خانه / روایت بهار / فرار از رهایی

فرار از رهایی

آمدنم به اندیمشک خیلی هول هولکی شد و حالا رفتنم به تهران . دوازده اسفند روز تولدم از تهران راه افتادیم. توی اتوبوس با کسی که از زندگی ام هنوز حذف نشده بود نشستیم روی دوتا صندلی کنار هم و تا صبح حرف زدیم تا برسیم اندیمشک. من یک جایزه داستان نویسی را، در واقع اولین جایزه برای داستان نوشتنم را ، برنده شده بودم . برای همین با کلی ذوق و شوق زودتر از همه ی بچه های همکلاسی ، کلاس هایم را تعطیل کردم و خودم را هر طور شده رساندم. حالا آنقدر تند و سریع روز ها گذشته اند که به روز پنجم سال رسیده ام. و همیشه درست همین روز هاست که موتور تعطیلات، توی ذهنم به روغن سوزی می افتد. بعد تند تند کاغذ و قلم می آورم و کارهایی را که میخواسته ام توی این یک ماه انجام بدهم، اولویت بندی می کنم. نوشتن داستان برای فلان جشنواره و بهمان مسابقه اولویت اولم است. کتاب های درسی هم که با خودم از خوابگاه آورده ام بهتر است همانطور دست نخورده ته ساک بماند. هر چند که مامان باز هم موقع زور چپان کردن غذاهایی که میخواهد برایم بگذارد غرغر های خودش را رگباری خالی می کند روی سرم که «این همه کتاب برای چیه وقتی که هیچ کدوم رو نمیخونی؟»
البته که مامان این ها را به لری می گوید اما زبان فارسی توی ذهن من نسبت به لری ای که آن تو هست مثل غول است به یک بچه ی خیس خیسوی ترسو.

بابا مثل همیشه با روش خودش در می زد. طوری که انگار در آهنی را بخواهد از جا بکند. مامان پنجاه سال با بابا زندگی کرده ، هنری نمیکند که در زدنش را می شناسد. اما هنرش دقیقاً اینجاست که همیشه خودش را به آن راه بزند. آنقدر با طمأنینه دمپایی هایش را پایش بکند و همینطور آهسته تا در حیاط برود که حرص هر دوتای ما (من و بابا) دربیاید . همه اش هم مثلا با وحشت و جیغ بگوید کیه چته کیه مگه سر آوردی…
بابا بلیط را با دست لرزانش گرفته جلوی صورتم. دارد با مامان حرف می زند. من هم با سری که توی گوشی است دنبال شماره ی کسی می گردم که توی چهار ماه گذشته پنج بار از زندگی ام حذفش کرده ام. پنج بار گفت ما به درد هم نمیخوریم. چهار بار گفت غلط کردم و من هم چهار بار گفتم اشکالی نداره دیگه تکرار نشه. اما آخرین بار خیلی شاکی بودم که همه ی پیام هایش همه ی تماس هایش همه ی اکانت هایش را پاک کردم تا الان که وسوسه شده ام تاریخ آخرین آنلاینی اش را ببینم، نتوانم . حذف شدن کسی از زندگی من کاری ندارد. به راحتی لمس کلمه ی حذف و دیلیت است تا طرف برود و گورش را گم کند.

حالا هر دوتا صدایم می کردند . متوجه نشدم تا این که بابا داد زد «ه‌َ دوختِرِه وا تونِم» یعنی با تو ام دختر!
برگه ی بلیط قطار من توی دستش داشت جلوی چشمهایم می رقصید. ده ِ شب ِ روزِ سیزده بدر. مبدا: اندیمشک. مقصد: تهران. به رگ های بیرون زده ی دستش نگاه کردم. نگاه کردم. نگاه کردم…
می خواستم آخر این نوشته را هندی کنم و بگویم حالا که
به دست لرزان بدون کنترل بابا فکر می کنم از خودم بدم می آید. از این که بچپم توی اتاقی و زور بزنم تا داستان بنویسم باید مدت بیشتری با آنهایی باشم که سر سفره وقت خوردن ماهی بهم می گویند «ما اگر سرطان بگیریم و بمیریم مهم نیست عمر خودمون رو کردیم تو بخور» و بعد خودشان پوست ماهی های جلوی من را می خورند. اما اینها را نمی نویسم. اگر بنویسم یعنی این که باید با خیال راحت از زیر داستان نوشتن در بروم و بزنم زیر هر چه لیست اولویت است.

از خودم متنفرم. همیشه راه فراری را برای خودم پیدا می کنم . فرار از هر چیزی که قیدی داشته باشد حتی این نوشته ها. عادت مزخرفی است این که شرایط را به خودت تنگ کنی و بعد از آزادی و فرار حس خوبی بهت دست بدهد. حالا که دیگر بابا و مامان وقتی توی اتاق نوشتن هستم جیکشان در نمی آید تا من چیزی بنویسم و جایی برنده شوم و پولی به جیب بزنم. حالا که با تمام امید شان باورم کرده اند و تا نصفه شب بیدار ماندن هایم برایشان توجیهی دارد، اگر بخواهم هیچ کاری نکنم و بهانه ام برای فرار، بودن بیشتر با آنها باشد ، این آزادی و فرار یعنی پاره کردن لیست اولویت هایم،هیچ مزه نمی دهد. باید آنقدر زور بزنم تا داستانم را خیلی طبیعی بدنیا بیاورم.

همچنین ببینید

روایت سردبیر از دیدار نویسنده‌ها با سید حسن/ مارکز از دست‌مان ناراحت بود/ از پیرامون امام بنویسید

دیدار جمعی از نویسنده‌ها با سید حسن خمینی در جماران چند نکته جالب داشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *