خانه / روایت بهار / مزار منزوی صائب

مزار منزوی صائب

چراغ ها خاموش است. تاریکی خودش را به رخ می کشد. آنقدر تاریک که انگار نیمه شب بلند شده ای بروی آب بخوری و چشمت در تاریکی شب با روشنایی که از پنجره ها می آید فقط می تواند آستانه ی در را از سطح صاف تشخیص بدهد.

همه جا تاریک است و این تاریکی در اصفهان بیشتر از هرجای دیگر ناخوشایند است. در شهر من زنجان یا بسیاری از شهرهای دیگر روشنا نداشتن شاید عادی شده باشد اما در اصفهان نور و رنگ و کاشی این همه سیاهی غیر عادی ست. اینجا مزار حسین منزوی نیست که ما به حل شدنش در سوت و کوری گورستان خو گرفته باشیم. در پیچ و خم سنگهای مزار در قبرستان پایین زنجان، سنگی هست که خورشیدی را از چشم شهر پنهان کرده. خورشیدی که وقتی زیر سنگ هم نبود نتوانست به فانوس پرستان ثابت کند خورشید است.

اما اینجا که زنجان و دهها شهر دیگر نیست. اینجا اصفهان است و خاموش ماندن چراغ مزار صائب در این شهر بدجور چشم را اذیت می کند. نه چشم همه را البته. چشم کسانی را که دل در گرو خورشید دارند و مطمئنند فانوس دو سه شب بیشتر نور نمی دهد. چشم ابراهیم بیشتر از من اذیت می شود. او مهمانهای شاعرش را آورده که پیش از گشت و گذار در هزارتوی زیبای شهر اصفهان به مزار صائب سری بزنند و به او عرض ارادتی بکنند و حالا می بیند که مهمانهایش نور موبایلهایشان را انداخته اند روی سنگ مزار صائب تا بتوانند از سیاهی محیط تشخیصش بدهند.

عکس می گیرد. بغض می کند. آشفته دل می شود ابراهیم اسماعیلی اراضی. چنان که بارها و بارها بر آشفته شده از ماجراهای مربوط به حسین منزوی در شهر من زنجان. حالش آنقدر دگرگون شده که گویی در میان یک جلسه ی جدی ادبی کسی حرفی ناروا درباره ی منزوی زده. اینهمه در هم تنیدگی مرا هم گیج می کند. نکند الان در زنجانیم. نکند اینجا اصفهان نیست. نکند مزار منزوی در اصفهان است. نکند چراغهای نداشته ی مزار منزوی ست که خاموش شده. نکند صائب در زنجان مورد بی مهری مسئولان زنجان قرار گرفته. با همین گیجی همراه با خانواده هایمان و حسین جلال پور شاعر از مزار دور می شویم. تنها عکسی با خود می آورم از سنگ مزار صائب با نور فلش موبایل حسین جلال پور.

می رویم به چارباغ که گم شویم در زیبایی اصفهان. در خنکایی که به سرما می زند. در نور چراغهایی که قدم زدن در این خیابان را دلنشین تر می کنند. وسط دید زدن ویترینهای مغازه ها چشم می دوزم به زیبایی هایی که از سر و و روی این شهر بالا می روند. به ابراهیم می گویم: حس می کنم این بار اصفهان به شادابی بارهای قبلی که آمده بودم نیست. اصفهان غمی دارد انگار. بعد که قدم زنان از هم جدا می شویم به ذهنم می رسد که این غم هنوز باقی مانده ی غربت آن مزار است. من بارها این بغض را تجربه کرده ام در زنجان.

نمی دانم چرا هرچه دست و پا می زنم که از زیبایی های اصفهان بنویسم باز ته جمله ام می رسد به قبرستان پایین زنجان. شاید به همین دلیل که داریم با ابراهیم اسماعیلی اراضی قدم می زنیم. وقتی با او باشی یاد کردن از منزوی دلیل نمی خواهد. گمان می کنم یاد نکردن از منزوی در چنین شرایطی دلیل لازم داشته باشد. در دلهای ما قلابهایی هست که سررشته اش به خانه ی منزوی می رسد در زنجان. تازه امشب سه قلابه شده ایم. حسین هم اینجاست. انگار امشب منزوی شانه به شانه ی ما در چارباغ قدم می زند که غمش در هوای اثیری اصفهان پخش شده است.

در خانه ی دهدشتی نشسته ایم غذا بخوریم که ابراهیم جوش می آورد. سر اینکه چرا رستورانش فلان غذا را ندارد. سبیلش می لرزد. گونه هایش سرخ می شود. صدایش دو رگه می شود. از جا بلند می شود و راه می رود اما هنوز مهربانی اش بیشتر از همه ی این نشانه ها به چشم می آید. چهره ی ابراهیم مهربان غالب تر از آن است که گونه ی سرخ و سبیل لرزان بتواند پنهانش کند.

ابراهیم اسماعیلی اراضی از این نظر درست عین خود اصفهان است. درست عین خود اصفهان که غم چراغهای خاموش مزار صائب را هم در دلش دارد اما نمی تواند زیبا نباشد، ابراهیم هم در عین عصبانیت نمی تواند مهربان نباشد. او برای من تجسم خود اصفهان است. ترکیب اصالت و زیبایی و مهربانی در کنار مهمان نوازی و لبخند و خشم. بله حتی خشم. درست مثل اصفهان که بدون زاینده رود خشمگین به نظر می رسد.

حالا امروز از خواب بلند شده ایم. مهیا شده ایم که بزنیم به دل زیبایی های این شهر. زیبایی هایی که در غیاب زاینده رود هم آنقدر پررنگند که بستر غبار گرفته ی رودخانه هم نتواند کمرنگش کند. نتواند خاکستریش کند. می خواهیم بزنیم به پهنه ی زیبایی های اصفهان.

 

شیرینی لوریس بودن

رفاقت شعر و نفت

حیران در هماگ

شوون بندر

کوکاکولای مرگی

اعترافات یک ذهن اسفناک

اسب را بگیر

مجنون در سجاس

پس کلوچه چه؟

راهی در راه نیست

همچنین ببینید

جای خالی روایت در ترانه‌ی فارسی

وقتی ترانه می‌شنویم، نیاز به قلابی داریم که ما را به ترانه جذب کند و …

یک دیدگاه

  1. شبیه این بغض را خیلی جاها تجربه کرده‌ام. نه تنها بر سر مزارهای غریب و متروک خورشیدهای زیر سنگ، که در غربت و تنهایی دانه دانه کلمات کتاب‌ها و شعرها و نوشته‌های همین خورشیدهای تاریخ. داریم به خودمان و به سرمایه‌هامان ظلم می‌کنیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *