خانه / روایت بهار / ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

آلزایمر دارد. آلزایمر مثل ابری که تمام آسمانش را گرفته باشد و آفتاب را از آسمانش محروم کرده باشد، تمام مغزش را فراگرفته و تمام فرآیندهای ذهنی‌اش را درهم‌پیچیده است. مادربزرگ در نود و چند سالگی یکپارچه در گذشته زندگی می‌کند. گذشته‌ای دور، که هیچ نشانه‌ای از آن وجود ندارد، جز رنجی که ته‌مانده‌هایش هنوز در زیست و زندگی او باقی مانده است.

چهار سال است که مادربزرگ در خانه راه می‌رود. از روزی که «فراموشی» مادربزرگ تبدیل شد به «آلزایمر»، مادربزرگ شبحی فرسوده شد با استخوان‌هایی بیرون زده از قالب تن. چهار سال است که مادربزرگ هر روز ساعت‌ها در خانه راه می‌رود. در هر گامِ نااستوار دست به دیوار می‌گیرد. هر روز و هر لحظه لاغرتر می‌شود. لباس‌هایش برایش گشاد شده‌اند. وزنش کمتر و کمتر و کمتر شد. شد شمعی که پیشِ چشم ما آب می‌شد و می‌ریخت روی خاکِ تاریک. از یک جائی به بعد دندان‌هایش هم لثه‌های نازک و ظریفش را می‌آزرد. دندان‌هایش را درآورد. چهار سال است که مادربزرگ، هر لحظه، همواره و همیشه سراغ «ننه‌بانو» را می‌گیرد. سراغ «حسن» را. «مَدقلی» را، «خلیل» را. در این سال‌ها دنبال «ملاعلی» می‌گردد و ردِ «دخیل خانم» را می‌جوید و پایانِ هر جستجو البته «ننه‌بانو» است. ننه‌بانو مادرش است. وقتِ پریشان‌حالی، وقت‌هایی که بی‌قرار دنبال راهی می‌گردد تا از خانه خارج شود و برود «کهیاز» و مادرش را پیدا کند، اسمی از مادرم، من، برادر و خواهرم نمی‌آورد. هرکه را صدا می‌کند، محدود است به همین آدم‌ها: حسن/ مدقلی/ خلیل/ ملاعلی/ دخیل/ ننه‌بانو/ ننه‌بانو/ ننه‌بانو. نام و نقش ما از یاد او پاک شده است. ما برای مادربزرگ در هیئت آدم‌های دیگری ظاهر شده‌ایم. او ما را چنان که خود می‌پندارد می‌بیند. نه چنان که هستیم.

آلزایمر شاید جدی‌ترین نشانه‌ی زوال عقل باشد. آدم آلزایمری به معنای حقیقیِ کلمه یک آدم عقب‌افتاده است. سیر تطور انسانی که آلزایمر گرفته،‌ رو به جلو نیست. او همواره در حال بازگشت به عقب است. این را به تجربه‌ی زیستن کنار مادربزرگ دریافته‌ام. این سال‌ها عصرها که به خانه بازمی‌گردم، مادربزرگ را می‌بینم که در سه‌کنج خانه نشسته است. اگر در حال راه رفتن در خانه نباشد، غالبا مشغول انجام کاری است. یا دارد کاموا کلاف می‌کند،‌ یا میوه پوست می‌کند، یا سبزی پاک می‌کند، یا نخود و لوبیا پاک می‌کند و یا در هجرانِ مادرِ گم‌شده‌اش می‌گرید. در را که بازمی‌کنم و پا که به خانه می‌گذارم، می‌خَزم در آغوشش. سلامش می‌کنم. می‌بوسمش. می‌بوسدم. بعد می‌گوید: «حسن، چطوری مادر؟ حالت خوبه؟ کار دکان چطور بود؟ مشتری داشتی؟». خواهرم که به خانه بازمی‌گردد، می‌گوید: «دخیل! دخیل! برایم شلغم خریدی؟ من شلغم خیلی دوست دارم مادر». برادرم که به خانه بازمی‌گردد، باز او را «حسن» خطاب می‌کند: «حسن! حسن! چه خوب شد که برگشتی خانه ننه. پاشو من را ببر کهیاز. پاشو ننه جان. دیر شده. الان ننه‌بانو می‌آید خانه و پشت در می‌ماند» و مادرم را که می‌بیند، می‌گوید: «ننه‌بانو،‌ دل‌پیچه داشتم دیشب. تا صبح نخوابیدم. نمی‌دانم چه‌ام شده است». آدم‌های اصلی روایت زندگی مادربزرگ همین‌ها هستند. آدم‌های فرعی‌ای هم کنار این روایت حضور دارند: سکینه، جلال، شیرین، فانوس خانم،‌ کلبعلی، گل‌مَمّد. حضور آدم‌های فرعی کم‌رنگ‌تر از حضور آدم‌های اصلی روایت زندگی مادربزرگ در دهمین دهه‌ی عمرش است؛‌ اما به هر روی آن‌ها هستند. آن‌ها در متن زندگی مادربزرگ نفس می‌کشند. گیرم صدای نفس‌هایشان کمتر از صدای نفس‌های حسن و خلیل و ملاعلی و دخیل‌خانم و ننه‌بانو باشد.

دیروز پیش از ظهر ماشین را آتش کردیم. زدیم به جاده تا مادر که پرستار اصلی و همیشگی مادربزرگ است، هوایی عوض کند و مادربزرگ هم پس از این‌همه در خانه‌نشستن و در خانه راه رفتن، بادی به سرش بخورد و هم‌نشینی با دیوارهای سیمانیِ خانه را با دیدنِ صحاریِ لایتناهیِ‌ کویر مرکزی ایران فراموش کند. ماشین را گرم کردیم و تاختیم به سمت مهاباد. نه آن مهاباد که در شمال‌غرب کشور است و نه آن دیگری، که در کردستان است. مهابادِ اصفهان. جائی که راه دو تا می‌شود و یک پاره‌اش می‌رود به سمت یزد و یک‌پاره‌اش می‌رود به سمت اصفهان. گرم راندیم تا مهاباد و در پیشانی شهر، در هتلی کوچک، شبیه مسافرخانه‌های فیلم‌های وسترن خوابیدیم.

خورشید هنوز خود را گرم نکرده بود تا بتواند مشرقِ عالم را گرم کند. بیدار شدیم. تا مهیای رفتن شویم، خورشید رسیده بود به اولِ مشرق. نخستین پرتوهای آفتاب می‌تابید به ما. راندیم و از مهاباد گذشتیم. گوگل‌مپ را «بَلَد راه» کردیم و روی نقشه آمدیم تا از فرعی‌ای منتهی به اردستان گذشتیم و جاده‌هایی خاکی و سنگلاخ را در کویر مرکزی ایران پشت سر گذاشتیم. بعد رسیدیم به جاده‌ی دو طرفه‌ای با آسفالتی نامرغوب و خالی از هر جنبنده‌ای. جاده در پهنه‌ای خاکی قرار گرفته بود. در مسیری که که تا چشم کار می‌کرد صحرا بود. صحرائی تهی‌شده از هر جنبنده‌. گاهی در دوردست‌ترها، سیاهی پرنده‌ای شبیه به کرکس در آسمان می‌چرخید و بعد ناپدید می‌شد. جاده انگار از دنیا بیرون بود. انگار که در جائی در عدم می‌راندیم. در آن جاده‌ی فرعی، هیچ ماشینی، هیچ نشانه‌ای از انسان نبود، مگر آسفالتِ بُرْه‌بُرْه شده‌ی پردست‌انداز و… ما. ما تنها مسافرانِ آن جاده‌ی پر افت و خیز بودیم. شاید.

چهل کیلومتر راندیم و شاید مبلغی بیشتر. روی گوگل‌مپ فرعیِ «کهیاز» را جُستیم. پیچیدیم توی فرعی و راهی نو به ما رخ گشود. جاده‌ای پرپیچ و خم، محصور شده در دشتی خارزار، با بوته‌های درشتِ خار. چهل دقیقه‌ای در این فرعی راندیم تا سوادِ کهیاز را در انتهای جاده دیدیم. مادربزرگ، درختِ سپیدارِ کهنه، داشت بازمی‌گشت به همان خاکی که ریشه‌هایش در آن بود. به سرزمین «حسن» و «مَدقلی» و «خلیل»و «ملاعلی» و «دخیل» و «ننه‌بانو». پیچیدیم توی کهیاز. اولِ روستا، از آنجا که جاده‌ها خاکی می‌شدند و روستا شروع می‌شد، دو دختر جوان، با آب و رنگ و خال و خط، از آن دخترهای آن‌چنانیِ تهرانی کنار جاده قدم می‌زدند. از جسارت‌شان تعجب کردم. توی این برهوت اگر کسی مزاحم‌شان می‌شد چه؟ اگر عیاران به تعدی و تعرض و طراران به سودای تکه‌ای طلا راه‌شان را سد می‌کردند چه کسی صدایشان را می‌شنید؟ چه سر نترسی داشتند این دخترها!

وارد روستا شدیم. کهیاز، کهیاز تاریخی که مادربزرگِ فراموشی‌گرفته‌ی من هفتاد سال پیش آنجا را ترک کرده بود، حالا او را در آغوش خود داشت. نگینِ انگشتر، به رکاب بازگشته بود. هجران به پایان رسیده بود و دریغ، دریغ که حالا نگین انگشتر فرسوده شده از طوفان‌های مکرر ایام، نه نگین بودن خود را به یاد داشت و نه حلقه‌ی انگشتری را. سپیدارِ کهنه خاکش را فراموش کرده بود. نه آن فراموشی که کهیاز را از یاد برده باشد،‌ نه! فراموش کرده بود که در این لحظه زندگی می‌کند. نمی‌دانست حالا، درست در همین لحظات که ما از پیچِ اول روستا گذشته‌ایم، او در کهیاز است. همان کهیازی که حسن و مدقلی و خلیل و ملاعلی و دخیل و ننه‌بانو، سال‌هایی دورتر از این سال‌ها در آن زندگی کرده‌اند. کهیازی که حالا دیگر هیچ‌کدام‌شان را ندارد. اصرار ما برای این که مادربزرگ را وادار به درک حضور در کهیاز کنیم هم چیزی را عوض نمی‌کرد. روح او در جائی دیگر و در آنی دیگر می‌زیست.

چرخی در روستا زدیم،‌ اما در واقع روستایی نیافتیم. روستا نه؛ تلی از خاک و کلوخ انباشته بر هم. در گوشه‌های کهیاز خانه‌های کاهگلیِ بی‌شمارِ ریخته بر هم فراموشیِ این خاکِ کویری را به صراحت می‌کوفتند در صورت ما. معدود خانه‌ها‌ی قدیمیِ کاهگلی که هنوز سرِپا بودند هم در گوشه‌هایی از ده، لای تک و توک خانه‌های آجری شکلی غیراصیل داشتند؛ ترکیبی ناهمگون از یک همزیستی مسالمت‌آمیز. در تنگیِ کوچه‌ها، ماشین‌ها پارک شده بودند. همه‌جور ماشین: از ماشین‌های فرنگیِ گرانقیمت تا ماشین‌های وطنیِ زهوار در رفته. نمره‌ی غالبِ ماشین‌ها پلاک تهران بود. اذان شده بود. صلات ظهر بود که ما، «فاتحان شهرهای رفته بر باد»، به صرافت چرخیدن در روستا فهمیدیم کهیاز‌ قریه‌ای است کوچک، با تعدادِ ناچیزی سَکَنه. کوچک‌تر و کم‌جمعیت‌تر از آنکه فکرش را بکنیم. با انگشت‌شمار خانه‌های کاهگلیِ قدیمی و انگشت‌شمار خانه‌های آجریِ تازه‌ساز. روستا ساکت بود. خلوت. انگار که شهر اشباح باشد. درست مثل مادربزرگ که شبحی شده بود، سرگردان در خانه. شاید کهیاز هم همراهِ ساکنِ قدیمی‌اش در حال تحلیل رفتن و آب شدن و بی‌بنیه شدن بود. شاید.

مادر خواست نماز بخواند. در آن روستای کوچک پیدا کردن مسجد کار سختی نبود. حتی لازم نبود تا بگردیم و کسی را بیابیم و آدرس مسجد را از او بپرسیم. یک چرخِ کوتاه در روستا کافی بود تا مسجد را پیدا کنیم. ماشین را پارک کردم و از ترس آنکه در این روستای تهی‌شده از هرکس و هرچیز، اتفاقی برای مادر بیافتد، تا درِ مسجد با او آمدم. توی راه مرد جوانی، با ظاهری شهری ما را دید. سلام‌مان کرد. سلامی که یک آشنا به آشنائی دیگر می‌کند. گرم و گیرا و برآمده از یک دوستیِ ریشه‌دار. چند متر جلوتر مرد دیگری از کوچه‌ای درآمد و او هم انگار که آشنایانی دیده است،‌ سلام‌مان داد و حال‌مان را پرسید. عجیب بود. نا‌آشنا بودیم و انگار آشنایان‌شان بودیم که اینطور سلام‌مان می‌دادند. رسیدیم به مسجد. مادر رفت در زنانه‌ی مسجدِ کوچکِ کهیاز. من قدم‌زنان سیگاری آتش کردم و اطرافِ مسجد را با خانه‌های کوچکِ کاهگلیِ فروریخته‌اش کاویدم. مادربزرگ و برادر و خواهرم در ماشین مانده بودند. خواستم زنگ بزنم به برادرم و حال مادربزرگ را بپرسم، اما موبایل در کهیاز خط نمی‌داد. آنتنِ موبایل تا همان جاده‌ی فرعی رخصت داشت بیاید. از آنجا به بعد،‌ مدرنیته وامانده بود در خاطره‌ی زنگِ شترها و بانگِ «الرحیلِ» کاروانسراهای هشتاد سالِ پیش. کهیاز آخر دنیا بود؛ آخرین روستای آن جاده‌ی فرعی در آخر دنیا. جائی که دیگر هیچ چیزی برای از دست دادن نداشت.

چند پیرمرد از درِ مردانه‌ی مسجد بیرون آمدند. همه در هیئتِ مردانِ تهرانی. بی‌هیچ شباهتی به کهنه‌مردانِ روستاهای کویر. در دستِ یکی‌شان تسبیحی بود و باقی، صورت‌هایی نتراشیده داشتند. به هم متلک می‌انداختند و قاه‌قاه می‌خندیدند. به محض اینکه چشم‌شان افتاد به من، لبخندهاشان شکوفید بر لب‌ها. سلام کردند. به همان آشنائیِ سلامِ دو مردِ دیگر. یکی‌شان پیش آمد.

«ها جوان! پسر که هستی؟ از کدام قومی؟ تازه رسیدی؟ فامیل‌ت چیست؟»

ماندم که چه بگویم. گفتم:

«نوه فاطمه رحیمی‌ام. مادربزرگم بچه‌ی همینجاست. کهیاز. فاطمه‌ رحیمیِ‌کهیازی.»

پیرمردها خندیدند. یکی‌شان پیش‌تر آمد. پیرمردی بود با موهای پرپشتِ سپید. کتی به تن داشت و صدائی مردانه و دو رگه در گلویش سَیَلان می‌کرد. با چین‌ها و شیارهائی مورب روی صورتش که کاریزمایش را بیشتر می‌کرد. کهنه‌سال بود. آن‌قدر که در ترازِ «پیرمردی» و «میانه‌سالی» کفه‌ی پیرمردی‌اش سنگین‌تر باشد. صدایش را تیز کرد و گفت:

«از خویشان مائی پس. من هم رحیمی‌ام. عباس رحیمی. رحیمی‌های کهیاز همه با هم قوم‌اند. خوش آمدی جوان! اسم پدر و مادرِ مادربزرگت چیست؟»

«ننه‌بانو. نام مادرش ننه‌بانو است. نام پدرش جعفر است.»

پیرمرد جا خورد. نام ننه‌بانو را که شنید، دو سه تا چینِ دیگر نشست کنارِ پینه‌های پیشانی‌اش. با تعجب پرسید: «همان ننه‌بانو که یک پسر دیگر هم به نام حسن داشت؟ همان خانمی که شغلش قابله‌گری بود؟ همان را می‌گوئی؟»

«بله… همان…»

باز تعجب کرد. خندید. بعد چیزی مثل بغض جوشید در چشم‌هایش. حدفاصل اندوه و شادی ایستاده بود در آن لحظه، در سرزمینی که انگار در تیول هیچ دولتی نبود. سرزمینی که در آن نه موبایلی آنتن می‌داد، نه جاده‌ای و خیابانی آسفالت بود،‌ نه مدرسه‌ای بود، نه سوپرمارکتی، نه درمانگاهی و نه هیچ چیز دیگری که برای یک زندگیِ حداقلی لازم باشد. دست انداخت و در آغوشم گرفت. انگار یعقوب باشد که به یوسف رسیده است. پیرمردهای دیگر هم ایستاده بودند. گفت: «پس تا حالا کجا بوده‌ای؟ چرا حالا آمده‌ای اینجا؟ می‌دانی من سر هر نماز چقدر ننه‌بانو را دعا می‌کنم؟ ببینم جوان! از حسن خبر داری؟ حال و روزش چطور است؟» بعد منتظر جواب نماند. مثل کودکی که کودک دیگری را بیابد و بخواهد اطاق اسباب‌بازی‌هایش را نشانش دهد، دستم را گرفت و گفت: «بیا جوان! بیا. باید روستا را نشانت دهم». پیرمردهای دیگر را رها کرد. بازوی مرا گرفت و آورد در میدانِ کوچکِ کهیاز.

میدان شبیه هیچ میدان دیگری نبود. خودِ کهیازی‌ها به آن می‌گفتند میدان، وگرنه در واقع محوطه‌ی باز کوچکی بود که چند تا کوچه به آن منتهی می‌شدند. میدان حتی ماشین‌رو نبود. نقطه‌ی ثقل روستا بود. جائی که مهم‌ترین کوچه‌ها به آن ختم می‌شد: کوچه‌ی حمام، کوچه‌ی مسجد، کوچه‌ی خانه‌ی خان،‌ کوچه‌ی اربابی‌نشینِ ده. پیرمرد تسبیح را دور دستش چرخاند. از زیر ابروها نگاهی کرد به میدان و به من. گفت:

«نگفتی… حسن چطور است؟ می‌دانی… حسن سال‌های بچگی همبازی من بود. اینطور که تو گفتی، می‌شود برادر مادربزرگت. هیچ دیده‌ایش؟»

حسن. آه از حسن. همان که حالا مادربزرگ مرا و برادرم را در تاریک و روشنای ذهنش، شمایلی از او می‌دید. مادربزرگ هیچ‌وقت از حسن چیزی نگفته بود. در تمام سال‌هایی که سالم بود. نه از حسن، نه از مَدقلی، نه از خلیل، نه از ملاعلی، نه از دخیل خانم و نه از آن آدم‌های فرعی حرف زده بود. اما آلزایمر که گرفت، انگار که پرت شده باشد لای این آدم‌ها. جهانش خلاصه شد در روزگارانِ رفته و خاطراتِ برباد رفته. تکه‌های پازلِ مادربزرگ با شدت گرفتن آلزایمرش داشت تکه‌تکه از ذهنش بیرون می‌ریخت. برای ما که در سالِ‌های بیماری مادربزرگ مکرر نام‌های حسن و خلیل و مَدقلی و خلیل و ملاعلی را شنیده بودیم، حالا این نام‌ها داشتند هویتِ واقعی خودشان را نشان می‌دادند. تکه‌های پازل داشت درست سر جای خودش در صفحه‌ی پازل قرار می‌گرفت.

نام حسن را شنیده بودم. چیزی اما از او نمی‌دانستم. گفتم: «حسن می‌شود دائیِ مادرم. اما تا حالا ندیدمش.»

«هم‌بازیِ هم بودیم. اینجا، درست همین میدان یک قلعه داشت با چهار تا بارو. یکی از باروها این گوشه بود. یکی آن سوی میدان، دو تا هم روبروی این دو باروی دیگر». با دست خطوطی فرضی دور میدان کشید و حدود قلعه و باروهایش را ترسیم کرد. «قلعه، بازار روستا بود. محل گرد هم آمدن و معامله کردن و شترخانه‌ی روستا هم همینجا بود. ما با حسن -همین دائیِ والده‌ی شما- توی همین قلعه بازی می‌کردیم. حالا بیا اینجا. اینجا را ببین». انگشت اشاره‌اش را کشید سمتِ دیگرِ میدان. گوشه‌ی میدان خانه‌ای کاهگلی با بنائی سالم و سرپا و قفلی بزرگ به دهانه‌ی در خاموش به خواب رفته بود. گفت: «این هم خانه‌ی مدقلی است. مدقلی در واقع محمدقلی بوده. در گویش ما کهیازی‌ها شده است “مدقلی”. بعضی‌ها هم به او “مَقولی” می‌گفته‌اند. این مد‌قلی کدخدای اینجا بوده است. خانه‌اش هم بزرگ‌ترین خانه‌ی روستاست. ببین اینجا را: این یک در!» بعد چرخیدیم توی کوچه‌ای دیگر و دری دیگر توی کوچه بود: «این هم درِ دومِ خانه»؛ بعد مرا کشید به کوچه‌ی بعدی و گفت: «این هم در سوم. در واقع خانه‌ی مرحومِ مدقلی سه تا در داشته است در سه تا کوچه». مدقلی! ریشه‌های مدقلی در ذهنِ خاک‌گرفته‌ی مادربزرگ پیدا شده بود و رسیده بود به این خانه. این نامِ هذیان‌زده در ذهنِ مادربزرگ حالا دیگر در نظرِ من صاحبی داشت و نشانه‌ای در کهیاز،‌که اصالتش را تائید می‌کرد.

«آن یکی خانه‌ی خلیل است. اسم خلیل را که شنیده‌ای. ها؟ خلیل از عیارانِ کهیاز بوده. لاتی بوده برای خودش. من که بچه بودم، او میانه‌سال بود. موهایی فرفری داشت. سیبیل‌هایی از بناگوش دررفته. راهزنی می‌کرد. شرورِ کهیاز و همت‌آباد و عشق‌آباد بود. اما… جوان! خلیل خان مرد بود. مردِ بزرگی بود. به بیوه‌زن‌ها و یتیم‌بچه‌ها خدمت می‌کرد. از کاروان‌ها می‌زد و می‌بخشید به فقرای همت‌آباد و کهیاز». بعد بی‌آنکه مجال بدهد تا توضیح بیشتر بخواهم، می‌گوید: «سه تا پسر داشت. یکی‌شان زنده ‌است و در خانه سالمندان زندگی می‌کند. دو تای دیگر مرده‌اند. هر کدام از پسرهایش هم بچه‌هایی داشتند. نوه‌های خلیل خان هم اینجا می‌آیند و می‌روند. یکی‌شان یک زن آمریکائی دارد و یک خانه هم در اینجا برای خودش ساخته است. هر از گاهی، هر چند سال یک بار می‌آید اینجا. آن هم خانه‌اش است». بعد خانه‌ای آجری را نشانم داد.

بازویم را گرفت. بازگشتیم به میدان. دور میدان جای خالی‌ای را نشانم داد. گفت: «خانه‌ی ننه‌بانو اینجا بود. اینجا را که خراب کردند تا برای ده یک میدان بسازند، خانه‌ی ننه‌بانو هم خراب شد. خانه‌اش درست همینجا بود. نان می‌پخت خدا رحمت‌کرده. من که می‌آمدم پیِ حسن، یک کف دست نان می‌گذاشت پرِ شال ما. همه پیرمردهای کهیازی را ننه‌بانو به دنیا آورد. قابله‌ی خود من هم ننه‌بانو بوده است. برای همین همیشه دعایش می‌کنم. مادرِ من بود اصلا. خدا رحمتش کند. کجا دفنش کرده‌اند؟ تهران؟»

«ابن‌بابویه. ننه‌بانو اواسط دهه چهل فوت کرده است. از مادرم شنیده‌ام ننه‌بانو بخاطر مسمومیت فوت می‌کند.»

آهی کشید پیرمرد. بعد دو تا چشمه جوشید از کنار چشمش. اشکش را با گوشه‌ی آستین رُفت. بینی‌اش را بالا کشید.

«بین‌ همه‌ی این کهیازی‌ها، دخیل خانم از همه بهتر ننه‌بانو را می‌شناخت. دخیل خانم مادرم بود؛ توی همین کهیاز در سال‌های کودکی و نوجوانی با مادربزرگ شما با هم قالی می‌بافتند. چقدر دوست داشت مادربزرگت را ببیند. حیف جوان… عمر چه زود می‌گذرد. چقدر دیر پیدایت کردم». بعد دوباره چشم‌هایش را از اشک پاک کرد: «ده سالی می‌شود که دخیل خانم هم فوت کرده است. خیلی از خاطرات کهیاز را مادرم برایم زنده می‌کرد. کهیاز بدونِ دخیل خانم همواره چیزی کم دارد برای من». دخیل هم پیدا شده بود. خودش با پای خودش آمده بود و نشسته بود روی جایش در پازل.

باز، گشتیم و بازگشتیم. بعد از آنکه کهیاز که تمام بزرگی‌اش به اندازه‌ی قطر میدان ولیعصرِ‌ تهران بود را نشانم داد، تازه یادش آمد که سراغِ باقیِ همراهان را بگیرد: «خب جوان؛ کجا منزل دارید؟ محل سکونت‌تان کدام خانه‌ است؟»

«هیچ عمو. ما تازه رسیده بودیم. مادر رفت نماز بخواند که من شما را دیدم»

ماند. خجالت کشید از اینکه بی‌وقفه حرف زده است و سراغِ خانواده‌ام را نگرفته است. ندانست که من بیشتر خجالت کشیده‌ام که این‌همه او را از این سوی ده به آن سوی ده پیاده راه برده‌ام و بابت تمام شخصیت‌های اصلی و فرعیِ روایتِ مادربزرگِ آلزایمر گرفته‌ام از کودکی‌اش و کهیاز از او توضیح خواسته‌ام. آمدیم سمت مسجد. از کنار مسجد گذشتیم و اهل خانواده را دیدم که کنار ماشین به استیصال ایستاده‌اند. تازه یادم آمد که در کهیاز موبایل‌ها آنتن نمی‌دهند. به همین خاطر بوده که هیچ زنگی نزده‌اند. یعنی همه‌شان منتظر بودند تا من بازگردم. پیرمرد پیش آمد. سلام کرد. آشنا و گرم. مادر گُنگ نگاهش کرد. برادرم به ادب پیش آمد و با او دست داد. برادرم را در آغوش گرفت و بوسید. بعد دست مادربزرگ را بوسید و پیشانی‌اش را. آشنایی داد. همان آشنائی‌ها که به من داده بود. سراغ حسن را از مادرم گرفت.

«دخترم! از حسن چه خبر؟ حسن می‌شود دائیِ شما. درست است؟ کجاست؟ تهران زندگی می‌کند؟ ازدواج کرده اصلا؟ بچه‌ای هم دارد؟»

«بله. دائی چهل سالی می‌شود که فوت کرده. سه تا پسر و یک دختر دارد. پسرهایش محمدرضا و محمدحسین و مهدی‌اند. دخترش هم طاهره است. محمدرضا هر چند سالی یکبار سری به حاج خانم می‌زند.» و حاج‌خانم را که می‌گوید، اشاره می‌کند به مادربزرگ. پیرمرد با نوک انگشت چند تا ضربه زد به پیشانی‌اش: «عجب… عجب… خدا حسن را رحمت کند… عجب دنیایی است. عجب دنیایی است».

مادربزرگ خسته شده بود. نشست توی ماشین. پیرمردِ کهیازی پیش آمد. روبروی مادربزرگ زانو زد روی زمین. شد هم‌قد او. گفت: «مادر! خبر داری از ولایت؟ دیگر کسی توی کهیاز زندگی نمی‌کندها. همه رفته‌اند تهران. فقط نوه‌های کلبعلی اینجا مانده‌اند؛‌ دو تا خانواده. میرزباقر و میرزارضا. بقیه کهیازی‌ها همه آمده‌اند تهران. فقط عیدها و تابستان‌ها می‌آیند کهیاز. کهیاز دیگر از رونق افتاده است. آن صفا و حال رفته از اینجا». و باز پیشانی مادربزرگ را بوسید. مادربزرگ سر از حرف‌هایش درنیاورده بود. معصومانه نگاهش می‌کرد. صورتِ پیرمرد را بوسید.

دعوت‌مان کرد به نهار. دعوت‌مان کرد که شب را در خانه‌اش بمانیم. نپذیرفتیم. اصرار کرد و انکار کردیم. وقت خداحافظی گفت: «راستی جوان؛ این همه کهیاز را دوست داشتی، برادر زنِ من یک کتاب دارد برای کهیاز. شاعر بود. شاید نامش را شنیده باشی. محمد گلبن. چهار – پنج سالی است که فوت کرده. شماره‌ام را بنویس که بعد از عید آمدم تهران، قراری بگذاریم و کتاب را به تو بدهم».

حالا وقت آن بود که من مثل برق گرفته‌ها بمانم سرِ جایم. محمد گلبن! محمد گلبن خویشِ دورِ دورِ ما بود یعنی. از سال‌ها پیشتر مقالاتش را در بخارا می‌خواندم. با آثارش و خدماتش آشنا بودم. نسخه‌شناس و کتاب‌شناس بود. از جمله نسخه‌شناس‌های کارْدرستِ این مملکت محسوب می‌شد. دیر رسیده بودم به گلبن. مثل پیرمرد که دیر رسیده بود به من. راستی که عجب دنیایی است… عجب دنیایی است.

***

مادربزرگ را نشاندیم جلو، کناردستِ خودم. ماشین را آتش کردیم. از جاده خاکی بیرون آمدیم و راندم به سمت آن جاده‌ی فرعی که منتهی می‌شد به زواره و اردستان و تهران. مادربزرگ سر گذاشته بود به بالشتِ صندلیِ ماشین و خوابش برده بود. آرامِ آرام. در رویای ننه‌بانو و حسن و دخیل و مدقلی، در خوابِ آرام ملاعلی و فانوس خانم و کلبعلی و شیرین. از کهیاز دور می‌شدیم و سپیدارِ پیر را بازمی‌گرداندیم به تهران.

از توی آینه مادر، برادر و خواهرم را نگاه کردم. ندیدم‌شان. به جای آن‌ها، دخیل خانم، ننه‌بانو و حسن نشسته بودند در صندلی عقب. در آن جاده‌ی تهی از هر رونده‌ای، سرعت را کم کردم. از توی آینه خودم را نگاه کردم. من، احسان نبودم دیگر. خلیل بودم. مدقلی بودم. ملاعلی بودم. یک سر کهیاز بودم. گذشته‌ی مادربزرگ بودم که کنار دستش نشسته بود و می‌راند در جاده‌ای زخمی، محصور شده در خارزاری بی‌انتها.

 

از مشرق عالم با بنجامین باتن

آشفته خواب بیدار بخت

مقنیان اندوه، مغنیان تنهایی

در خدمت و خیانتِ سفر مجردی

از گاردِ سوار تا رینه و باقیِ ماجراها

همچنین ببینید

روایت، دگرروایت و موج‌ها

هر بار که روایتی را بیان کنند، درست در همان زمان که این بیان روایت …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *