خانه / داستان / مأمور ورمولدِ جاروفروش

مأمور ورمولدِ جاروفروش

این داستان گزارش زندگی مردی است که ناخواسته به استخدام سرویس جاسوسی بریتانیا درمی‌آید. گراهام گرین، نویسنده‌ی داستان، در ضمن تحلیل زوایای این ساختار، به زندگی شخصی مأمور ورمولد می‌پردازد. حرفه‌ی جاروفروشی ورمولد و ارتباط این سوژه با نظام در حال زوال جهانی از ناامیدی انسان در عصر علم و فناوری نشان دارد: جهانی گسترده از ایده‌ها و تخیلات انسانی و محیطی به‌ظاهر مرتب و دلنشین اما سراسر بی‌اعتمادی و بی‌اعتقادی که جانشین واقعیت‌های ظاهراً تلخ زندگی شده‌اند.

یگانه عنصر داستان که توانسته در این دنیای پرآشوب خود را معتقد نگه دارد دختر هفده‌ساله‌ی ورمولد، میلی، است. او، بر خلاف پدرش که به هیچ چیز اعتقاد ندارد، یک کاتولیک تمام‌عیار است. میلی تنها عشق ورمولد است و تنها انگیزه‌ی ورمولد بنانهادن یک زندگی سالم و پررفاه برای میلی است.

میلی در کلیسا از دیگر جاها زیباتر به‌نظر می‌آید و همواره بر اساس یک سنت قدیمی، زن سالمندی مراقب نامرئی اوست. آن مراقب نامرئی و راهبر واقعی میلی همواره دعاهای اوقات روز را به او یادآوری می‌کند. گرین سعی دارد نشان دهد که این زندگی دین‌مدارانه می‌تواند تا اندازه‌ای ضامن اعتماد ما به هستی و مواجهه با واقعیت‌های زندگی شود. مثلاً، در نظر او، اعتقاد به روز جزا باعث می‌شود که بخشش و ترحم معنا داشته باشد و انتقام امری غیرضرور به‌نظر آید. در این خلال، گرین بعضی تعصبات کور مذهبی را نیز مطرح می‌کند که می‌تواند نتایج خطرناکی به‌دنبال داشته باشد. مثلاً، میلی، در یک درگیری کودکانه در مدرسه، لباس پسربچه‌ای را آتش می‌زند و خوشبختانه دختری دیگر او را در آب می‌اندازد و از عواقب ناگوار این حادثه جلوگیری می‌کند. تنها دلیل میلی برای این عمل برتری کاتولیک بر پروتستان است که از کشمکش‌های درون‌دینی حکایت دارد.

هرچند جنبه‌های مذهبی داستان به‌ندرت رخ می‌نماید، گوهره‌ی اصلی آن بی‌اعتمادی به هر چیز و زوال انسانیت در مناسبات سیاسی و فرهنگی انسان‌هاست. وقتی ورمولد در دفاع از کشورش سخن می‌گوید، سازمان ملل، ناتو و… را پیمان‌های احمقانه‌ای می‌خواند که به‌ظاهر از کشور مادری مهم‌ترند، اما دیگر کسی قبول نمی‌کند که این‌ها همچون حروف دیگری مانند U.S.A و U.S.S.R خواهان صلح، عدالت و آزادی باشند. این بی‌اعتمادی آن‌جا بیش‌تر بروز می‌یابد که در جواب دوستش که می‌پرسد «آیا به این‌ها اعتقاد داری؟» می‌گوید: «نه به همه‌ی این حرف‌ها. آن‌ها چیز قابل‌اعتمادی برای ما باقی نگذاشته‌اند. آن‌ها حتی اعتقاد به بی‌اعتقادی را هم از بین برده‌اند. من نمی‌توانم به چیزی بزرگ‌تر از یک خانه و یا مهم‌تر از یک انسان اعتقاد داشته باشم».

عنصر اصلی داستان خیال‌پردازی است که جای واقعیت‌گرایی را گرفته است. آن‌جا که مأمور ورمولدِ جاروفروش، از روی قطعات جاروبرقی اتمی، نقشه‌ی یک سلاح مخوف را طرح‌ریزی می‌کند و نظام جاسوسی بریتانیا با علم به این‌که سلاح زاییده‌ی تخیل یک مأمور است آن را می‌پذیرد. حتی مأموران زیردست ورمولد هم ساخته‌های ذهن او هستند تا بتواند درآمد بیش‌تری داشته باشد و کار از آن‌جا بالا می‌گیرد که یکی از مأموران تخیلی ورمولد به دست کسی کشته می‌شود و خیالْ اثر واقعی می‌پذیرد. در واقع، «مأمور ما در هاوانا» جاسوس است و هنر جاسوسیْ واقعیت‌بخشی به اطلاعات تخیلی است. او همچون یک داستان‌پرداز است و شخصیت‌های او همان‌قدر واقعی‌اند. سر آخر برای ایفای این نقش تخیلی از نظام جاسوسی بریتانیا مدال افتخار می‌گیرد، از همان کسانی که دستخوش اطلاعات اشتباه و خیالی او بوده‌اند.

راهنمای او در ایجاد این مضامین خیالی دکتر هاسلبچر است، کسی که نماینده‌ی تفکر علمی ـ تخیلی است که گوهر اصلی داستان را به‌همراه دارد. داستانی که مأموران آن همانند یک رقم، و نظام‌های عدالت‌خواه و آزادی‌بخش همچون چند حرف‌اند. به نظر دکتر هاسلبچر، حقیقت هر چیزی در انگاشتن آن است: «من می‌اندیشم، پس شما هستید». هیچ چیز ثابتی وجود ندارد و همه‌ی عینیات زاییده‌ی ذهن آدمی است. حتی خالق جهان نیز قدرت تخیل و آفرینشش آن‌قدر نیست که یک فرد را بیش از آنچه دارد برخوردار سازد. او از خالق انسان تواناتر است؛ چون به محض خروج از بار، همگان در آن‌جا نیست می‌شوند و چون برگردد، با نسخه‌ای بهتر از آن‌ها وارد می‌شود. شراب نیز، که پسِ‌‌پشت بیش‌تر قطعات داستان است، توانایی مه‌آلوده‌کردن تخیل انسان و قدرت‌بخشیدن به آن را دارد. انسانی که گرین در داستان به‌تصویر می‌کشد توان رویارویی با جهان واقعی را ندارد. او با درافتادگی ذهن‌باور خود از عالم خسته شده و همواره دوست دارد جهانی زیباتر خلق شود و خلق عینیاتی بهتر، هرچند واقعی، دنیای بیرون را هر چه بیش‌تر در منجلاب فروببرد. هم‌ از این رو انسان در دنیایی خیالی زیست می‌کند که مناسبات آن دستخوش تخیلات انسان‌ها برای به‌دست‌آوردن منفعتی بیش‌تر است.

اما، بر خلاف دکتر، میلی، دختر زیبا و مقدس ورمولد، تنها کسی است که در این دنیای پرآشوب خیالی سعی می‌کند، با عمل به دستورهای مذهبی، خود را به منبعی ورای تخیلات منفعت‌طلبانه‌ی فردی متصل کند: نماینده‌ی ایمان‌گرایی که برای رسیدن به دوست‌داشتنی‌های کودکانه‌ی دنیای خود دعای نُه‌روزه به‌جا می‌آورد و قدیسان را شفیع خود قرار می‌دهد. هرچند نقش او در حاشیه‌ی داستان قرار دارد، هر از چندی، با جملاتی متفاوت، ذهن خواننده را به خود جلب می‌کند. مثلاً، میلی، بر خلاف دکتر هاسلبچر که مرگ را خبری ناگوار قلمداد می‌کند، چندان از مرگ ناراحت نیست. برای او همه‌ی مرگ‌ها خوب است، حق است؛ چون همه به آسمان می‌روند، پیش مسیح، پیش خدا. هم‌چنین، پایان داستان وقتی ورمولد می‌خواهد با بئاتریس، منشی خود، ازدواج کند، از میلی اجازه می‌گیرد و او به آن‌ها می‌گوید: «کافرها آزادند و شما هر دو کافرید. خوش به حالتان!» این جمله باعث خشنودی بئاتریس می‌شود که توانسته رضایت میلی را به‌آسانی داشته باشد، اما در آخرین جمله‌ی داستان به مشکل آینده‌ی زندگی‌شان پی می‌برد: او دریافته که ورمولد، به سبب علاقه به تنها دخترش، هرگز به‌کلی شیفته‌ی کسی یا چیزی نمی‌شود.

جهان داستانی گرین آغشته به ناامیدی از نظام سلطه‌ی موجود و نقد آن است، جهان تخیلی‌ای که زاییده‌ی ذهن آدمی در راستای منفعت‌جویی اوست. او تلاش کرده نشان دهد که مسئله‌ی انسانْ شرق یا غرب نیست، بلکه انسانیتی است که فراموش شده و دینی است که به گوشه‌ای رها شده است. اما اگر پرده‌ی مه‌آلود خیالات انسان امروزی برای لحظه‌ای کنار رود، او می‌تواند نشانه‌هایی به سوی انسانیت یا سعادت دین‌مدارانه بیابد.

همچنین ببینید

از رئالیسم تا مدرنیسم (۲)

  نباید فراموش کرد که در تحولات تاریخ و نظریۀ هنر، میان محاکات و بازنمایی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *