خانه / روایت / اعترافات یک ذهن اسفناک

اعترافات یک ذهن اسفناک

پشت سر هم تلفن و موبایل است که زنگ می خورد. همه با حاج خانم و حاج آقا کار دارند. می خواهند عید را تبریک بگویند. پدر و مادر فاطمه، بزرگترهای فامیلند و این تلفنها و عید دیدنی های نفس گیر بخشی از آداب هر ساله ی این خانه است. من که در اتاق نشسته ام اما به نظرم فاطمه بدجور خسته شده. علاوه بر پذیرایی از مهمانها مراقبت از خواهرزاده ها و برادرزاده های کم سن و سال هم هست که کار را برایش سخت تر می کند اما او همچنان دارد در آشپزخانه و پذیرایی می چرخد و شگفت آور این است که حواسش به همه هست. حتی من که در این چند روز نتوانسته ام درست و حسابی بخوابم و کمی خسته وعصبی شده ام.

حکایت خواهرزاده ها و برادرزاده های فاطمه عجیب و غریب است. وقتی او به خانه ی پدری می آید صدای گریه ی بچه ها قطع نمی شود. این گریه ها وقتی شروع می شود که پدر و مادرهای آنها می خواهند با خودشان بچه ها را ببرند و آنها دوست دارند پیش خاله یا عمه بمانند. هیچ کدام حاضر نیستند به خانه ی خودشان بروند و این اعجاز فاطمه است.

راستش من هم وقتی اولین بار او را دیدم هیچ تصمیمی برای ازدواج نداشتم اما فاطمه چیزی در وجودش داشت که اجازه نداد از او دل بکنم. او حسی مادرانه دارد که باعث می شود برای پدر و مادرش هم مادری کند. این درست همان چیزی است که سالهاست مرا حیران کرده. الان هم هی دارد می چرخد و به همه رسیدگی می کند. هر از گاهی در اتاق را باز می کند و از من می پرسد:خوبی؟ چیزی لازم نداری؟

داشتم فکر می کردم که بستری شدن برای چنین آدمی چقدر می تواند سخت باشد. او تقریبا هیچ وقت خاصیت پرستاری اش را از دست نداده. به جر ماههایی که خودمان زمین گیر شده بودیم به یاد ندارم که کسی از او مراقبت کرده باشد.بله ما مدت زیادی زمین گیر شده بودیم. ماجرای زندگی ما بیشتر از آنکه فکرش را بکنید عجیب و غریب است. بعضی وقتها خودم وقتی به آنچه در این سیزده سال بر ما گذشته فکر می کنم کلافه می شوم.

ماجرای ازدواجمان که خودش قصه ی مفصلی ست. چند وقت پیش به سفارش دوستی آن را نوشتم الان نمی خواهم تکرارش کنم همینقدر بگویم که ما در میان مخالفتهای خانواده هایمان که منطقی هم بود یک روز رفتیم دفترخانه و ازدواج کردیم بعد هم مستقیم رفتیم سر خانه و زندگی خودمان. خوشبختانه بعد از مدت کمی بقیه فهمیدند که علاقه ی ما به زندگی جدی است و همین باعث شد رابطه مان با همه خوب شود. اما ماجرای آن روزهای خانه نشینی هنوز در ذهن من می چرخد:

در کسری از ثانیه همه چیز به هم ریخته بود. این اولین سفر ما بود. با اولین ماشینی که خودمان با حاصل سه سال زحمت خریده بودیم.تصور کنید پیدا کردن کار برای من که از زنجان به خاطر ازدواج به بندرعباس آمده بودم چقدر می توانست سخت بوده باشد. به هر زحمتی بود در رادیوی مرکز خلیج فارس شاغل شده بودم . شب و روزم را به هم دوخته بودم که زندگی مان را سر و سامان بدهم.

درست همینجا نشسته ام و فاطمه در را باز گذاشته که با چایی برگردد.

ما وقتی ازدواج کردیم تحقیقا هیچ چیز نداشتیم. با هشتاد هزار تومان پولی که داشتیم چند قاشق و بشقاب، یک کتری و قوری و چند متر موکت خریده بودیم و رفته بودیم سر خانه زندگی مان. خانه ای که با هزار مکافات پول پیشش را جور کرده بودیم. من چیزی نداشتم. خانواده ی فاطمه هم اوائل حمایتمان نمی کردند تا خودمان که مدعی زندگی بودیم روی پای خودمان بایستیم و ما به معنای واقعی کلمه روی پای خودمان ایستاده بودیم.

تنها سرمایه ای که داشتیم سیمکارت من بود که آن وقتها یک میلیون تومانی می ارزید. آن را فروخته بودیم و داده بودیم پول پیش خانه. برای خانه هم با همان هشتاد هزار تومان لوازم اولیه را خریده بودیم. من که دنبال کار بودم، فاطمه هم به لطف مدیری نوکیسه که می خواست فک و فامیلش را استخدام کند از ارشاد بیرون آمده بود. به این بهانه که قراردادتان را نمی توانیم تمدید کنیم و باید تعدیل نیرو کنیم. اما نقطه ی قوت ما این بود که مصمم بودیم با هم زندگی کنیم.

بعدها با اتفاقهایی که به معجزه شبیه بود من در صداو سیما مشغول به کار شده بودم و فاطمه در شرکت نفت. ماجرای این کار پیدا کردنها خودش قصه ی مفصل اما جالبی دارد که شاید در همین سلسله یادداشتها یک روز آن ماجرا را هم برایتان بنویسم. هر دوی ما کارمند قراردادی شده بودیم. شب و روزمان را به هم دوخته بودیم و زندگی مان را روز به روز به سامان نزدیکتر کرده بودیم. در این مرحله اطرافیانمان متوجه شدند ما بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم و همه ی رابطه هایمان به حالت عادی برگشت.

حالا ما خانه ای داشتیم و ماشینی که قسطی خریده بودیم و اولین ماشینمان بود. داشتیم می رفتیم روستای پدری فاطمه “دهستان” که در شمال هرمزگان قرار دارد. شب تاسوعا بود. داشتیم می رفتیم برای نذری هر ساله. پشت ماشین هم پر بود از وسایلی که برای نذری گرفته بودیم.اما در کسری از ثانیه همه چیز به هم ریخت. ناگهان من بودم که در میان این همه رویا با یک سکانس کابوس وار مواجه شده بودم. روی پلی که از دو طرف مسدود بود با جاده ای که آن وقتها هنوز دو طرفه بود، مواجه شده بودم با خاوری که در چند متری دارد به طرف ما می آید و خودم هم هیچ کنترلی بر فرمان نداشتم.

فاطمه جیغی کشید و چشمهایش را بست. من با دست و پایی که خشک شده بود فقط  توانستم “یا زهرا” بگویم و فرمان را از طرف خاور به سمتی دیگر بچرخانم. هرچند سمت دیگر هم میله های پل بود اما از روبرو شدن با خاور بهتر بود. تقریبا هیچ چیز از آن چند دقیقه به خاطر ندارم. صدای فاطمه که آمد بیدار شدم. من در هر شرایطی که باشم به صدای فاطمه عکس العمل نشان می دهم. کابوس وحشتناکی بود. ماشینی که به ماشین شبیه نبود تا نیمه در میله های پل تنیده شده بود. دود از کاپوت بلند می شد. فرمان در سه چهار سانتی متری صورت من بود. پخش دو تکه شده بود و هر نیمه اش روی پای یکی از ما افتاده بود.

سرم را که چرخاندم فاطمه گفت: “غلامرضا کمک کن کمرم داره می شکنه” من هنوز ازعمق ماجرا با خبر نبودم، تکان خوردم که کمکش کنم و تصویرها دوباره سیاه شد. این رفت و آمد وحشتناک هر چند ثانیه یکبار ادامه داشت. انگار فیلمی که روی دستگاه گیر کرده و دارد بعضی از صحنه ها را رد می کند. سیاهی… جمعیت…. سیاهی… فریاد فاطمه…. سیاهی… پای من که بیرون نمی آید…. سیاهی… فاطمه را از شیشه بیرون می برند…. سیاهی…. مرا بیرون می کشند…. سیاهی…. افتاده ایم لب جاده… سیاهی…. آمبولانس… سیاهی…. اتاق عمل…. سیاهی…. فامیل که گریه می کنند.

من در تمام عمرم یک بار از ته دلم، ته ته ته دلم آرزوی مرگ کردم. همانجا کنار همان جاده. وقتی فاطمه در یک قدمی ام داشت درد می کشید و من نمی توانستم تکان بخورم و کمکش کنم. منی که حاضرم برای راحتی او آسمان و زمین را به هم بدوزم در یک قدمی اش افتاده بودم و هیچ کاری نمی توانستم بکنم. این دردناکترین صحنه ای ست که یک مرد می تواند در زندگی اش تجربه کند.حتی دردناکتر از همه ی چندماهی که می گفتند باید پایت را ببریم. حتی دردناکتر از همین نیم متر پلاتینی که تا پایان عمر در پایم دارم و نمی گذارد هیچ وقت راحت بنشینم. دردناکتر از فیکساتورهایی که مثل داربست فلزی نزدیک به دو سال پاهایم را محاصره کرده بودند. دردناکتر از بی پولی.

وقتی رییس بخش گفت باید پای راستت را ببریم لبخند زدم. چون نگران فاطمه بودم که در بخش مغز و اعصاب با ستون مهره هایی شکسته در حال جراحی های مداوم بود. واقعا حاضر بودم هر دو پایم را بدهم ولی برای فاطمه اتفاقی نیفتد. هنوز هم حاضرم. نه اینکه من خیلی مردم. نه. فاطمه خیلی زن است. فاطمه ارزش مردن را هم دارد. کسی که سیزده سال با همه ی مشکلات زندگی یک مرد کنار آمده باشد و حتی یکبار حتی یکبار حتی یکبار شکایت نکرده باشد ارزش پا و سر دادن دارد.

تلختان نکنم. نمی دانم چرا قلمم به این طرف رفت. مقصر سردبیر الفیاست که می گوید بنویس. قلمت را محدود نکن. حالا من در میان همهمه های نواده های حاج خانم و حاج آقا دارم به آن روزها فکر می کنم و می نویسم. فاطمه هرچند دقیقه یکبار در را باز می کند و می پرسد چیزی لازم نداری؟

راستی حرف از کجا به اینجا کشیده شد؟ آهان داشتم می گفتم که آن مدت طولانی بستری بودن چقدر سخت بوده برای فاطمه. بعد از آن ماجراها هر دوی ما بیشتر از یکسال زمین گیر شدیم. مادرفاطمه پرستار او شده بود و مادر من پرستار من. و این برای کسی که خودش روحیه ی پرستاری دارد قطعا سخت بوده.

با اجازه باید نوشته را تمام کنم و بروم بیرون از این اتاق تب کرده از رطوبت. اتاق دم کرده در روزهای بارانی و مرطوب بندرعباس. هم نیاز دارم بیرون بروم و هوای تازه به ریه هایم بکشم. هم درد انگشت های دست چپم غیر قابل تحمل شده. این یکی سوغات همین یکی دو ماه گدشته است که خیلی تایپ کرده ام،خیلی. چیزی حدود شصت هفتاد هزار کلمه. شاید هم بیشتر.

اسب را بگیر

مجنون در سجاس

پس کلوچه چه؟

راهی در راه نیست

همچنین ببینید

کتاب‌فروشی‌ عزیز من

یکی از اقوام دور ما انباری عجیب و غریبی دارد. از دل آن خیلی چیزها …

۶ نظرات

  1. چقدر دلنشین نوشتید جناب طریقی…
    درود برشما و همسر مهربان تان. شاد و سلامت باشید

  2. واقعا هیچ ماجراجویی لذت بخش تر از تلاش به خاطر عزیزان انسان نیست.

  3. سلام استاد قلمتون بسیار روون و خوبه خیلی لذت میبرم از خوندن هر روزه ی نوشته هاتون:)…عشقتون به همسر گرامیتون پایدار…
    بیشتر برامون بنویسید?

  4. برادرم همیشه خوشبخت و تندرست باشید. چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد. برای هر دوتون سالی سرشار از شادی و عشق آرزو می کنم.
    انشاءالله در سال نو به همه ی خواسته هاتون برسید. پدیده دو سه روز پیش می گفت یک شب غلامرضایینا را دعوت کنید حتما ؛-)
    از طرف ما دعوتید اولین فرصت منتظریم.

  5. بخش‌هایی‌ش عالی بود و در مجموع خیلی خوب بود. ای کاش به جای جمله‌ی «فاطمه ارزش مردن را…»، می‌نوشتید « فاطمه ارزش این را که برایش جان بدهی…» یا مشابه این. عاشقانه‌ی زیبایی بود با وجود تلخی عمیق‌ موضوع روایت‌ش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *