خانه / روایت بهار / کوکاکولای مرگی

کوکاکولای مرگی

نشسته بودم وسط باغ. تا چشم کار می کرد درخت بود و گل. پشت باغ آبشار بزرگی بود که انگار آب سردی از چند ده متری، از بالای صخره هایش به سوی زمین حمله می کرد. من آبشار را نمی دیدم، فقط صدایش را از جایی که نشسته بودم می شنیدم. شهودی در وجودم بود که می توانستم منبع صداها را هم مجسم کنم. به همه ی جهان اشراف داشتم.

درست وسط باغ تکیه داده بودم به یک بید مجنون قدیمی و داشتم کوکاکولای تگری می خورم. لابلای خوردن کوکاکولا سیگار برگ هم می کشیدم و دودش را به طرف آسمان فوت می کردم. حس گرسنگی نداشتم. انگار یک بره ی سالم همین چند دقیقه پیش خورده باشم. غرق آرامش و لذت محض بودم.

پکی به سیگار زدم و خواستم دستم را بالا بیاورم تا یک قلپ نوشابه بخورم اما دستم بالا نیامد. انگارسنگین شده بود. دو سه باری خواستم نوشابه را بالا بیاورم نشد به قوطی که فشارآوردم دستم سوخت. گیج شده بودم. نوشابه که نمی توانست در این دو سه دقیقه داغ شده باشد. جرعه ی قبلی هم که خوردم تگری بود.دوباره به دستم فشار آوردم اما فایده ای نداشت. مگر امکان دارد که دست راست من نتواند از پس بلند کردن یک نوشابه بربیاید. به فکرم رسید که احتمالا به خاطر فشار زیادی که به دستم آورده ام قوطی نوشابه مچاله شده و دستم را بریده. من که تا همین دو سه دقیقه قبل به همه ی هستی اشراف داشتم حتی نمی توانستم سرم را بچرخانم و ببینم چرا دست راستم اینطور شده.

عصبی شدم آنقدر عصبی که خواستم قوطی نوشابه را پرت کنم. دستم اما یاری نمی کرد. شانه هایم را تکان می دادم اما از بازو به پایین هیچ خبری نبود. انگار نه انگار که من با تمام توان می خواستم دستم را تکان بدهم. آنقدر دست و پا زدم که عرق کردم در آن خنکا. فریاد کشیدم. فریاد کشیدم و همه چیز سیاه شد. اما هنوز دستم تکان نمی خورد. دوباره فریاد زدم و دیدم باغ غیب شد.

حالا من ننشسته بودم. دراز کشیده بودم روی زمینی که مثل سنگ بود. این را از فشاری که به پهلوهایم می آمد فهمیدم. روز به آن روشنی تبدیل شده بود به سیاهی مطلقی که در آن چشم چشم را نمی دید. همه چیز عوض شده بود. تنها چیزی که هیچ تغییری نکرده بود سوزش وحشتناک دستم بود. سرم را به طرف دستم برگرداندم، در تاریکی چیزی نمی توانستم ببینم.

حس تندیسی را داشتم که در سنگی بزرگ گیر کرده و هرچه زور می زند از آن بیرون بیاید نمی تواند. با تمام وجود فریاد زدم. گلویم خشک شده بود اما فریادم آنچنان قوی بود که با ده درصدش هم بتوانم اطرافم را متوجه کنم. چند لحظه ای از داد زدنم گدشته بود که مردی قوی جثه با فانوسی در دست از تاریکی پیدا شد و به طرفم آمد.

به ذهنم آمد که این همان شیخ است. همان شیخی که با چراغ دنبال انسان می گردد. نزدیکتر که آمد دیدم کلاه نظامی روی سرش گذاشته. خواستم بخندم اما نمی توانستم. فانوس را که پایین تر گرفت دیدم کنار من چند نفر دیگر هم دراز به دراز افتاده اند. انگار خواب باشند. فانوس را به طرف چهره ی تک تک کسانی که خوابیده بودند برد و چیزی پیدا نکرد تا اینکه به طرف من آمد ونزدیک صورت من ایستاد. گفتم لابد شیخ انسان را یافته. آن انسان آرمانی منم و الان شیخ خوشحال خواهد شد. اما حدسم درست نبود. تازه وقتی نزدیکتر آمد فهمیدم تمام لباسهایش نظامی ست.

با نوک پوتینش ضربه ای به پهلویم زد و گفت: “چته؟ چرا عربده می کشی نصف شبی؟” خواستم حرف بزنم اما زبانم مثل کاغذی که به قیر چسبیده باشد به کامم چسبیده بود. فقط گفتم: “دستم” فانوس را به طرف دستم برد، نگاهی کرد و گفت: “خب دستت چی؟” گفتم: “نمی دونم” گیج بودم. نمی دانستم چطور از آن باغ از وسط یک روز بهاری آمده بودم به این شب جهنمی. من کجا اینجا کجا. مگر آن کوکا کولا چقدرمی توانست دستم را بریده باشد.

داشتم خودم را به خاطر فشار دادن قوطی کوکاکولا نفرین می کردم که مرد خیزی برداشت و عقب پرید. “ای وای” که گفت افتاد روی دو سه نفر از آنهایی که کنارم خوابیده بودند. تازه فهمیدم که آنها جسد نبودند. زنده بودند. وقتی با فحش و هراس از خواب پریدند.

در محوطه ی سیاه باز شد و مرد نظامی دیگری همراه با نور بیشتری آمد تو. با عصبانیت گفت: “اینجا چه خبره؟” وسط داد و بیداد کردن بقیه، نظامی اول که حالا از جایش بلند شده بود فریاد زد: “خفه شین بابا” بعد رو کرد به نظامی دم در و گفت: “جناب سروان! یکی از بچه ها رو عقرب نیش زده” من در همان حال دلم برای کسی که عقرب نیشش زده بود سوخت. همه از جا پریدند و لباسشان را تکاندند. من هم می خواستم بلند شوم اما نمی توانستم. داشتم برای مرد نیش خورده دلسوزی می کردم که نظامی اول به طرف من آمد و گفت: “اینو می گم جناب سروان” حالش بده. خودم وقتی اومدم دیدم عقرب روی دستش داشت راه می رفت.” از تصور اینکه عقرب مرا نیش زده باشد از حال رفتم.

سیاهی بود و سیاهی تا اینکه چشمم را در روشنای یک چادر بزرگ باز کردم. هیچ کس در نزدیکی ام نبود. از نور شدیدی که از بالای چادر می آمد رو برگرداندم. دیدم چند قدم آن طرفتر یکی با روپوش سفید و شلوار خاکی، پشت به من دارد نماز می خواند. صدای همهمه ی بیرون به یادم آورد که شب بین سربازها بودم. برای دستم انگار اتفاقی افتاده بود. به طرف دستم که برگشتم دیدم مچ دستم با باند سفید بسته شده. دستم درسفیدی باند گم شده بود. آن طرف سفیدی انبوهی از باند بتادین زده به چشمم خورد. می خواستم گردنم را بالا بیاورم که نظامی نمازخوان را کنار خودم دیدم. پرسید: “خوبی؟” جواب ندادم. گفت: “شانس آوردی، عقرب سیاه نیشت زده بود” نگاهش کردم. چهره ی مهربانی داشت. گفت: ” من دکتر مولایی ام، تو الان تو چادر بهداری هستی، بگیر راحت بخواب”

همه چیز در چشم به هم زدنی یادم افتاد. دیشب در آسایشگاه گروهان هفت آموزشگاه “شهید قاضی” تبریز بودیم که خشم شب زدند. ما که خوشحال بودیم آموزشی سربازیمان تمام شده مثل گله ای که گرگ به آن زده، هاج و واج از آسایشگاه بیرون زده بودیم. نور و صدای گلوله های مشقی در آسایشگاه دیوانه کننده بود. گوشهایمان سوت می کشید. بیرون به خط شده بودیم. سروان کرمی برای گوشهایی که از شدت سوت چیزی نمی شنید سخنرانی کرده بود و گفته بود باید برویم اردوی پایان دوره. دو دقیقه مهلت داده بود که وسایلمان را جمع کنیم و دوباره به خط شویم. بعد دو سه ساعت در کوه و دشت پیاده آمده بودیم. سینه خیز رفته بودیم. خاک خورده بودیم و نیمه های شب رسیده بودیم اینجا. دستور داده بودند چادر بزنیم. چادرها را در تاریکی مطلق علم کرده بودیم و با همان هیکلهای خاک آلود مثل لش افتاده بودیم. افتاده بودیم تا ماراتن سه روزه ی پایان دوره را از فردا آغاز کنیم…. بقیه ی ماجرا هم همانی بود که به خاطرم می آمد. عقرب در همان یکی دو ساعت اول کف دست راست مرا نیش زده بود. حالا من روی تخت بهداری خوابیده بودم.

داشتم به خودم می آمدم که گوشه ی چادر بالا رفت و “قربانی” آمد تو. با قابلمه ی غذا. قابلمه را روی تخت دیگری گذاشت و آمد طرف من.

گفت : “چطوری؟ دستت چطوره؟”

آرام گفتم: “بد نیست.”

گفت: “عجب شانسی آوردی طریقی”

گفتم: “آره شانس آوردم که نمردم”

خندید و مشتی به شکمم زد. گفت: “نه بابا اینو نمی گم که، منظورم اینه که تو خیلی خوش شانسی. همون شب اول بهانه گیرت اومد و اومدی بهداری گرفتی خوابیدی. دهن بچه ها رو سرویس کردن، از اذان صبح یه سره دارن جون می کنن بدبختا. تو می گیری می خوابی تا اردو تموم بشه. بعدشم میری خونه. خلاص”

خواستم جواب بدهم که مهلت نداد. ادامه داد:”ببین راستشو بخوای منم شانس آوردم. شدم مسئول غذای گروهان. همه ش با ماشین تو راه پادگانم اصلا نمی رسم تمرین ممرین کنم” گفت و رفت.

این جمله را در طول آن سه روز از خیلی ها شنیدم. وقتی داشتند چادر بهداری را در روز سوم جمع می کردند.

سروان بهداری هم آمد و گفت: ” واقعا شانس آوردی، همه ش گرفتی خوابیدی”

و من حالا آنقدر نا داشتم که بگویم: “چه شانسی جناب سروان؟ اینکه عقرب سیاه آدمو نیش بزنه شانسه؟”

گفت: “عوضش این سه روز رو خوابیدی. اون بیرون پدر بچه ها رو در آوردن”

گفتم: ” جناب سروان خوابیدن تو این اوضاع خیلی خوبه ولی به نیش عقربش نمی ارزه، از تک تک بچه هایی که همون بیرون دویدن بپرسید کسی حاضره وایسته عقرب نیشش بزنه ولی در عوض سه روز استراحت کنه. به خدا هیچ کس حاضر نمی شه”

سروان نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: “شعر نگو بچه. برو بیرون باید چادر رو جمع کنیم” آرام لنگ چادررا بالا زدم و خزیدم میان نور.

 

دیشب خانه ی خواهر خانمم بودیم. همه شام دعوت بودیم.به بهانه ی عید هر شب همه ی فامیل در خانه ی یکی دور هم جمع می شوند. بعد از شام، در حیاط یکی از اقوام گفت: “خوش به حالت که شاعری”

پرسیدم: ” چرا؟”

گفت: ” همیشه مرکز توجهی دیگه. مردم دوست دارن. تو مهمونیا میبرنت سر مجلس، خودشونم دورت جمع می شن که حرفاتو بشنون، جوونای فامیل همیشه دنبالتن. برات چایی و قهوه میارن. تازه اینم هست که حرف دلتو تو شعر به این خوبی می زنی و سبک میشی. این همه چیز خوش به حالت گفتن نداره؟ اینهمه محبت که شعر برات میاره خوب نیست؟”

همه ی خاطره ای که برایتان نوشتم در یکی دو ثانیه از ذهنم گذشت. سری تکان دادم و گفتم: ” خوبه ولی به نیش عقربش نمی ارزه.”

اعترافات یک ذهن اسفناک

اسب را بگیر

مجنون در سجاس

پس کلوچه چه؟

راهی در راه نیست

همچنین ببینید

دوازده بعلاوه یک کتاب طنز به انتخاب اسماعیل امینی

طنز خیلی جدی‌تر از آن است که اسباب تفنن و تفریح باشد

۲ نظرات

  1. خیلی دردناک و خیلی عمیق بود و این که آن عقرب می‌زند و می‌رود و این عقرب می‌زند و می‌ماند و باز می‌زند و …

  2. سپاس
    پایان خوبی داشت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *