خانه / روایت بهار / پرچم که می‌بینم

پرچم که می‌بینم

شب از نیمه گذشته است. نورافکن ها با تمام توان دارند کار می کنند تا محوطه ی وسیع آسفالته را روشن کنند. دو نورافکن قوی از دو سو می تابند. گرد غبار همراه با حشره های ریز در شعاع نور چرخ می زنند. ما در سکوتی غریب چشم دوخته ایم به تابوتها. انبوه تابوتهایی که کنار هم چیده شده اند. در آخرین کانکس باز است و هنوز چهار نفر دارند تابوتها را پایین می آورند. بغض و بهت دست به دست هم داده اند تا گلو و چشم مرا میخکوب کنند.

وقتی گفتند “باید بروی به ستاد” گمان نمی کردم با چنین شرایطی مواجه شوم. من دل دیدن گنجشک مرده را هم ندارم چه رسد به انسان. آن هم نه یکی دو نفر، این همه انسان خوابیده در تابوت. قرار بود گروه ما فقط فردا در مراسم حضور داشته باشد اما حالا من اینجا هستم. سرشب مرا صدا کردند و گفتند تو باید بروی به ستاد در خیابان صفا. آن وقتها ستاد درکنار کارخانه ی قدیمی کبریت زنجان بود.

ایستاده بودم در میان انبوه تابوتهایی که صف کشیده بودند در محوطه ی ستاد. ما باید تابوتها را باز می کردیم. تا سرهنگ آنها را ببیند، مرتب کند و بعد ببندد تا ما برگردیم و رویشان پرچم بکشیم. من سرباز بودم. سرباز قرارگاه تیپ دوم انصارالمهدی زنجان. توی چشم بودن شاید مهم ترین عاملی بود که باعث شد امشب من از اینجا سر در بیاورم. من اصلا سرباز این واحد نبودم.

روزی که از تبریز به زنجان منتقل شدم، حاج مجید ارجمند، جانشین تیپ که به هوای شاعری محبتی به من داشت گفت به هر واحدی دوست داری برو. من که در حال و هوای نوجوانی بودم به سالهایی فکر کردم که عاشق موسیقی بودم و نتوانسته بودم کاری از پیش ببرم. سازی بخرم و شهریه ی کلاس بپردازم. به محض اینکه سردار ارجمند گفت کدام واحد، گفتم دسته ی موزیک. ساکسیفون می زدم در گروه. از یکی دو روز قبل گفته بودند که باید آماده شوید برای اجرا در شهرهای مختلف. ما چند مارش جدید یاد گرفته بودیم که بزنیم. سر شب اما گفته بودند که چند سرباز از قرارگاه باید بروند ستاد و از میان بچه های دسته موزیک مرا فرستاده بودند.

نمی دانستم کجا داریم می رویم والا همان اول به ستوان می گفتم من اینکاره نیستم. می گفتم که من دل دیدن تابوت را ندارم. اما نگفته بودم و حالا ایستاده بودم در میان تابوتهایی که باید در تک تکشان را باز می کردیم. محوطه ی ستاد در سکوت نیمه شب به طرز غریبی خوف آور بود. برای باز کردن اولین تابوت دست و دلم خیلی لرزید. آنقدر که حس کردم خونم منجمد شده است. شب سرد زمستان هم بود البته. برف داشت اولین دانه هایش را به زمین می فرستاد و همین باعث شده بود بی سیم های فرماندهان ستاد مدام در حال خش خش کردن باشد. قرار بود کاروان این تابوتها به شهرها و روستاها ی مختلف برود و اگر برف به باریدن ادامه می داد ماجرا پیچیده تر می شد.

اولین جسد را که دیدم اشکم سرازیر شد. نه از سر ناراحتی یا دلسوزی. از سر ترس. اشک ریختم و چشم بستم که نبینم. به سختی دست روی زانو گداشتم و بلند شدم. به آسمان نگاه می کردم که کسی متوجه هراسم نشود و داشتم به آنچه دیده بودم فکر می کردم. آنچه من دیدم جسد نبود. جسد که نمی توانست یک متر باشد…. حیرتم را مرور می کردم که گفتند برو سراغ تابوت بعدی. دستهای لرزانم را همراه با دستهای مهدی بردم به طرف تابوت بعدی. باید بسته بندی را باز می کردیم . در تابوت را می گذاشتیم کنارش و می رفتیم سراغ بعدی. اینبار هم چشمهایم را بستم اما موقع بلند شدن دیدم که از گوشه ی پارچه ی سفید استخوان زردی بیرون آمده بود. تنم بیشتر لرزید. آنقدر که مهدی به استوار گفت برای طریقی اورکت بیاورید لطفا.

بلند که شدم دوباره به آسمان خیره شدم. بارش برف بیشتر شده بود. آسمان کاملا سیاه و سفید شده بود. این استخوان کدام بخش از بدن یک نفر می توانست باشد؟ مجال پاسخ گرفتن نبود. تابوتها یکی یکی باید باز می شدند و من هربار استخوانهای بیشتری می دیدم. موقع حمل تابوتها، پارچه هایی که انگار کفن بودند کنار رفته بودند. جسدهایی که من از آنها خوف داشتم مشتی استخوان بودند و پلاک. همراه با تکه هایی از لباس.

تا به آخرین تابوت برسیم یک ساعتی گذشته بود. حالا باید برمی گشتیم و روی تابوتهای آماده شده پرچم می کشیدیم. برف همه ی پرچم ها را هم مثل لباسهای ما خیس کرده بود. ما که پرچم را می کشیدیم دو سرباز دیگر اسمها را می زدند روی تابوتها و آنها را به محوطه ی دیگری منتقل می کردند. پرچم های خیس بدجور در دستهای یخ زده ی من سر می خوردند و من برای اینکه نگه شان دارم محکم تر و محکم تر به آنها چنگ می زدم. اشک روی گونه هایم با برف آمیخته شده بود و یخ زده بود. همه چیز قبل از اذان صبح تمام شد. ما را بردند به سالن که گرم شویم و بعد منتقلمان کردند به پادگان.

در راه بهت زده بودم. دلم می خواست هزار ساعت بخوابم. به پادگان که رسیدیم بچه های دسته موزیک فرنچ هایشان را پوشیده بودند و آماده ی حرکت بودند. پادگان یکسره سفید پوش شده بود. رفتم به طرف فرمانده اما پیش از آنکه جرات کنم و بگویم من تا صبح بیدار بوده ام و نمی توانم بیایم او تشر زد که بدو طریقی بدو سازت را بیاور. لباست را هم عوض کن. بی اختیار چنان کردم.

راه افتادیم به طرف خرمدره و ابهر و سلطانیه و خدابنده و سجاس و… هرجا باید شهیدی را تحویل می دادیم. تابوتها چیده شده بودند روی تریلی ها و ما با اتوبوس همراهشان می رفتیم. چند کیلومتر مانده به هر شهر ما با سرعت بیشتری می رفتیم. در ورودی شهر پیاده می شدیم و در میان جمعیتی که اغلبشان زار می زدند شروع می کردیم به زدن سلام شهدا و مارشهای مختلف. سلام شهدا مال لحظه ای بود که تریلی ها می رسیدند. برف همه ی شهرها و روستاها را پوشانده بود و این کار ما را سخت تر می کرد. دستهای ما یخ می زد روی سازهای برنجی. در طول آن روز چند بار گیر کردیم در میان برفها و کم مانده بود بلغزیم به ته دره.

تریلی ها که نزدیک می شدند همه ی سربازها گریه می کردند و من زار می زدم. من دیده بودم که از مسافران این تابوتها  چیز زیادی باقی نمانده است. حالا پدر و مادرها و فرزندان آنها را می دیدم که می دویدند به طرف تریلی ها و روی برفها زمین می خوردند.آنها زار می زدند و من هم پابه پایشان زار می زدم. همه ی بچه های دسته موزیک گریه می کردند. مهم نبود از چه خانواده ای با چه تربیت و اعتقادی آمده بودند. دیدن این صحنه های عجیب و غریب سنگ را به گریه می انداخت. من هر وقت از فرط هق هق نمی توانستم ساز بزنم به پرچم های روی تابوتها زل می زدم. پرچم هایی که خودم تک تکشان را کشیده بودم روی تابوتها. یک لحظه به ذهنم رسید که چرا یکی از آن پرچمها را برنداشتم. هرچند بعدها از فکری که به ذهنم رسیده بود پشیمان شدم. وقتی که فهمیدم من دیگر دل نگاه کردن به پرچم ایران را ندارم. حالا سالهاست که دیدن پرچم حالم را بد می کند.

امروز در اصفهان بودم. با دوستان و خانواده گشتم در میان بازارها و کوچه های زیبا. اما دلم از دیشب تصمیمش را گرفته بود. اصفهان گردی را فردا می نویسم. این را باید امروز می نوشتم. راستش همان روز که حسین گفت: عمو عکستان را کنار خلیج فارس همراه با پرچم ایران گرفتم می دانستم که آن عکس عاقبت آرامی نخواهد داشت. از همان روز که عکس را فرستاد سراغش نرفتم. می دانستم که دیدن پرچم حالم را بد می کند اما دیشب بدون آنکه بخواهم به عکس نگاه کردم. نگاه کردم و حالم بد شد.دیشب خواب صاحبان آن تابوتها را دیدم و فهمیدم که باید ماجرای آنها را بنویسم.به پرچم فکر کردم و یادم آمد که من سالهاست که با دیدن پرچم حالم بد می شود. انگار همه چیزدر ذهنم بر می گردد به آن شب. به شبی که من ایستاده بودم در میان انبوه تابوتهای پرچم دار. من سالهاست که دل نگاه کردن به پرچم وطنم را ندارم.

 

 

مزار منزوی صائب

شیرینی لوریس بودن

رفاقت شعر و نفت

حیران در هماگ

شوون بندر

کوکاکولای مرگی

اعترافات یک ذهن اسفناک

اسب را بگیر

مجنون در سجاس

پس کلوچه چه؟

راهی در راه نیست

همچنین ببینید

دهم فروردین هر سال

وقتی خبر رسید مش‌رحیم عاشق آبجی شده و می‌خواهد بیاید خواستگاری‌اش، عمه‌ها زدند زیر خنده‌‌؛ …

یک دیدگاه

  1. من از آن روز سرد، در خرم‌دره، جزییات را یادم نیست. آمده بودم و توی جمعیت بودم اما منتظر شهیدی نبودم. کاروان که رسید، دیگر از آن به بعدش صحنه‌های گیج و درهم و بی‌ربط یادم است که همین الآن که دارم مرور می‌کنم، با حرکت آهسته دارند تکرار می‌شوند. برف بود و زنی که ناله می‌کرد، برف بود و پیرمردی که با خودش یا با شهیدش حرف می‌زد، نظامی‌ها گریه می‌کردند، بوی خون توی دماغم می‌پیچید و کسی که هروله کنان و بر سر زنان، دستش را به صورتم کوفته بود، جلوی جمعیت زمین می‌خورد و بلند می‌شد، برف بود و زوزه‌ی باد، نگاه‌ها، همه‌ی نگاه‌ها، طوری بود که نمی‌شود گفت چطور…. روز عجیبی بود آن روز برای من و آن‌ها که آمده بودند و دیده بودند…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *