خانه / روایت / مجنون در سجاس

مجنون در سجاس

شما احتمالا در قصه ها با او آشنا شده اید. در شعرهایی که شاعران مختلف درباره اش گفته اند، اما من از نزدیک او را می شناختم. سالها با او زندگی کرده بودم.

“مجنون” برعکس تصور شما آدم قد بلندی بود با چشمهایی آبی. شاید هم سبز نمی دانم. چیزی میان سبز و آبی . با قدی حدود صد و نود سانتی متر که وقتی پالتو می پوشید بیشتر از دو متر به نظر می آمد. هیچ وقت نتوانستم درست و حسابی بغلش کنم. تا قد من به یک متر و پنجاه سانتی متری برسد او رفته بود. برای همیشه رفته بود.

نمی دانم چطور آن سنگ مزار کوچک توانست روی “مجنون” یک متر و نود سانتی متری را بپوشاند. هر چه بود یک روز گفتند دیگر نیست. گفتند نتوانسته دوری لیلی را بیشتر از چند ماه تحمل کند. راستش را بخواهید من شوکه شده بودم نمی توانستم تصور کنم که صدای سرفه های او برای همیشه قطع شده باشد. سرفه هایی که هر کدامشان حاصل همکاری صدها نخ سیگار دست پیچ بودند.

تصور کنید که منظره ی سیگار پیچیدن مجنون چقدر می تواند جذاب باشد. در حالیکه روی تشکچه ای رو به حیاط نشسته و در اتاق نیمه تاریک چوبی با ظرافت یک مینیاتوریست توتون را روی کاغذ کوچک سیگار می ریزد. من این صحنه را بارها دیده بودم. از در حیاط [که تقریبا همیشه باز بود] وارد که می شدم می دیدم مجنون قصه ها دارد سیگارش را می پیچد یا اینکه آن را قبل از رسیدن من پیچیده و حالا دارد دود می کند.

در گوشه ای از این تصویر که در آن اتاق نیمه تاریک چوبی، از قاب در چوبی قابل دیدن بود، لیلی دراز می کشید کنار مجنون و چشم به در می دوخت. به انتظار نوه هایی که حاصل یک عمر زیستن او با مجنون بودند. بله یک عمر زیستن. گفتم که شما در قصه ها شنیده اید، شنیده اید که آنها به هم نرسیدند اما رسیده بودند و من دست کم شاهد بیست سال از زندگی مشترکشان بودم.

شما که غریبه نیستید اسم واقعی مجنون “غلامعلی” بود. اسم واقعی لیلی هم “نجیبه”. برخلاف آنچه شاعرها به شما گفته اند اصلا آنها قبل از ازدواج همدیگر را نمی شناختند. بعد از ازدواج عاشق هم شده بودند. البته سهم مجنون در این سودا واقعا بیشتر بود. آن وقتها اصلا رسم نبوده که دختر و پسر قبل از ازدواج همدیگر را ببینند پس نمی توانستند عاشق هم شده باشند.

اتفاق مهمی که باعث شده بود عشق آنها اسطوره ای شود این بود که لیلی قصه ی ما پنج شش سال بعد از ازدواج گرفتار بیماری شده بود. مریضی مرموزی که او را زمینگیر کرده بود با چهارتا بچه ی قد و نیم قد. سه پسر و یک دختر. نمی دانم، شاید اگر الان لیلی زنده بود علم پزشکی آنقدر زورش می رسید که بتواند مریضی او را تشخیص بدهد. اما آن وقتها فقط اطبا گفته بودند که کاری از آنها بر نمی آید.

لیلی توان چندانی برای بلند شدن نداشت. لبهایش به سیاهی می زد از بس دچار حمله های بیماری شده بود. گاهی آنقدر حالش بد می شد که صورتش کبود می شد. ساعتها چشم هایش را می بست و نمی توانست تکان بخورد. البته حالش هم که خوب می شد چندان تحرکی نداشت. نهایتا می توانست برای قضای حاجت از جایش بلند شود و تا دستشویی برود. حداقل من به یاد ندارم که او بیشتر از چند قدم راه رفته باشد.

تصویری که از او در ذهنم دارم همان است که گفتم. زنی با گیسوهایی سفید، چارقد سفید و لبهای سیاه. با چادری که همیشه روی سرش بود. چادری گل گلی که دور بدن لیلی می پیچید و فقط به دیگران اجازه می داد صورت و جلیقه ی سبز رنگ او را ببینند. همان جلیقه ای که با سنجاق چند دعا به آن آویزان شده بود. لیلی همیشه روی یک تشک نیمدار قدیمی می نشست. همانجا روی همان تشکچه غذا می خورد. نماز می خواند و می خوابید.

مجنون هم هر روز قبل از اذان صبح بیدار می شد. می رفت بیرون، همراه با سرفه هایی شدید وضو می گرفت و می آمد نمازش را می خواند. بعد سماور را روشن می کرد. تا وقتی سماور بجوشد بساط صبحانه را آماده می کرد. لیلی که برای نماز بیدار می شد دستش را می گرفت و می برد برای وضو و بعد برش می گرداند. تا او نشسته نمازش را بخواند سفره را می چید و چایی را می ریخت، و بعد لقمه می گرفت و می داد به لیلی. بعد قابلمه ی کوچکی می گذاشت روی چراغ سبز رنگ خوراک پزی و شعله اش را کم می کرد تا برای ناهار آماده بشود. آن وقت می رفت مغازه اش را که از حیاط خانه راهی به آن باز می شد به روی مردم باز می کرد و کاسبی اش را شروع می کرد.

شرط می بندم اصلا نمی دانستید که مجنون مغازه داشته. البته ازوقتی که من عقل رس شدم مغازه اش از تک و تا افتاده بود. مثل خودش که مدام سرفه می کرد و سیگار می کشید. اما به هر حال هنوز مردم به کمک او احتیاج داشتند. یکی از بهترین توانایی های او بند زدن چینی بود. مش غلامعلی در چینی بند زدن شهره ی شهر و روستاهای اطراف بود. همه چینی های شکسته شان را می آوردند تا او با نوارهای حلبی برایشان بند بزند. به جای دستمزد هم اغلب به او تخم مرغی گندمی چیزی می دادند. البته این یکی از هنرهای دست او بود. تعمیر بخاری و چراغ علاالدین، ساختن لوله ی بخاری و چندین و چند هنر دیگر از کارهایی بودند که در “سجاس” و روستاهای اطراف آن فقط از مش غلامعلی بر می آمد.

حالا یک بار سر فرصت درباره ی او بیشتر برایتان می نویسم. فعلا همینقدر بگویم که غلامعلی و نجیبه در “سجاس” زندگی می کردند. یکی از شهرهای اطراف زنجان که البته تا وقتی آنها زنده بودند هنوز شهر نشده بود.

می دانم فکر می کنید به سرم زده و دارم پرت و پلا می نویسم اما واقعا من آنها را می شناختم. چون “سجاس” زادگاه پدر و مادر من هم هست. مش غلامعلی هم که شما به عنوان مجنون او را می شناسید و نماد عشق می دانید پدربزرگ پدری من بود. بله. نجیبه خانم هم می شد مادربزرگ من. کسی که چهل سال از محبوب زمینگیر شده اش مثل گل مراقبت کند نماد عاشقی نیست؟ چهل سال غذا بپزد، مغازه داری بکند، لباسهای معشوقش را بشوید، او را حمام ببرد، دست و رویش را تمیز کند، خانه را جارو کند و خلاصه جای هر دو نفرشان زحمت بکشد “مجنون” عاشق قصه ها نیست؟

هر چیزی که شاعرها و نویسنده ها درباره ی آنها برای شما گفته اند حاصل تخیلشان بوده، اما من آنها را از نزدیک دیده ام. با آنها زندگی کرده ام. سالها در بیست و نهمین روز اسفند فاصله ی زنجان تا سجاس را با مینی بوس قراضه ی “عزت” یا گاهی ماشین پیکان پدرم طی کرده ام تا تعطیلات عید را در کنارشان بگذرانم.

یادش به خیر از در که وارد می شدم با منظره ای مواجه می شدم که قبلا برایتان گفتم. بعد می دویدم بغلشان می کردم. آنها هم مدام با صدای “قوربان اولوم سنه” موهایم را نوازش می کردند. سر و صورتم را می بوسیدند و محکم در بغلشان فشارم می دادند. ترکیب عطر چادر مادربزرگ و بوی مانده ی سیگار پدربزرگ عطری اثیری داشت که من در گرانترین ادکلن ها هم نتوانستم پیدایش کنم. به همین دلیل از یک جایی در زندگی ام تصمیم گرفتم هیچ وقت ادکلن نزنم. شاید بتوانم گاهی عطر مانده ی دستان آنها را روی موهایم استشمام کنم.

هنوز نوجوان بودم که نجیبه خانم نتوانست بیماری اش را بیشتر تحمل کند و مجنون را تنها گداشت. یک روز صبح پدرم از خواب بیدار شد و گفت باید بروم “سجاس” خواب ننه جان را دیده ام. رفت و شب را پیشش ماند. فردا که به زنجان برگشت هنوز ننشسته بود که زنگ زدند و گفتند نجیبه خانم فوت کرده. مش غلامعلی هم بعد از آن ماجرا پنج شش ماهی دوام آورد و رفت پیش لیلی اش. راستش را بخواهید او در همان چند ماه هم زنده نبود. نفس می کشید اما هوش و حواسش زیرسنگ قبر ننه جان مانده بود. هر روز کم حرفتر و کم تحرک تر می شد تا روزی که دیگر نه حرف زد و نه تکان خورد.

بیست و نه اسفند ماه برای من روز عزیزی بود چون می توانستم به خانه ی لیلی و مجنون بروم و چند روز با آنها زندگی کنم. در حالی که بقیه فکر می کردند لیلی و مجنون وجود ندارند.

حالا از آن بیست و نه اسفندها سالها گذشته است و من در خانه ی پدری همسرم هستم، در بندرعباس، و می بینم که چطور خواهرزاده ها و برادرزاده هایش با شوق منتظر عیدی هستند که در خانه ی پدربزرگ و مادربزرگ بیشتر از خانه ی خودشان به چشم می آید. این بچه ها مرا یاد خودم می اندازند. یاد بیست و نه اسفندهایی که برایم خیلی عزیز بودند.

بیست و نهمین روز اسفند امسال من، در حالی در بندرعباس می گذرد که همین بچه های پر شور و شوق که حالا بعضی هایشان عروس و داماد هم شده اند یکی یکی می آیند به خانه ی مادربزرگ و پدربزرگ. می آیند که خوش آمد بگویند به ما.

من حالا آن کودک پر شور و شوق نیستم. حالا مردی در آستانه ی میانسالی ام که وقتی خواهرزاده ها و برادرزاده های فاطمه با ذوق از راه می رسند و در آغوشش می گیرند آرام می شود. مردی که وقتی “عمو” صدایش می زنند دلش غنج می رود. آنقدر که با شنیدن هر “عمو” گفتنی، با اشتیاق، سر از خاطره ها بیرون می آورد و می گوید: “جانم”

شنیدید؟

“آروین” بود که صدا زد و گفت: عمو! می شه بیاید بازی کنیم ایندفعه دیگه شکستتون می دم.

باید بروم.

 

پس کلوچه چه؟

راهی در راه نیست

همچنین ببینید

خزانه دار علم خدا*

نعلین‌ها جلوی درروی هم تلنبار  شده‌اند. هرکس تازه از راه می‌رسد سعی می‌کند بدون اینکه …

۷ نظرات

  1. بسیار عاشقانه و غم‌انگیز بود. و این که آخرش هنرمندانه و با ظرافت، وصل شد به زندگی، خیلی زیبا بود. برای من، که در فضایی مشابه آن فضا زندگی کرده‌ام و آدم‌هایی مثل آن مجنون و آن لیلی را دیده‌ام، کلمه به کلمه‌اش، انگار که روایت خودم باشد از کودکی‌ای که نمیدانم کجا گم شد و کی دود شد و چطور خاک شد. و چه لذتی دارد که آدم، توی بندرعباس باشد، امروز، و دیروزش در سجاس، برود توی قصه‌ها و….

  2. خوشحالم که عید امسال روایت هایتان را می خوانیم . خواندنشان هم لطف و صفای خود را دارد هم برای من مانند گارگاه آموزشی پر برکت است

  3. سلام آقای طریقی از نثر شیوا واحساس گرم شما در توصیف مختصری از زندگی پدومادربزرگتان لذت بردیم.برقرار باشید.

  4. سلام آقای طریقی
    واقعا خیلی جالب و دلنشین بود درعین حال غم انگیز مخصوصا قسمت جدایی…..

  5. بسیار زیبا و دلنشین
    همچنین غم انگیز
    مرور خاطرات و گذشته شاید یکی از زجرآورترین اتفاق ممکن برای یک شخص احساساتی محسوب میشه و متاسفانه خیلی سخت میشه باهاش مقابله کرد و آه سرد نکشید
    یاد پدربزرگم افتادم که خواهرزاده ی لیلیِ قصمون بود
    یاد چند بار سفری که با همون مینی بوس “عزت حسن آبادی” داشتم
    مینی بوسی که فقط مسئول رسوندن مسافراش به مقصد نبود و مسئول دبه های شیر و ماست با درهای آبی و سبز و پلاستیک زیر در، که در اصل داشتن نقش یه سوغات و بازی میکردن
    مسئول مرغ و خروسایی ک با پاهای بسته تو زنبیل حبس شده بودن وگهگداری بره هایی ک ته مینی بوس با صاحبشون همسفر بودن بیشتر واسه قربونی شدن
    یاد خاطرات بچگیم
    بازی کردن با خرگوش کوچولوی آبجیتون
    ایام بکام

  6. در گذرگاه زمان
    خیمه شب بازی دهر
    با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
    عشق ها می میرند
    رنگها رنگ دگر می گیرند
    وَ فقط خاطره هاست
    که چه شیرین و چه تلخ
    دست ناخورده به جا می مانند

  7. همیشه و همه جا میگیم سر ما دهه شصتیا فلان بلا اومده ، هوار میزنیم امکانات نبود، جنگ بود ، چنین بود و چنان.
    ولی من خوشحالم اون اتمسفر و اون لحظات و اون شخصیت ها رو دیدم ، لمس کردم ، زندگی کردم.
    غصه ام می گیره ، برای الان ، این شرایط، برای این زندگی که انگار داره رو تردمیل سپری میشه!
    که هر چی میدویم ، نمیرسیم، تموم نمیشه.
    برای بچه های الان نگران میشم، عشق رفتن به خونه ی پدر بزرگ مادر بزرگ نمیدونن چیه، مثل همین الان دلم میگیره، مثل همین الان چشمام پر میشه.
    استاد پاینده باشین?❤

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *