خانه / روایت / پس کلوچه چه؟

پس کلوچه چه؟

گفت شش هزار تومان. راستش فکر کردم پیش کسانی که کنارم ایستاده اند ضایع می شوم اگر اعتراض کنم، والا حتما خریدم را برمی گرداندم. خرید که چه عرض کنم. در ترمینال یک فرودگاه مهرآباد تهران با خانم رفتیم آب بخوریم. گفتند آب سرد کن نیست برداشته اند.

رفتم فروشگاه که آب معدنی کوچک بخرم. با لحنی گفت ” فقط یک آب معدنی کوچک؟ ” که خجالت کشیدم. گفتم یک چایی هم بده. بعد هم گفت “شش هزار تومان”. فاکتور را که داد، دیدم روی فاکتور علاوه بر اینها چهارتا کلوچه هم زده تا هیچ کس هیچ رقمه نتواند شکایتی بکند.

چایی و آب را که گرفتم پرسیدم: ” خانم پس این چهارتا کلوچه چه می شود؟” با عشوه گفت: “اون رو سرویستونه معمولا نمی دیم و لی خب بیا من یه دونه به شما می دم.” آنقدر حالت و لحنش چندش آور بود که از خیر ادامه ی صحبت گذشتم.

واقعیت این است که من از کلوچه خوشم نمی آید فقط می خواستم ته و توی ماجرا را دربیاورم. وقتی هم خواستم از فاکتور عکس بگیرم مثل قرقی پرید و کاغذ را از من گرفت.

چایی را خوردیم و نشستیم به امید پرواز. پروازمان تاخیر نداشت تقریبا یازده پرید. یک ساعت، تاخیر محسوب نمی شود. جزو آداب پرواز است. سوار هواپیما که شدیم فاطمه چشمهایش را بست و خوابید. من اما ناگهان پرت شدم به سال هزار و سیصد و هفتاد و هشت.

در آن سال کنگره ی شعر و قصه ی جوان کشور در بندرعباس برگزار می شد. من یکی از برگزیدگان کنگره بودم و دعوت شده بودم به این شهر. وقتی کارمند دبیرخانه ی کنگره پشت تلفن گفت “برایتان بلیط هواپیما گرفته ایم” تمام بدنم یخ زد. من تا آن روز هواپیما سوار نشده بودم. حتی به سوار شدنش فکر هم نکرده بودم.

ما خانواده ی بودیم که به زندگی کارمندی عادت کرده بودیم. در آمد پدر هم طبیعتا از پس سفرهای هوایی بر نمی آمد. البته یک دلیل دیگر و اصلی تر هم داشت. آن هم این بود که اصلا در سالهای کودکی و نوجوانی ما اینقدر سفر هوایی رایج نبود. مهم تر از همه ی اینها شاید موقعیت زنجان زادگاهم بود. زنجان جایی قرار گرفته که با تهران و پنج استان دور و برش فاصله ی چندانی ندارد. به همین دلیل عملا هنوز هم که هنوز است فرودگاه درست درمانی ندارد. وقتی می توانی سه ساعته به تهران و تبریز و رشت و قزوین وبیجار برسی دلیلی ندارد که سوار هواپیما بشوی.

به همین دلیل وقتی تلفن را قطع کردم، با حالتی فاتحانه رو به اعضای خانواده کردم و گفتم: “برایم بلیط هواپیما گرفته اند.” حس می کردم تلاشم برای شاعر شدن دارد به جاهای خوبی می رسد چون می توانم سوار هواپیما بشوم بروم آن طرف مملکت شعر بخوانم و برگردم. فکرهای بیست و دو سالگی بود البته. بعدها نظرم درباره ی همه چیز عوض شد. تقریبا از این رو به آن رو شد.

سرتان را درد نیاورم، یادم افتاد که با چه ذوق و شوقی بلیط آبی رنگ چند برگ هواپیما را به همه نشان می دادم. بلیطهایی که برگه هایش کاربن قرمز رنگی هم داشتند. وقتی خودم را رساندم فرودگاه انگار وارد دنیای دیگری شده بودم. دقیقا به خاطر دارم که چقدر تلاش کردم رفتارم عادی باشد و جوری مراحل پیش از پرواز را انجام بدهم که کسی نفهمد این کاره نیستم.

خانمها را نمی دانم، اما فکر می کنم همه ی پسرها در دوره ی نوجوانی و اوایل جوانی همین طورند. فکر می کنند آبرویشان به خط اتوی لباسشان بسته است. اگر یک لاخ مویشان کج شود دنیا جلوی چشمشان سیاه می شود. انگار همه ی هستی، چشمشان به همان یک لاخ موی آنهاست. بعدها متوجه می شوند که از این خبرها نیست. درست از همان موقع اهمیت ماجرا برایشان کم می شود. اصلا چه اهمیتی دارد اینکه بدانند تو تا آن روز هواپیما سوار نشده ای [الان با خودم می گویم].

حالا آنقدر ماجرا برایم عادی شده که ابایی از تعریف کردنش هم ندارم. خلاصه از روی رفتارهای دیگران تقلید کردم و رسیدم به هواپیما. دقیقا به خاطر دارم که سوار ایرباس بزرگی شده بودم . حس اولین پرواز هیچ وقت از خاطر آدم نمی رود. [این جمله را طوری نوشتم کانهوا خودم با بالهای خودم پریده ام. یا با پاراگلایدری چتری چیزی مثلا]

آن سفر اولین سفر من به بندرعباس بود اما آخرینش نبود. حالا که هفده سال گذشته باز هم دارم به شهری می روم که بخش مهمی از زندگی ام را در آن گذرانده ام. حکایتها داریم من و بندر عباس.

همینکه از هواپیما بیرون می آیی متوجه می شوی که اینجا با جاهای دیگری که در آن بوده ای فرق دارد. الان که بهار است و هوا نسبتا نزدیک به تهران مثلا، اما با اولین تنفس هنگام خروج از هواپیما رطوبت در ریه هایت چرخ می زند. گرما وارد منافذ پوستت می شود. چشمهایت نمی به خود می گیرد. دستهایت را می بری روی ابروهایت تا سایبان درست کنی که بوی دریا وجودت را فرا می گیرد. چشم که بچرخانی هرم برخاسته از دریا توجه ات را به سفره ی آبی جنوب جلب می کند. از همانجا می توانی سفره ی پربرکت آبی را ببینی. در یک آن ابر و باد و مه و خورشید و فلک به تو می گویند: اینجا بندرعباس است.

 

راهی در راه نیست

همچنین ببینید

گربه سیاه*

عجیب‌ترین و در عین حال ساده‌ترین داستانی را که هم اکنون می‌خواهم بنویسم، نه توقع …

۸ نظرات

  1. متن های دلنشینی دارید اقای طریقی خوب بود
    ارادتنمندم.احسان جوکار

  2. خلیل الله باقی زاده کوهبنانی

    باسلام ودرود فراوان خدمت شاعرونویسنده گرامی جناب طریقی بزرگوار مدتی است مطالب واشعارتان رامیخوانم امیدوارم تاثیربپذیرم چه درشعروچه درنوشتار که ساده وروان وکوتاه است .اهل کرمان

  3. جناب طریقی عزیز از سادگی و روانی مطالبتون لذت میبرم پایدار باشید همدوره ای دوران خدمت یا تحصیل

  4. عرض ادب واحترام. بیشتربه یادداشت روزانه یاخاطره شبیه بودتاسفرنامه.تصویرواطلاعات خاصی ازآن منطقه دیده نمی شد.که حتمادر بخش های بعدی این سفرنامه فضاها، عقاید و… راخواهیم دید.باتشکر

  5. همیشه نوشته هاتون جوری آدم رو درگیر خودش میکنه که گذشت زمان از خاطر میره

  6. اولین بار که پا گذاشتم به بندرعباس، انگار که ناگهان پرت شده باشم به دنیای دیگری. نشستیم توی ماشین و از کاشان به بعد یک‌کله، واقعاً بی‌توقف، راندم و کولر روشن بود. رسیدیم و پیاده که شدیم، اوایل مرداد بود، شرجی و هُرم و نم ریخت توی ریه‌هامان و بندرعباس بود و برای من که پای کوه بزرگ شده‌ام، در خرم‌دره، تا عادت کنم، سخت گذشت….
    کاش مفصل‌تر می‌گفتید، چند جا دنباله‌ی روایت را رها کردید و تشنه ماندیم.

  7. سلام
    عرض ادب و تبریک سال نو
    ممنون از شما جناب طریقی و همینطور از الف یا که چنین فرصتی برای ما فراهم کرده

  8. من هم اولین باری که سوار هواپیما شدم، سفر به بندر عباس بود! در بیست و چهارمین مهر زندگی. قبلا سفر رفته بودم، همه جای ایران چرخیده بودم. خیلی جاها تنها. خیلی گفتند شرجی شرجی ، اصلا برای من چیز نگران کننده ای نبود، چند سالی گرمای خشک یزد ، حتی بالای پنجاه درجه رو تجربه کرده بودم. حتی بعد از چند دقیقه توقف کفشم در آسفالت نیمه مذاب گیر کرده بود!!! من دیگه نباید نگران شرجی و گرمای بندر می بودم. تمام کارهایی که شما تو اولین پرواز کردید رو انجام دادم و نگران همه ی اون چیزایی که گفتید هم بودم. من شاید یک پله جلوتر ، جدا از اولین پرواز، حتی وانمود میکردم اولین باری نیست که راهی بندر میشم! انصافا هم خوب از پس همه چیز بر اومدم. تا اینکه هواپیما نشست و من با اعتماد به نفس بالایی که انجام موفقیت آمیز تمام تظاهراتم به من داده بود، نشستم تا همه ی مسافر ها از اون هواپیمای فکسنیِ کوچک پیاده شن بعد با سینه ای جلو داده و ستبر با یه لبخند شبه ژکوند (در پاسخ لبخند سر مهماندار که به بدرقه ی مسافرا جلوی درب خروج ایستاده بود) با قدم های محکم و شمرده شمرده به در خروج نزدیک می شدم، اما دریغ و صد افسوس که به محض اینکه پای مبارکمو از آستانه ی در بیرون گذاشتم دستی از غیب چنان سیلی شلاقی و آبداری در گوشم نواخت که ناخود آگاه خودمو انداختم توی هواپیما!! تازه با صدای خنده های عزیزان مهماندار به خودم اومدم که لابلای خنده هاشون میگفتن اولین باره بندر اومدی؟! اونجا بود که فهمیدم شرجی شرجی که میگن چی هست! بعد ها هر وقت به اون روز فکر می کنم این سوال برام پیش میاد که چرا فرودگاه بندرعباس رو باید لب دریا بسازن؟!?

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *