خانه / روایت / زبانِ سخن هست

زبانِ سخن هست

هم‌وارگیِ آفتاب بر سایه‌گی ابر، هم‌سایه‌گی رنگین‌کمان را برایِمان مُیسّر می‌کند. به شعر و شعور قسم که شائبه‌ی دوری از اینان معصیت کبیره است.

برمی‌خیزی و از میانِ سلام و صلوات صبح‌گاه برایت بوسه‌ می‌آورم.

چشم که می‌گشایی از سپیدی روز پرده برمی‌داری.

  • : دلم برای خسی در میقات تنگ است
  • : حج شریعتی را ترجیح می‌دهم
  • : بیا امسال سالِ مراکش باشد و مصر، بیا امسال سالِ صعودی دیگر باشد
  • : آمده‌ییم هرسال‌مان همین باشد
  • : سپیدی رها از اسپ در کمر کِشِ رود از آب جرعه می‌گیرد!
  • : برای صبح شعر بنویسیم؟
  • : خواهیم نوشت… شعری از هردومان
  • : کویر می‌گشاییم به گفت و گوی دوباره

تصاویر جا مانده از جریانِ خاطراتِ بی آفتاب را برایت گِرد می‌آورم.

دور می‌زنم هرچه بیابان‌گَردِ جا مانده است. دوره می‌کنی از ستاره آفتاب را و از کویر آب را …

سهراب می‌خوانیم و از مسافرِ جا مانده اقاقیاها را به رسمِ عید هدیه می‎گیریم. دمِ غروب میانِ حضور خسته‌ی اشیاء…

شهری که مسافر ندارد روح ندارد. شهری که مسافران بسیار دارد، سیال است در جهان، چرا که تکه‌هایش را به هر سویی برده است. به هر سویی فرستاده است. شهر گسترش یافته دیگر از مرزِ جاده‌یی و هوایی آغاز نخواهد شد. خواهد رفت. دیده خواهد شد، و خاکی به یادگار به دل خواهد گذاشت…

  • : نادر گفته‌ست «قلب خاک خوبی دارد»
  • : انسان شهری جزیره‌یی‌ست
  • : «در آب‎‌های جهان قایقی‌ست / و من مسافر قایق…»
  • : هزارها سال است

دستم را برای تو تکان می‎‌دهم، این نخستین سفرِ تنهاییِ من است. همین آغاز سال…

بوسه‌یی برای شهر می‌فرستم… و تکه‌یی نو را از آن بر می‌دارم با خودم جایی از دلم می‌گذارم که شکوفه دهد هر روز.

دستم را برای باغچه در دستانت جا می‌گذارم.

بلند بلند آواز می‌خوانیم : هزار کاکلیِ شاد / در چشمانِ توست / هزار قناری خاموش / در گلوی من / عشق را / ای کاش …»

 

این روز ها به هر بهانه ای از حرف می زنم

دو هجا پیش از سیب

برق نگاه کبوتر جان

شیب ملایم

قیامِ قیامت

از چه حرف‎ می‎زنم

همچنین ببینید

جلالِ “جلال” در شعر معاصر

یکی از آسیب‌هایی که در چند دهۀ اخیر دامن‌گیر اهالی هنر ما شده، این است …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *