خانه / داستان / حرف‌‌زدن از اسطوره‌ها وظیفه‌ی من است

حرف‌‌زدن از اسطوره‌ها وظیفه‌ی من است

جشن همگانی جدیدترین مجموعه‌داستان مجید قیصری است که به‌تازگی نشر افق منتشر کرده است، مجموعه‌ای که سرشار است از ایده‌های داستانی تازه و بکر برای خلق داستان‌کوتاه. به همین مناسبت، با وی درباره‌ی این کتاب و تجربه‌ی نگارش داستان‌های کوتاه آن به صحبت نشستیم، صحبتی که در آن قیصری به نوع تأثیرپذیری خود از اسطوره‌ها برای نگارش داستان پرداخته است.

 

پیش‌تر از این اعلام کرده بودید که تصمیم دارید سه‌گانه‌ای داستانی منتشر کنید که هر کدام از آن‌ها ژانر مخصوص به خود را دارند. جشن همگانی در ادامه‌ی انتشار همین سه‌گانه شکل گرفت؟

بله. این کتاب شانزده داستان‌کوتاه دارد و نگهبان تاریکی هم نُه داستان‌کوتاه داشت. من دوست داشتم این آثار به همراه کتاب بعدی در یک مجلد و با سه فصل متفاوت منتشر شود، اما ناشر پیشنهاد کرد که کتاب‌ها جدا شوند. این کتاب مجموعه‌ای است از داستان‌های کوتاه با رویکردهای دینی و اجتماعی و البته هر سه عنوان از این سه‌گانه در دارابودن یک ساختار اسطوره‌ای در داستان با همدیگر مشترک هستند. نیتم این بود که که همه‌ی این‌ها در کتابی با سه فصل بیاید، اما برای این کار باید به برخی فصل‌ها چند اثر اضافه می‌شد و این باعث می‌شد کار طول بکشد و زمان ببرد، مثلاً یکی ـ دو سال دیگر. ناشرم اما می‌گفت این وقت‌گیری خیلی هم خوب نیست.

قیصری: «داستان‌کوتاه یک ظرفیت است که می‌شود با آن خیلی کارها کرد. این‌که ما داستانی را بنویسیم و به دل مخاطب نشست به نظر من کفایت می‌کند و مهم نیست به چه فرمی آن را ارائه کنیم. حالا شاید هم بخشی از این تجربه را مخاطب نپسندد، خب نپسندد».حسم در مواجهه با این کتاب و داستان‌هایش این بود که برخی از آن‌ها در حد یک طرح باقی مانده‌اند، آن‌قدر کوتاه که گاهی تنه به تنه‌ی داستان مینیمال می‌زنند. شاید همین عجله‌ی ناشر و حتی شما فرصت تکمیل‌شدن به آن‌ها را نداده است.

داستان‌های این کتاب همه تمام شده است. اگر باز هم می‌ماندند، من چیزی به آن‌ها اضافه یا از آن‌ها کم نمی‌کردم. منظورم از صحبت قبلم این بود که شاید در فرصت بیش‌تری می‌توانستم آثار دیگری را هم به این مجموعه اضافه کنم، آثاری که نیمه‌تمام مانده یا هنوز نوشته نشده است. برخی داستان‌ها واقعاً همین‌طور است که در کتاب می‌بینید، در حد یک طرح و ایده. گاهی نویسنده دوست دارد در همین اندازه تصویری از موقعیتی را که به آن فکر می‌کند ارائه دهد.

شما در حوزه‌ی داستان‌کوتاه خود را با آثاری با مضمون جنگ مطرح کردید و در ادامه به داستان دینی نیز تمایل نشان دادید. در رمان هم وضع به همین منوال بود. در این کتاب اما دغدغه‌مندی شما دینی و یا جنگی نیست. شما به سراغ پدیده‌های اجتماعی پیرامون خود رفته‌اید و حستان را از محیط پیرامونتان روایت کرده‌اید. به همین خاطر، می‌خواهم سؤال کنم چه تفاوت و شباهتی میان نگاهتان به این سه پدیده کشف کرده‌اید؟

نخست باید بگویم که این داستان‌ها تازه نیستند و همه در همین سال‌ها نوشته نشده است. بنابراین، نمی‌شود به استناد آن‌ها گفت که ماحصل نگاه امروز من به اجتماع پیرامون زیستی من است، منتها تناسب موضوعی این داستان‌هاست که آن‌ها را کنار هم قرار داده است. البته، به نظر من، همه‌ی داستان‌های کوتاهم با موضوع جنگ نیز داستان اجتماعی هستند، اما در دو مجموعه‌ی اخیر از حیث رویکرد آن‌ها را از هم تفکیک کردم.

من خودم را بیش از هر چیز یک نویسنده‌ی اجتماعی می‌دانم و نه نوع دیگری از نویسنده، خودم تغییر رویکری در کارم حس نمی‌کنم. تأکید کردم که از نظر من داستان‌نوشتن درباره‌ی جنگ هم نوعی داستان‌نویسی اجتماعی است. اگر شما یا منتقدان دیگری حس می‌کنند میان این دو بخش خاص از داستان‌نویسی من اختلاف محتوایی یا ساختاری وجود دارد، باید مصداق آن را بگوید. من در آثارم نسبت میان پدیده‌های زیستی را، که دغدغه‌ام است، نشان دادم، اما اگر کسی معتقد است من این نسبت را درست بیان نکرده‌ام و یا حتی اشتباه بیان کرده‌ام و یا چند نسبت را در آثارم بیان کرده‌ام که با هم متفاوت است، باید بگوید با چه استدلالی به این باور رسیده است.

من در داستان‌های این مجموعه به‌خوبی رویکرد اسطوره‌ای شما را حس کردم. متوجه شدم که شما در جایی فراتر از اتفاقات روزمره به دنبال کشف محتوا و آن داستانی خود هستید. اما نکته‌ی جالب برای من هم این است که وقتی خود را داستان‌نویس اجتماعی می‌نامید، چرا برای گفتن از روزگار پیرامون شما و آنچه در اطرافتان در حال رخداد است به جای نمادهای واقعی به سراغ نمادهای اسطوره‌ای می‌روید؟ چرا خیلی رو و ساده روانکاوی ذهنی خود را در قالب قصه نمی‌ریزید؟

من در زبان و فرهنگی زندگی می‌کنم که سابقه و قدمتش چندهزار سال است. ما کشوری نیستیم که سابقه‌ی فرهنگی چهارصدساله داشته باشد. آنچه که من به نام تاریخ و فرهنگ حس می‌کنم به من القا می‌کند که با چه زبانی و فکری حرف بزنم. من نمی‌توانم شعری از حافظ و سعدی و مولانا بخوانم و رویکرد اسطوره‌ای در آن نبینم. این نگاه اسطوره‌ای را من خلق نکرده‌ام. این چیزی است که ساختار فرهنگی کهن و تاریخی من به دست من رسانده است. ادبیات کهن ما به من این داستان‌ها را القا می‌کند و این حرف‌ها را در ذهن من می‌نشاند.

این فرهنگ من است و در آن زندگی می‌کنم. فرهنگ من، چه در زبان و چه در بحث داشته‌های تاریخی، همین‌ها را که می‌بینید به من القا می‌کند. شاید خیلی‌ها افتخار نکنند از بودن در این فضا و فرهنگ، اما من به آن افتخار می‌کنم و حاصل کارم هم برآمده از آن است.

قبول دارید که زیست بخش زیادی از جامعه‌ی ما با این فرهنگی که یاد می‌کنید امروز دیگر همخوانی ندارد؟ فکر نمی‌کنید این به آینده‌ی ادبی شما لطمه بزند؟

من این‌گونه فکر نمی‌کنم. من امروز هم از محیط پیرامونم چنین بازخوردی می‌گیرم و اگر این‌گونه نبود که اصلاً درباره‌اش نمی‌نوشتم. شما صحبت از آینده کردید و احتمالاً مخاطب من. پاسخ من این است: شاید مخاطب من از فضای فرهنگی اسطوره‌ای خود دور افتاده باشد، ولی من دور نیفتاده‌ام. من وظیفه‌ام این است که حسم را در این زمینه القا کنم و بنویسم. حالا اگر برخی می‌خواهند این حس‌وحال و فضا را نبینند، نبیینند. می‌خواهند رحمت خدا در قالب باران را انکار کنند، بکنند. من اما آن را رحمت خدا می‌بینم و درباره‌اش می‌نویسم. نمی‌شود که انکارش کرد. من وظیفه‌‌ی خودم می‌دانم که ریشه‌های مخاطبم را به او یادآوری کنم، به او بگویم که کیست و چیست، باید زیست‌بومش را نشانش دهم، حالا اگر نخواهد ببیندش، نبیند.

پس، اگر درست متوجه شده باشم برای داستان کارکردی جز تلنگرزدن و یادآوری فرهنگ و زیست‌بوم کهن و باشکوه مخاطب به او قائل نیستید.

دقیقاً همین‌طور است. من در چنین فضایی زندگی می‌کنم و مبنی و ملاکم همین است. چیزی اگر بخواهد من را از این فضا دور کند، در برابرش مقاومت می‌کنم. من در حال زندگی با این واقعیت هستم و معتقدم باید چیزی را بگویم که از آن عطر و بوی اصالت فرهنگی‌مان و همه‌ی باورهایش به مشام مخاطب برسد.

برایم جالب شده که بدانم شما چطور سوژه‌های داستانی‌تان را پیدا می‌کنید، چطور اسطوره را با روایت‌های امروزی در ساختار داستانتان می‌آمیزید.

سوژه در بیرون نویسنده نیست، در درون اوست. اگر نویسنده با این فرهنگ زیسته باشد، آن را در خود حس کرده و می‌‌تواند بنویسدش. نمی‌تواند چیزی از بیرون را به این جغرافیا بیفزاید. وقتی او عادت کرد که همه چیز را از دل این فرهنگ ببیند، آن‌وقت آمیزشی که مد نظر شماست خودبه‌خود رخ می‌دهد و کدگذاری داستان‌هایش تغییر می‌کند.

پس، معتقدید نویسنده برای آمیزش اسطوره‌ها و داشته‌های فرهنگی‌اش با داستان باید سبک زندگی خود را تغییر دهد؟

بله. دقیقاً همین‌طور است. سوژه‌ها پیرامون نویسنده ریخته است، مهم دغدغه‌داشتن نویسنده برای کشف و گزینش سوژه‌هاست. به عبارت دیگر، سلوک نویسنده است که به او می‌گوید چه اثری را با چه محتوا و ساختاری بنویسند و کدام سوژه را انتخاب کند. اسطوره‌ها موضوعی نیستند که برویم آن‌ها را جداگانه بخوانیم و بعد روی متن سوار کنیم. اصلاً این‌گونه نیستند. اسطوره‌ها وقتی جزئی از زندگی ما شدند و باور کردیم که با آن در حال زندگی هستیم، خودبه‌خود وارد داستان ما هم می‌شوند.

پس، نویسنده باید ابتدا کمی خودش را تکان دهد و تغییری در خود ایجاد کند و بعد داستان بنویسد؟

قیصری: «آنچه که من به نام تاریخ و فرهنگ حس می‌کنم به من القا می‌کند که با چه زبانی و فکری حرف بزنم. من نمی‌توانم شعری از حافظ و سعدی و مولانا بخوانم و رویکرد اسطوره‌ای در آن نبینم. این نگاه اسطوره‌ای را من خلق نکرده‌ام. این چیزی است که ساختار فرهنگی کهن و تاریخی من به دست من رسانده است. ادبیات کهن ما به من این داستان‌ها را القا می‌کند و این حرف‌ها را در ذهن من می‌نشاند».البته، من صحبت از تغییر نمی‌کنم و الزامی هم ندارم. هر که هر چه می‌نویسد ناشی از زندگی و مسئله‌ای است که با آن سلوکی دارد. آقای دولت‌آبادی صاحب زبانی است که در آن زندگی می‌کند و پیرامونش را می‌بیند. ابوتراب خسوری و داوود غفارزادگان هم چنین وضعی دارند. آنچه می‌نویسند حاصل محیط زیسته‌ی آن‌هاست و آبشخور فکری آن‌ها.

این‌که جامعه‌ی مخاطب نویسنده با سلوک او بیگانه باشد مایه‌ی نگرانی نیست؟

به نظر من نه. برای من که مهم نیست. به نظرم، تعداد دغدغه‌مندها بیش‌تر است و آن‌هایی هم که دغدغه ندارند به خاطر این است که کسی به آن‌ها موضوع محل دغدغه‌ی ما را ارائه نکرده است.

سؤالی هم درباره‌ی ساختار داستان داشتم که پاسخش کامل نبود. برخی از داستان‌های جشن همگانی در حد طرح‌واره‌اند و به نظرم آن‌طور که باید ساختار منطقی و کاملی ندارند، به نتیجه‌ی ملموسی نمی‌رسند و مخاطب را میان آسمان و زمین رها می‌کنند.

نوشتن یعنی تجربه‌کردن. گاهی دل نویسنده می‌خواهد ایده‌اش را که یک کلمه است بپروراند و گاهی هم نه. این‌که ما تعریفمان از داستان‌کوتاه را یک تعریف کلیشه‌ای قرار دهیم ظلم به این داستان است. این‌گونه از نوشتن از دوران آلن‌پو به بعد فراز و نشیب زیادی را سپری کرده است و نمی‌شود برایش تعریف مشخصی قائل شد که بگوییم فقط این و نه چیزی جدای از این. داستان‌کوتاه یک ظرفیت است که می‌شود با آن خیلی کارها کرد. این‌که ما داستانی را بنویسیم و به دل مخاطب نشست به نظر من کفایت می‌کند و مهم نیست به چه فرمی آن را ارائه کنیم. حالا شاید هم بخشی از این تجربه را مخاطب نپسندد، خب نپسندد.

البته، زمانی هست که در یک مجموعه نویسنده اثبات کرده همه‌ی قالب‌ها را در نوشتن داستان‌کوتاه می‌شناسد و تجربه کرده است و گاهی هم پیش می‌آید که این‌گونه نباشد و نویسنده تنها دنبال تجربه‌کردن است. نباید این دو را در کنار هم قرار داد.

همچنین ببینید

قصه‌ی ما دو برادر

سلام، باورم نمی‌شود برگشته‌ای. توی تهرانی و داری مثل من توی این همه دود دوباره …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *