. آره. مردم برای حال کردن می‌آیند. ولی این حال کردن خیلی حال کردن سالم‌تری است تا رفتن به پاتایا. هم حال کردن سالم‌تری است نسبت به رفتن به ترکیه. نمی‌خواهم بگویم هر کس می‌خواهد برود ترکیه گرایش سیاسی تهدیدآمیز دارد نسبت به ایران. نه. ولی اگر نسبت کسانی که می‌روند ترکیه به نسبت کسانی که می‌روند ایروان بیشتر شود، یعنی باید نظام به هوش باشد. ممکن است گرایش‌هایی که ما را تهدید می‌کند رو به جدی شدن باشد. ولی در غیر این صورت نه. چون بالاخره در ایران، کسانی هستند که حاضر باشند پرچم ترکیه را بالا ببرند، ولی کسی را نمی‌بینی که پرچم ارمنستان را بالا ببرد.»

«یعنی ترجیح شما این است که مردم بیایند ارمنستان.»

«این هم غلط است. کار من تحلیل است. من کاری به این ندارم که چه اتفاقی باید بیافتد، ولی می‌توانم بگویم که چه اتفاق‌هایی به نفع ماست.»

کنار پله‌ها کافه‌ای بود. به Flower  پیشنهاد دادم بستنی میوه‌ای بخریم. بستنی خریدیم و راه افتادیم به سمت بالا. بستنی ۱۰۰۰ درام بود؛‌ باز هم گران‌ترا ز ایران.

«چه نتیجه‌ای می‌خواهی بگیری؟»

«می‌خواهم بگویم ارمنستان مهم است. ببین الان مذاکره کنندگان هسته‌ای ما گند زده‌اند… من تحلیلی نوشته بودم همان موقع که این مذاکره‌ها راهی به جایی نمی‌برد.»

«چطور؟»

«چون مکان مذاکره‌ها در نیویورک و وین و زوریخ و این جور جاها بود. نوشتم مکان مذاکره به اندازه موضوع مذاکره مهم است. بعد تمام مذاکره‌ها را بررسی کردم و نتیجه گرفتم وقتی مذاکره در زمین حریف باشد، احتمال برد پایین می‌آید. ولی در دوره قبلی مذاکره‌ها در جاهایی مثل آلماتی و بغداد بود. یعنی در زمین ما. من ایروان را پیشنهاد داده بودم و گفتم این‌جا برای مذاکره عالی است به همین دلایلی که برایت نوشتم. ولی آب نیویورک بیشتر به بدن آقایان سازگارتر است.»

«ولی جالب است نسبت به این که مردم ما می‌آیند این‌جا توی کلاب‌ها دور می‌زنند، حساسیت نداری و برایت طبیعی است. یادت است به محمد گفته بودی برود با یکی از خواهران صحبت کند. قرار بود از آن خانم بپرسد ویدئو پروژکتور در اتاق خواهران است یا نه. وقتی محمد برگشته بود، باهاش دعوا افتادی و گفتی چرا صحبتت با آن خانم یک دقیقه طول کشید، چون این گفت‌وگو نمی‌توانست بیشتر از ۱۵ ثانیه باشد. و محمد چقدر سعی کرد قانعت کند و تو گفتی که محمد بی‌جهت حرف زدن با نامحرم را طول داده است و حالا تو این‌جا توی یِرِوان دخترهای ایرانی را می‌بینی که بی‌حجاب ریخته‌اند توی بارها و کلاب‌ها…»

صد تا پله‌ای بالا آمده بودیم. حرفم را قطع کرد:

«آن موقع من مسئول بودم و کارم درست بود و الان در پژوهشگاهی که کار می‌کنم مسئول بخشی شده‌ام که در آن قانون کرده‌ام که صحبت‌ با زن‌ها درباره امور جاری و خدماتی نباید بیش از ۳۰ ثانیه به طول بیانجامد. ولی درباره زن‌های ما که می‌آیند این‌جا من مسئولیت اصلاح اجتماعی ندارم. آن وظیفه فرهنگی بر عهده توست که در یِرِوان دنبال پاسوری. واقعا که سطح دغدغه‌ات مبتذل است. اصلا با ملت صحبت کردی… معلوم است. نه. پس بی‌خود وظیفه‌ات را به گردن من نیانداز. اما درباره کار من ضریبی هست به اسم ضریب امنیت اجتماعی.»

«که کار خانمت است؟»

«دقیقا.»

«خوب.»

«ضریب امنیت اجتماعی ربط دارد به جست‌وجوی مردم در گوگل. الان ما بیشترین امنیت اجتماعی را در منطقه داریم و جزء بالاترین‌ها توی جهان هستیم. چون انتخاب اول ما در جست‌وجو اینترنت سکس است. این یعنی امنیت ما بالاست و این به برکت نظام است. به این خاطر که مردم ما نمی‌روند در اینترنت و برای «تهران نیایش کن» را هشتگ کنند یا داعش را جست‌وجو کنند. توی حمله داعش به پاریس، برای پاریس نیایش کن جزء هشتگ‌های پراستفاده بود. وقتی این هشتگ‌ها در پاریس می‌رود بالا، یعنی امنیت آن‌ها پایین آمده است. ما که نتوانسته‌ایم مردم را تغییر بدهیم. بعد از این همه سال ذائقه مردم ما معلوم است. مردم می‌خواهند برای آزادی‌های فرهنگی نه سیاسی بیایند ارمنستان. اگر نیامدند باید دید دلیلش چیست. اگر جای جست‌وجوی سکس در گوگل را «وهابیت چه می‌گوید» و «داعش چیست» بگیرد یعنی باید نگران بود. این معنی‌اش این نیست که مردم حزب‌اللهی شده‌اند یا از نایت کلاب یا سکس برگشته‌اند. معنی‌اش این است که امنیت اجتماعی ما به خطر افتاده است. ولی توی این منطقه بلبشو، مردم جست‌وجوی‌شان را می‌کنند، کلاب‌شان را هم می‌روند. این که نباید بروند و تفریح شرعی داشته باشند به تو ربط دارد، نه به من. یا بهتر است بگویم به توجه به وظایف‌مان به تو بیشتر ربط دارد. ولی الان موضع من این نیست که در این‌باره صحبت کنم. من در این باره صحبت می‌کنم که ضریب امنیت اجتماعی مهم‌تر از است از زدوده شدن حدود شرعی. چون حفظ نفوس مسلمان مهم است. ولو آن نفوس خطاکار باشد.»

به وسط‌های راه رسیده بودیم که از صحبت‌های Flower  تعجب کرده بودم.

«یادت است تحلیل معروفِ حضرت امام که اول انقلاب فرمودند تعداد مشروب‌فروشی‌ها بیشتر از کتاب‌فروشی‌هاست و این نشانه انحطاط پهلوی است.»

«آره.»

«این تحلیل الان منقضی شده است و از نظر تاریخی کار نمی‌کند. به نظرم الان نسبت بین مشروب‌فروشی یا گسترش کلوب‌های زیرزمینی با سینما رفتن یا تئاتر دیدن یا کتاب‌فروشی رفتن مستقیم است. می‌خواهم بگویم نایت کلاب را باید هم‌کفو با زمانه سنجید و محاسبه کرد.»

«یعنی چی نسبت بین نایت کلاب و کتاب‌فروشی یا مراکز هنری مستقیم است؟»

انگار گفت‌وگویی بود بین سقراط و یکی از حواریّونش درباره مسأله‌ای فلسفی. صحبت‌های Flower من را از یِرِوان و کاسکاد و صدها پله‌اش منتزع کرده بود. گویی نمی‌دانستم در کجا دارم پله پله بالا می‌روم و شهر را با دید بازتری می‌بینم. Flower جواب داد:

«یعنی این که وقتی نایت‌کلاب بیشتر باشد، کتاب‌فروشی هم بیشتر است. وقتی آن پایین بیاید، این هم پایین می‌آید. این را مستند به آمار می‌گویم. بگذریم این را برای اطلاعات بیشتر گفتم.»

«خوب؟»

«خوب به جمالت.»

«الان داری می‌گویی نایت کلاب بروم؟»

«من چنین چیزی نگفتم. دارم می‌گویم درست تحلیل کن. حالا می‌خواهی بروی نایت کلاب، برو! یکی از بچه‌ها پروژه داشت روی یکی از دوست دخترهای یکی از خواننده‌ها. آن خواننده علیه نظام چیزی گفته بود. یکی بچه‌ها دوست دختر این خواننده را پروژه کرد و دهان خواننده سرویس شد.»

«چرا پروژه‌اش کردید؟»

«نگاه کن چون هم طرف پررو شده بود و هم دوست دخترش فالوئر میلیونی داشت. معمولا پروژه را روی کسی اجرا می‌کنیم که طرف شاخ شده باشد و فالوئرهای هفت رقمی داشته باشد یا اطرافش باشد. کلا ما برای پروژه کردن بین سلبریت‌ها روی فالوئرهای هفت رقمی کار می‌کنیم. چون بین فالوئر شش رقمی و پنج رقمی به لحاظ تأثیرگذاری فرق چندانی نیست.»

«چه با اعداد خوب کار می‌کنی؟ قبلا فرق بین این ور ممیز با آن ور ممیز را نمی‌دانستی.»

خندید:

«زنم کارشناسی‌اش مهندسی بود و کارشناسی ارشدش هم پژوهش‌های اجتماعی. خیلی من را راه انداخته است توی این جور چیزها. این که گفتی نایت کلاب. ما نایت کلاب هم رفتیم. البته یکی از بچه‌های عملیاتی رفته بود. من رفتم پیش آقای خوشوقت گفتم یکی از بچه‌ها برای پروژه باید برود نایت کلاب، وگرنه نمی‌تواند روی طرف سوار شود. ایشان گفت برود، ولی چیزی ننوشد. آن رفیق‌مان رفت و کار را تمام کرد و دهان آن خواننده را جوری زدیم که دیگر علیه نظام صحبت نکند.»

«یعنی با خواننده‌ها که این‌جا کنسرت می‌گذارند به طور اجمالی کاری ندارید؟»

«نه.»

گفتم:

«یعنی تا وقتی اندی بخواند خوشگل‌ها باید برقصند، کاری با طرف ندارید؟ ولی اگر بگوید فقط اپوزیسیون ایران یا ضد ولایت فقیه باید برقصد، دهانش را سرویس می‌کنید؟ چون اگر قرار است برقصند، همه باید برقصند.»

بلند خندیدیم. Flower‌ با تکان سر حرفم را تأیید کرد؛ بامزه شده است این بشر.

«زنم اجازه نمی‌دهد بروم نایت کلاب. وگرنه امشب می‌رفتم.»

«زن. ازدواج کردی دهان‌سرویس؟ خیلی نامردی! خبر نباید بدهی؟»

«خوب شد خبر ندادم. بعید نبود پروژه‌ام کنی.»

«پروژه که نه؛‌ ولی باید می‌دیدمت امروز.»

«جدی؟ چطور؟»

«می‌دانستم آمده‌ای. دیشب درباره سهم رهبری چیزی نوشته بودی. یکی از بچه‌ها زنگ زد و به من گفت که بیایم با تو صحبت کنم. خجالت نمی‌کشی حضرت آقا را تضعیف می‌کنی! یعنی چی سمند را ما سه برابر به مردم خودمان می‌دهیم.»

«مگر دروغ گفتم؟»

«دارم می‌گویم ارمنستان راهبردی است برای ما. بحث روسیه و آمریکاست. سمندهای ما در داخل خیلی بیشتر از ۸ میلیون می‌شود. این یک. دو این که فرض کن کلا ۲۰ هزارتا سمند یارانه دادیم به این‌ها. کلش به صد میلیون دلار نمی‌رسد. این چیزی نیست. من دارم درباره چیز دیگری بحث می‌کنم. مرد حسابی، آمریکا برای منافع ملی‌اش به اشتباه آمد توی منطقه و میلیاردها دلار در عراق را ریخت توی دریا. چون ابتکار عراق دست ماست. بعد تو گیر داده‌ای به این چندر غاز. یک مقدار دیدت را وسیع کن برادر.»

واقعا حرفش منطقی بود:

«حرفت درست. ولی من را چرا پروژه کرده‌اید Flower جان.»

«چه خودت را هم بالا می‌بینی؛ پروژه کجا بود. دارم مثل یک رفیق باهات حرف می‌زنم.»

رسیدیم بالای پله‌های کاسکاد. آفتابِ درخشان عاشقانه‌ای بعد از باران بر ما می‌تابید. حیف که میم نبود. روایت عید امروزم دو نفره بود. ولی نه با حضور من و میم؛ بلکه با نقش‌آفرینی من و Flower که تخصصش، پروژه کردن بود یا پروژه‌ای را بررسی کردن. گفتم:

«الان برای پروژه کردن کی آمده‌ای این‌جا؟»

«الان آمدم ببینم این‌جا وضعیت چند چند است. فکر کنم نتیجه انتخابات خوب است. ما ایده‌های خوبی در ارمنستان داشته‌ایم. مثلا همین اجازه به ارمنی‌ها در تهران برای راهپیمایی علیه نسل‌کشی ایده ما بود. یعنی من هم در این ایده سهیم بوده‌ام. این‌ها فکرهای خوبی بوده است. تو هم حواست باشد که وظیفه‌ات را درست انجام بدهی. ارمنستان برای ما مهم است. درست است مسلمان نیستند؛‌ ولی گاهی اوقات کلیسا از مسجدی که بخواهد بگوید چطور همدیگر را منفجر کنید، برای ما بهتر است و برای مملکت ما.»

Flower از بالا جاهای مختلف یِرِوان را نشانِ من داد. پرسیدم:

«تا کی هستی یِرِوان؟»

«من تا انتخابات هستم. شما چی؟»

«ما فردا برمی‌گردیم. راستی دفاع کردی؟»

«آره. دارم آماده می‌شوم برای دکتری.»

«ولی با تمام این حرف‌ها قبول دارم که ارمنستان کشور با ثباتی است.»

«من برای ضریب ثبات سیاسی نسبت بین جمعیت پایتخت و جمعیت کل کشور را در نظر می‌گیرم. این نسبت در ارمنستان یک به سه است. یعنی پایتخت از هر جهت مهم است. اگر این عدد این قدر بزرگ باشد، باید ثبات را معنا کرد. چون این که پایتخت حرف اول و آخر را حتی از لحاظ منابع انسانی بزند، برای حکومت مستقر چالش است. این عدد در ایران یک به هشت است و در کشوری مثل آمریکا یک به هزار است. ارمنی‌ها بستر تغییر و ثبات نداشتن را دارند. با این که همه ارمنی هستند ولی این بستر فراهم است. این را فقط از همین عدد یک به سه نمی‌گویم. نشانه‌های دیگری هم دارد. ضمن این که به قول خانمم هر کشوری که میدان وسیعی داشته باشد، همیشه امکان تغییر دارد.»

«یعنی چی میدان وسیعی؟»

«میدان دیگر؛ جایی که ماشین‌ها دور می‌زنند. میدان جمهوری‌شان برای انقلاب کردن مناسب است. مثل میدان تقسیم استامبول و میدان تحریر قاهره. تهران از این جهت جای مناسبی نیست. چون میدان آزادی‌اش مرکز شهر نیست و باقی میدان‌هایش برای انقلاب کردن خوب نیست. حتی برای ۹ دی، هیچ تصویری از میدان انقلاب باشکوه نبود؛‌ چون این میدان برای انقلاب کردن درست نشده است.»

 

شهر بن بست؛ کشور بن بست

در یروان

در راه ارمنستانیم

دعای اسموث حاجی بابا

خدایا به حق هشت و چارت

عصبانی نیستم

پیام مهم نوروزی پالت (ادام الله ظل الوارف)

بورسری

اوّلی و دوّمی و سوّمی و امان از دوّمی

دلم گرفته بود و دلش

به قول آقا؛ ممممممم

همچنین ببینید

خزانه دار علم خدا*

نعلین‌ها جلوی درروی هم تلنبار  شده‌اند. هرکس تازه از راه می‌رسد سعی می‌کند بدون اینکه …

۷ نظرات

  1. عاااالی بود.با افتخار به اشتراک میگذارم برای رفقام

  2. چقدر عجیب و چقدر منطقی‌ به هم مرتبط است گاهی چیزهایی که ظاهراً هیچ جاشان ربطی به هم ندارد. این که روزگار ما سطحی دیدن و نازل اندیشیدن را دیگر برنمی‌تابد و ناچار باید عمیق اهل اندیشه و مشاهده بود، بیش‌تر از پیش‌ترها معلومم شد.

  3. اقا دست مریزاد. من هر روز دنبال میکنم نوشته هاتون رو. به خانم سلام برسونید.

  4. قشنگ نوشتی اما یک طرفه نوشتی. بگذریم.

  5. پشت هر مرد کار درستی یه زنِ کار درست تر هست.
    ولی نظرم نسبت به چماق دارها تعدیل شد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *