خانه / روایت بهار / اسب را بگیر

اسب را بگیر

صدایش را که بالا می برد تن فرزندانش می لرزید. سینا و سوفیا که هیچ، اگر نیم نگاهی به دیگران می انداختی می دیدی که آنها هم بفهمی نفهمی دچار خوف شده اند. وقتی عصبی می شد سبیلش می لرزید، گونه هایش سرخ می شد و چشمهایش دو دو می زد. آن وقت صدایش دو رگه می شد. چنان که حس می کردی دو مرد در حنجره ی او خانه کرده اند. دو مرد که هر وقت هوشنگ اراده می کند با هم فریاد می زنند.

قدش متوسط بود. بیشتر از آنکه چاق به نظر برسد به لاغری می زد. ابهتی در قامتش نبود اما سبیلهای پر پشتش جور همه ی متوسطها را می کشید، سبیلش متوسط که نبود هیچ، پر و پیمان هم بود. چنان سر به هوا راه می رفت که انگار همین الان از جایگاه دومین پادشاه پیشدادی نزول اجلال کرده و به رعایایش بار عام داده است. گویی جز کیومرث قصه ها که حالا اسمش شده بود حاج محمود مظفرپور کسی نمی توانست با او چشم در چشم شود.خواهرها و برادرها هم بفهمی نفهمی از او حساب می بردند.

هوشنگ اساطیری در قصه ی امروزش به هیبت پیمانکار در آمده بود. بالای سر کارگرها می ایستاد، بادی به غبغب می انداخت و امر و نهی می کرد. چند لحظه مجسم کنید که هوشنگ پیشدادی چه پیمانکار ساختمانی قابلی می تواند باشد.  دستور بدهد و بر فراز کپه های آجر بایستد به تماشا. پیمانکار قابل بندرعباس در شهری که پدرش کیومرث حکومت می کرد چه خانه ها که بنا نکرده بود. در دماوندی که مقر حکومت پدرش بود سالها بر اسب مراد سوار شده بود و به تاخت رفته بود. به هر طرف که می چرخید با تبختری خاص زیر لب می خواند: پی افکندم از خشت کاخی بلند…

هوشنگ پیشدادی اما در میان این همه حسن یک عیب بزرگ هم داشت. آن هم این بود که باختن را بلد نبود. او عادت کرده بود که همیشه روی تخت پادشاهی اش بنشیند و از بالا به دیگران نگاه کند. سبیلهایش را تاب بدهد و ارد بدهد به کسانی که دور سفره اش می نشینند. اما تاریخ بی رحم تر از آن بود که او را مدام در مسیر فتح نگه دارد. چنان که در چشم به هم زدنی اوضاع پیمانکاری درشهر کیومرث به هم ریخت و هوشنگ از تک و تا افتاد. او حالا توان بذل سیم و زر نداشت. کارش شده بود سیم و زر وام گرفتن و به رعایا دادن. چنین شد که در گوشه ای از کاخ هشتاد متری شده اش خزید، در را به روی خود بست و دروازه را به روی شکستها گشود.

سالها بعد مصمم شد هم چون کوچ تاریخی اش که از دماوند به استخر رفته بود اینبار رحل اقامت از بندرعباس به تهران بیفکند. باشد که در آنجا با رعایایی جدید پیمان پیمانکاری ببندد و دوباره بر تخت خویش تکیه دهد. حکومت جدید هوشنگ در تهران داشت شکل می گرفت اما او تاب پیشرفت گام به گام نداشت. او که از مرکبهای آنچنانی پایین آمده بود نمی توانست سوار شدن بر مرکبی به نام پراید را بپذیرد. نمی توانست بپذیرد که توان صله دادن ندارد و سفره اش کوچکتر شده است.

این حال و قال ادامه داشت تا روزی که نپذیرفتن حقیقت به قیمت جانش تمام شد. یک روز در محل کارش قلبش را گرفت. به بیمارستان منتقل شد و مستقیم از بیمارستان به بهشت زهرا نقل مکان کرد. هوشنگ در زندگی امروزینش یک عیب بزرگ داشت و همان عیب پشتش را به خاک رساند. عیبی به نام نپذیرفتن شکست. او به برد خو گرفته بود و بلد نبود چگونه باید دوباره خودش را به اسبی که از رویش افتاده برساند.

حالا ساعاتی قبل از تحویل سال، کیومرث فرزندان و نواده هایش را آورده است که به روح او ابراز مهر کنند. اکنون که روبروی مزارش ایستاده ام می اندیشم که شکستهای ما در زندگی کمتر از هوشنگ نبوده چه بسا بیشتر هم بوده، اما مهم ترین تفاوت ما با او این است که ما بلند شدن را بلدیم. ما وقتی از اسب می افتیم بلدیم دوباره بلند شویم، دست و پای شکسته مان را ببندیم و یا علی بگوییم. برویم سر خط و از سر خط دوباره مشق زندگی را بنویسیم.

سال گذشته هم برای من و شما قطعا چنین بوده سالی آمیخته با افتادنها و برخاستن ها. سال نو هم شاید همین گونه باشد. شاید که نه قطعا همینطور خواهد بود. مهم این است که ما بلند شدن را بلد باشیم.

ما فاتحه می خوانیم و به یاد سردار شکست خورده اشک می ریزیم در حالیکه چند قدم آن سوتر برادرزاده ها و خواهر زاده های هوشنگ مغموم با لباسهایی رنگی به جست و خیز مشغولند. آنها تقریبا هیچ خاطره ی واضحی از عمو و دایی ندارند که مثل ما در روز عید روحشان را به بهشت زهرا بکشاند. آنها دارند بازی می کنند و منتظر عیدی هستند که مثل عیدهای روزگار کودکی ما برایشان سرشار از زیبایی ست.

آنها به زندگی مشغولند. ما نیز…. تنها هوشنگ غایب است. هوشنگی که نمی دانست در زندگی عید و عزا پا به پای هم راه می روند.

 

مجنون در سجاس

پس کلوچه چه؟

راهی در راه نیست

همچنین ببینید

آوای سوگوار چکش‌ها (۲)

از پشت چادر چهره‌اش را دقیق نمی‌دیدم. صدایش اما واضح بود. خیلی واضح. صدای نفس‌هایم …

۲ نظرات

  1. قبلی‌ها خیلی بهتر بود

  2. “دو مرد در حنجره او خانه کرده اند و هر وقت او اراده می کند با هم فریاد می کشند” تعبیر شاعرانه و زیبایی است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *