خانه / داستان / سگ­های سیاه، مرثیه­ای برای انسان معاصر و صلح

سگ­های سیاه، مرثیه­ای برای انسان معاصر و صلح

سگ­های سیاه حکایت تکاپوی روح ناآرام انسان­هایی است که نیک­بختی را در مرزهای رفاه و آزادی جست‌وجو می­کردند و خوش‌بینانه برای این آرمان­های ظاهراً شدنی تن به مبارزه­ای سخت داده بودند. اما این مبارزه و عشقی که در زمینه­ی آن جریان داشته است به‌سرانجام نمی­رسد، هرچند بعضی از این جست‌وجوگران را که در ملاقات با سگ­های سیاهْ حقیقت را شهود کرده­اند به نتایج درخوری می­رساند. جون یکی از آن­هاست؛ او معتقد است: «اگر بالأخره می­خواهیم با همدیگر در صلح باشیم، باید روی خودمان کار کنیم». اما این حقیقت که جون را به این نتیجه می­رساند و او را از همسر حشره­شناسش (!)، برنارد، و روش عقلانی او جدا می­کند چیست و چگونه در آن سگ­های سیاه بروز کرده است؟

جون در یک گردش کوهستانی از برنارد عقب می­ماند و ناگهان با دو سگ سیاه، هر کدام به بزرگی یک الاغ، روبه‌رو می‌شود. در جدال با سگ­های سیاه، لحظات سخت و نفس­گیری بر او می­گذرد، اما آنچه پس از خلاصی از دست آن­ها برای او می­ماند کشف بزرگی است که زندگی او را از میان تردید­های کفرآمیز، ناگهان به معنویتی عمیق پرتاب می­کند: «من با شیطان روبه‌رو شدم و خدا را کشف کردم». او سپس اضافه می­کند: «هر کسی باید این کشف را برای خودش بکند». تحلیل رابطه­ای که بین جون، سگ­های سیاه، شیطان و خدا در جریان است چگونگی این کشف را روشن می­کند.

اگرچه شیطان موجودی برابر با خداوند نیست، دعوت او در مقابل دعوت الهی قرار دارد. بر همین اساس، آن‌گاه که شیطان جلوه می­کند، حتماً در مقابل آن جلوه­ای از خداوند نیز وجود دارد. رابطه­ای که معمولاً در این باره مورد توجه قرار می‌گیرد بین شناخت شیطان و توجه به خداوند برقرار است، به این ترتیب که چون خدا را در نظر داشته باشی، شیطان و جلوه­های گوناگون او را می­شناسی. اما این‌جا صورت اتفاق دیگری می­افتد: شناخت شیطان ناگهان بیننده را با تجلی خدا روبه‌رو می­کند. با این زمینه می­توان روشن­تر حدس زد که جون درباره­ی چه چیزی صحبت می­کند و احتمالاً چه چیزی را شهود کرده است. سگ­ها برای او چنان در پلیدی ظهور می­کنند که ناخودآگاه حضور حقیقتِ متعالی را درک می­کند. این ادراک فراتر از آن تضرعی است که برای گرفتاران در مصیبت در برابر خداوند پدید می­آید و پس از آن اغلب رنگ می‌بازد.

اما بگذارید بگوییم این شیطان یک تأویل انسانی نیز دارد، به­خصوص وقتی که سگ­های سیاه با اراده­های سیاسیِ ویرانگر و ضرورت صلح و شرط اساسی آن (باید روی خودمان کار کنیم) پیوند می­خورند. از دید انسان­شناسی عرفانی (mysticism)، حقیقت انسان یک حقیقت الهی است و صورت باطن او بر صورت الهی آفریده شده است. سجده­ی فرشتگان بر انسان به اعتبار همین حقیقت و صورت باطن بوده است. با این حساب، تکبر شیطان نیز چیزی بیرون از خود انسان نیست؛ چراکه شیطان هم یکی از مخلوقات خدا و بخشی از حقیقت خود انسان است؛ او مظهر صفتی است در مقابل صفت دیگر. بنابراین، می­توان گفت: هر انسانی، درون خود شیطان و خدایی دارد. و نتیجه؟

نتیجه این‌که سگ­های سیاه نُماینده­ی چیزی جز خود انسان نیستند. سگ­های بزرگ و هول­آوری که جون دیده است بخشی از خودِ ما هستند که به این صورت نمایان می­شوند. در این رمان، سگ­های سیاه برای این تربیت شده­اند که به انسان تجاوز کنند، اما راست‌بودن این ماجرا حتی در روایت داستان چندان اهمیتی ندارد. حتی رابطه­ی آن با گشتاپو مهم نیست. آنچه باید دریافته شود و بر آن تأکید می­شود این است که سگ­های سیاه، علی‌رغم توقع همه، هنوز از بین نرفته­اند و همین اطراف می­چرخند. می­دانید چرا؟ چون انسان از بین نرفته است! سگ­های سیاه تجلی خوی تجاوزگری، ویرانگری و برتری­جویی انسان­اند. آن­ها موانع اصلی صلح­اند و تا انسان خود را نسازد، صلح محقق نمی­شود.

سگ­های سیاه نه رمانی درباره‌ی سیاست است، با وجود زمینه­ی سیاسیِ پررنگی که دارد، و نه رمان عقاید است با آن­که درباره‌ی اعتقادات سخن می­گوید و نه رمان عشقی است، گرچه در ضمن داستان فروپاشی یک عشق شورانگیز را روایت می‌کند. این حکایت فقدان و درخشش معنا در زندگی است، به­خصوص وقتی که در ارتباط با فصل مقدمه بازکاویده می­شود: «چرا مردم راضی نیستند؟ در این پیشرفت‌ها جای چیزی خالی نیست؟… دنیای جدید یک برهوت معنوی است؟» از این جهت، بر خلاف آنچه برخی نوشته­اند، عشق جون و برنارد قربانی اختلاف عقایدشان نشده است. اصلاً عشق در میان آن‌ها قربانی نشده است. تنها اتفاقی که افتاده است ترسیم نوعی رشدیافتگی معنوی در یک سوی عشق و جاماندن طرف دیگر است.

و اما عشق! روبه‌رو شدن با تجسم هولناک ولی آشکار انسانِ ناانسان، در قرنی که گمان می­شد به مرزهای نیک­بختی رسیده­ایم، همه­ی معادلات را به‌هم می­ریزد و هم­زمان همه­ چیز حتی عشق را از نو تفسیر می­کند. از یک سو، سگ­های سیاه همه ­جا، هر جا که از معنا تهی است حضور دارند و این یعنی جون نمی­تواند پس از آن، چنان‌که در گذشته، عاشق برنارد بماند، برناردی که در فهم معنای جهان از جون جا می­ماند و نمی­تواند به آنچه او دست یافته است متعهد شود: «تعهدی در قبال زندگی برای هدایت آن به سمت دانایی و فهم آفرینش». اما تفسیر جدید جون از حقیقتْ عشق را حتی در گذشته­اش کم­ارزش می­سازد. عشقی وجود داشته، اما این عشق عقیم بوده: «نتوانستیم با این عشق و علاقه هیچ کاری بکنیم. نتوانستیم یک زندگی بسازیم». به این ترتیب، عشق نیز به معنا، به شهود حقیقت در حضور شیطان و خدا نیاز دارد. و اگر برای صلح نیازمند عشقیم، که هستیم، برای عشق نیازمند معنایی خواهیم بود که باید از درون ما جوشیدن بگیرد. «اگر بالأخره می­خواهیم با همدیگر در صلح باشیم، باید روی خودمان کار کنیم».

همچنین ببینید

الفیای تازه

    الفیا، الفیای زندگی است؛ الفیای پرسش و الفیای چالش. چالش‌های امروزِ دنیای ادبیات. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *