خانه / روایت بهار / سگ ریاکار بابام

سگ ریاکار بابام

هند کوچک ایران هستم و پدرم اهل آباد کردن بعضی چیزهاست؛ از جمله باغی که دارد. ماشالا و نون به خدا. هیچ وقت هم نفهمیدم چرا می گویند:”نون به خدا”. الان که از معشوقه می پرسم، نگاهی می کند و سری تکان می دهد و می گوید:”ماشالا محسن؛ پس توی دانشگاه چی بهتون یاد دادند؟، ماشالا و نوم(نام) خدا”.
یکی از باغ ها که سالها برایش زحمت کشیده، دم در خانه است و آن یکی با فاصله یک کیلومتر در جنوب روستاست، یا شمال یا غرب یا شرقش. اسمش “ده چیل” است. پدر هم از خانه تا ده چیل را زیر زمینی لوله کشیده تا آب آبیاری توی جوب، هدر نرود. پدرم از وقتی بازنشسته شده و استان یزد را رها کرده است، چسبیده به کار و کوشش و هر وقت هر کسی ازش می پرسد دوره بازنشسته ای را چکار می کنی، سریع و طنازانه می گوید:”رعیتی”. آخرش هم نفهمیدم که روحیه کاری رعیتی اش را آورده بوده نیروی انتظامی یا روحیه نظامی گری اش را آورده برای “رعیتی گری این روزها”.
هیچ وقت صبح ها از دست پدر ، خواب درست و حسابی نداشته ایم. توی اتاق پذیرایی، سنگین و رنگین و دقیقا مثل بچه آدم خوابیده بودم که انگشترهای عقیق اش را می کوبید پشت شیشه و صدا که چه عرض کنم؛ داد می زند: “محسن … محسن”. کارم تمام است. شک ندارم که دیگر نمی شود خوابید. تجربه بهم نشان داده کافی است سریع فقط خودم را به حیاط مشرف به باغ، برسانم؛ انقدر هوا خوب است که به سرعت شارژ می شوم و خوشحال می شوم از اینکه بیدار شده ام.
از دور روی تابی که برای نوه هایش درست کرده، می نشینم و تاب می خورم و دوتا باغچه پر از گلی که زن بابا روبروی تاب درست کرده را نگاه می کنم. زن بابا عاشق گل است و گل کاری و تنوع در باغچه اش. و البته عاشق شست و شوی حیاط خانه. بارها و بارها و بارها. و حتی بارها. وقتی جیرفت و روستاهای اطرافش باران می آید، دیگر همه جا شل و گل می شود. انگار بین بابا و زن بابا رقابت است سر آنچه دارند می پرورانند. زن بابا همیشه دنبال انواع گل ها و درختچه های متفاوت و گاها کمیاب است برای باغچه هایش. ابرهای سفید و خاکستری گوله گوله در هادی آباد جیرفت توی آسمان کنار هم قرار گرفته اند، و از دور کوه هایی را می بینم که قله هایشان برف نشسته. برف سفید سفید. احتمالا خیلی خوشمزه باشند. همیشه هر سال عید تا پایان تعطیلی ها، پدر همین جا بالای سر باغ است و جم نمی خورد. الانه زمان، زمان شروع باروری درخت های ماده نخل است و هر چند روز یکبار باید نخل ها را آماده کنند تا اواسط تابستان بزایند. رطب های مضافتی و پرآب، سنگین و خوش مزه.

سگی که پدر، برای محافظت از خانه و باغ آورده است؛ یک لحظه هم ولش نمی کند. سگی سفید با لکه های قهوه ای کمرنگ روی اندامش و همان لکه های زیبا روی دوطرف صورتش؛ یعنی کله اش. کاملا طبیعی است منی که سالی دوسه بار بیشتر اینجا نمی آیم را نشناسد. پس مجبورم احتیاط کنم زیادی بهش نزدیک نشوم. تا به حال دوباری کمابیش رویم صدایش را بلند کرده و ته گلویش و با تارهای صوتی اش، سرو صداهایی با رگه هایی از خشونت راه انداخته است و چشم توی چشمم انداخته است؛ اما خدا را شکر، هنوز رویش توی رویم باز نشده است. چکار کنم؟ چکار می توانم بکنم؟ مجبورم به رویم نیاورم این چیزها را تا ببینم خدا چه می خواهد.

پارسال عید که آمده بودم اینجا به پدر سر بزنم، دیدم کنار تک درخت نخلی، که حد فاصل خانه و ابتدای باغ بود، یک قفسه آهنی گذاشته اند و درونش دوتا سگ، همزمان هارت و پورت می کنند. دوتا سگ سفید با لکه های قهوه ای. امروز دیگر از آن قفس و یکی از سگ ها خبری نبود.

اسم آن یکی که حالا دیگر نبود، را گذاشته بودند “گرگی”. بهرحال سگ ها هم تعهد دارند در قبال غذایی که می خورند، و صاحبی که دارند. می گفتند این اواخر “گرگی” اصلا انگار یادش رفته بود که برای چی آنجا دارد زندگی می کند. هر بچه ای از راه می رسیده و صدایش می زده که:”گرگی بیا”. می رفته باهاش بازی می کرده و چندساعتی ازش خبری نبوده تا وقت ناهار و حتی گاهی تا وقت شام؛ یعنی دقیقا نیم ساعت بعد از تاریک شدن هوا. کافی بوده صدای سگی از اطراف خانه یا باغ بشنود؛ خشمگین می دویده و خانه باغ را دور می زده؛ اما بعدا همسایه ها که گزارشش را می آورده اند خانه ما، کاشف به عمل می آمده که؛ هیچی، رفته بوده بازی و ولگردی با سگ های محل و حتی سگ های ولگرد. تا اینجایش را توانسته بودند تحمل کنند اما یکی دوبار رفته قفس مرغ و خروس ها سر وقت جوجه ها و خیانت در امانتی کرده که بهش سپرده بودند؛ می بینند که این سگ دیگه سگ بشو نشو نیست. یک روز پدرم عنبرآباد کاری داشته؛ گرگی را صدا می زند و او با یک حرکت ماهرانه و بسیار مسلط، می پرد بالای پیکان وانت و خوشحال می نشیند تا پدر استارت ماشین را بزند و راه بیافتند. پدر که می رسد عنبرآباد، همانجا پشت فرمان، سوتی می زند و “گرگی” به خیال این که او را بصورت خاص آورده اند تفریح، می پرد پایین.
پدر، گرگی را برای همیشه، عنبرآباد پیاده می کند.

یک مشت استخوان از باقی مانده ناهار گرفته بودم دستم و با احتیاط در حیاط دنبال “طوفان” می گشتم. یک کم استخوان بدهم بهش، شاید نکند خدا خواست و مهرم افتاد به دلش. پیدایش می کنم. وسط باغ، نشسته پای یکی از نخل ها. جوری که راه برای فرار داشته باشم محترمانه بهش اشاره می کنم، استخوان ها را بهش نشان می دهم؛ بی تفاوت و سرسری، فقط بهم نگاه می کند. یک دانه استخوان برایش پرتاب می کنم. محلی نمی گذارد. چون من و او تنها هستیم و شخص ثالثی در کار نیست، بهتر است خیلی هم آنجا نمانم. همه استخوان ها را یکجا می ریزم روی زمین و چند قدم می روم عقب و همینجور که عقب می روم با انگشت اشاره به خودم اشاره می کنم، یعنی این ها را خودم آورده ام و فرستاده شخص یا اشخاص دیگری نیستم و این استخوان های درشت، سوای از وعده رسمی غذایی اش است. بلند می شود و چند قدم می آید جلو. استخوان ها را بو می کند و شروع می کند به جویدن.

“طوفان” توی خانه سلسله مراتب را رعایت می کند. جز برای پدرم، سگ غیر قابل پیش بینی ای است. حسابی هم خودشیرین است؛ البته فقط برای پدرم. می گفتند یک روز برای خودش توی آفتاب دراز کشیده بوده و یک گربه هم داشته از آن طرف ها به سمت قفس بسته مرغ و خروس ها می رفته، طوفان فقط یک نگاه معمولی بهش کرده و شروع کرده به مالاندن خودش در شن های کنار باغ. یکبار هم خودم با چشم خودم دیدم خیلی راحت کنار استخر دراز کشیده بود. یکدفعه بلند شد و پاهایش را کشید عقب و حالت آماده باش ایستاد و دمش را سیخ کرد و شروع کرد به برانداز کردن شرق و غربش و نسیمی که داشت می وزید را بو می کرد. سرش را که به هر طرف می چرخاند چند ثانیه ای کاملا ساکن می ماند و گوشش را تیز می کرد، پیگیر این بودم که چه شده و چه دیده که دارد اینجور می کند که متوجه شدم پدرم از راه رسیده و آقای طوفان دارد برای صاحبش خودنمایی و “وظیفه شناسی” می کند. همین که پدر، پوتین هایش را درآورد و رفت داخل خانه، طوفان چرخید و به پهلو دراز کشید؛ انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود و داشته محیط اطرافش را رصد می کرده است. وقتی ماجرا را به پدرم گفتم؛ لبخندی زد و گفت همه چیز را می داند اما هرگز قرار نیست به روی طوفان بیاورد. پدر گفت: اگر به رویش بیاورد، قبح کارش می شکند و ممکن است به سرنوشت “گرگی” دچار شود.

پی نوشت: گرگی، پسر طوفان است و معلوم نیست الان کجاست و دارد چکار می کند. قرار بود به اجتهاد خودم اسم این یادداشت را با محوریت “طوفان” بگذارم، “سگ ریاکار”. اما کمی که فکر کردم و شیر و خطی هم انداختم، دیدم اینجور نگویم بهتر است. به هر حال طوفان دارد آنجا توی آن خانه و باغ کار می کند و نان-استخوان- می خورد.

بعدش که بیشتر با خودم فکر کردم، گفتم حیوان است دیگر. انسان که نیست.
مطمئن هستم تا زمانی که طوفان “از جایش در نرود”، پدرم او را، عنبرآباد پباده نمی کند.

 

به سوی هندوستان کوچک ایران

رژ لب

رقابت در الفیا: “معشوقه مشروعه” در صدر جدول

تحویل سال در شهر مردگان

معشوقه مشروعه

همچنین ببینید

پا به پای جنگ

مکان در بین نامزدهای این دوره ی جایزه ی جلال سهم زیادی را به خودش …

۲ نظرات

  1. درود بیکران
    متن اونقدر قوی هستش که تمام صحنه ها تو ذهن تداعی میشه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *